خالق واژگان سپید فکری
شاید شانس و اقبال برای امثال من باشد که بتوانند چند خطی درباره خالق و آفریدگار واژههایی بنویسند که آرزوی هر زیستبوم فرهنگی میبود که چنین والامقامی در آن نفس بکشد و زندگی نماید. زندهیاد «بهرام بیضایی» را میتوان ازجمله نامهایی دانست که در پی کسب حامی، طرفدار و بالمآل سمپات عمومی نبود.
شاید شانس و اقبال برای امثال من باشد که بتوانند چند خطی درباره خالق و آفریدگار واژههایی بنویسند که آرزوی هر زیستبوم فرهنگی میبود که چنین والامقامی در آن نفس بکشد و زندگی نماید. زندهیاد «بهرام بیضایی» را میتوان ازجمله نامهایی دانست که در پی کسب حامی، طرفدار و بالمآل سمپات عمومی نبود.
دستکم برای نسل من که با خواندن نمایشنامهها و فیلمنامههایش، با اندیشه و جهانبینیاش آشنا شدیم، نشان داد که اینگونه نبود. در سپهر فرهنگی سرزمینی که همگان در پی نامآوری از راههای گوناگون و لامحاله میانبر کذایی هستند، ایشان جایگاه ویژهای دارد. تقریباً بیش از دودهه که از کوچ اجبارگونهاش میگذرد، کماکان این بلندای فرهنگ اساطیری ما در اوج است و حضیض ذلت را نچشیده و شاید برای کوتهبینان فرهنگی، این آرزو بوده که چنین شود.
بارها این نام نمایشنامهاش را در ذهن تکرار میکردم؛ «مجلس شبیه؛ در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین». بهراستی حتی خواندنش نیز دلآرامی عجیبی دارد. انگار تاریخی در آن است که نمیتوان انکارش کرد. بهدفعات به اطرافیان پیشنهاد دادم که اسم این نمایشنامه را فقط بخوانند. از همین واژگانی که استفاده کردهاند، میتوان عمق سواد، دانش و جهانبینیشان را درک کرد. مجلس، ذکر، مصائب، استاد، ماکان (ناکام) رخشید؛ همه این واژهها را میتوان بارها در ذهن تجسم کرد.
جدا از درونمایه این نمایش و مابهازاهای بیرونیاش که منجر به توقیف آن شد ـ که بحث این کوتاهنوشته نیست ـ آنچه در این نامگذاری و دیگر اسامی کارهایشان مشاهده میشود، دقت در شناخت جامعه و آدمیانی است که همزیست نویسنده بودهاند. شاید تیرگی و برهوت پنهان این نامگذاری هم، در دل و ذات خویش پیامهای مستتری داشته باشد.
انگار دنیایی از مفاهیم ذهنی در خود حمل کند. بیضایی بیهمتا، در ایران قدر ندید. ذکری شایسته دریافت نکرد. مجلسی درخور برایش برپا نشد؛ حتی شبیه کوچکترین مجالس برای افراد بسیار پایینتر از شأن و جایگاه ایشان. استاد کاملی بود که بشارت نوزایی ایران اساطیری میداد. هرچند ناکام در بهدستآوردن آنچه بدان ایمان داشت. فرزینی که در تکتک واژگانش در پی وزارت روشنایی و نور در این سرزمین بود. چندیپیش نسخه ترمیمشده «غریبه و مه» را نگاه میکردم.
آیتی که در این فیلم نشان داده میشود، همان نوع نگرش بیضایی در نیمقرن پیش که تاکنون امتداد داشته را معنا میبخشد. همان نگره مطرحشده در ابتدای نوشته را معنا میدهد که بیضایی در پی جلبنظر مخاطب بهمعنای عاماش نبود. نه اینکه پسندش جمعهای روشنفکری خاص باشد؛ بیشتر از آنجنبه که تفکر و اندیشیدن را ارجح و واجب میدانست برای مخاطب احتمالیاش و چون اندیشهورزی در این ملک جایگاه خاصی نداشت، شاید آثارش آنچنان عامپسند نبود.
هرچند با ساخت «سگکشی» که از فیلمهای پرفروش سال هم شد، نشان داد که رگ خواب مخاطب عام را هم میداند. بههرحال جامعه فرهنگی ایران، نامی را ازدستداد که شاید سالها طول بکشد تا درک و فهم آنچه در سرش بود را حلاجی کند. آنسان که در نامهای به وزارت ارشاد وقت، درباره تعویق فیلم «مسافران» نوشت و تاکید کرد: «شما نخواهید توانست زیانهای مالی و روحیای که طی سالها به من زدید را جبران کنید».
و افسوس که این زیانها کار را بهجایی رسانید که برای همیشه، مسافر دلداده در موطن شد؛ مسافری که «رگبار» تیز کجفهمیها و خوابزدگی تصمیمگیران را با مرگ خود به تاریخ سپرد. اهل فرهنگی که سهرابکشی هنری را بار دیگر یادآوری کرد و افسوس، بیشتر زمانی نمودِ جانگدازی دارد که سیل تسلیت از مقامهای رسمی هنری و فرهنگی میبارد که این خود حدیث دیگری میطلبد...