از شاملو تا شیرین دانشور!
این روزها دشنامدادن به چپها، سکه رایج بازار است. هرکس میخواهد فضل و داناییاش را بهرخ بکشد و با بدوبیراه گفتن به چپها، سعی در اثبات خود دارد؛ ملتی که نخواهد سهم خودش را در وضع موجود بپذیرد، چارهای ندارد که روزی به راست فحش بدهد و روزی به چپ تا بر دامن کبریاش ننشیند گرد.

خانم جوانی در یکی از همین شبکههای فارسیزبان و نه لزوماً ایرانی ظاهر میشود و با اعتمادبهنفسی حیرتآور از نفوذ چپها در تاریخ ایرانی و خیانت آنها به ایران سخن میگوید و درنهایت برای اثبات سخنان حکیمانهاش مثال هم میزند؛ شاملو و شیرین دانشور! همینکه این دو بزرگوار را کنار یکدیگر مینشاند، گواهی است بر فضل و دانش عمیق و گستردهاش، اما شیرین دانشور از کجا پیدایش شد؟ میتوان گفت، شیرین همان سیمین است و این اشتباه صرفاً یک لغزش زبانی است.
لغزشی که ممکن است همه ما در مواقعی به آن دچار شویم اما حقیقت این است که ماجرا به یک لغزش زبانی صرف محدود نمیشود. این چپستیزی افراطی و شاید بهتر است بگوییم، ناآگاهانه و مقلدانه مدتهاست بهانهای شده برای اظهارِ فضل عدهای متظاهر که نمایش آگاهی را بدل از آگاهی گرفتهاند. در اینکه بخش اعظمی از چپها در ایران با هویت و تاریخ ایرانی بیگانه بودند و تحتتاثیر روشنفکری غالب در همسایه شمالی و بعدها اروپا و آمریکای لاتین برای مردم خودشان نسخه میپیچیدند، هیچ شکی نیست.
بخشی از رفتار چپها ازجمله اصرارشان بر مبارزات کارگری، آن هم در سرزمینی که هنوز کارخانه درست و درمانی در آن وجود نداشت یا صرف وجود جنگل در شمال ایران را سیراماسترا فرضکردن، خود را در قد و قامت فیدل کاسترو و چهگوارا دیدن و مهمتر از همه ضدیتشان یا عدم فهمشان از کارکرد مفاهیم مذهبی و دینی در جامعه ایرانی، همیشه قابل نقد بوده و هست.
همچنین عدم درک صحیح آنها از توسعه و مدرنیته و دمیدن در روحیه مخالفخوانی در هر شرایطی و کلی موارد دیگر. بااینهمه بهنظر میرسد این چپستیزی بیش از اینکه از سر خِرد و تأمل باشد، هم یکجورهایی مُد شده است، هم ریشه در یکسری جریانهای سیاسی دارد که خطرشان از جریان چپ بهمراتب بیشتر است. چراکه چپ با همه ضرر و زیانهایی که برای این سرزمین داشت، دستکم انبوهی از زیبایی را با خود به ارمغان آورد و گنجینه گرانبهایی از شعر، موسیقی، ادبیات و نقاشی را به تاریخ این سرزمین افزود.
این چپستیزان مقلد و بیدانش اما نهتنها جایگزینی برای آنچه با آن مخالفت میکنند ندارند، بلکه ذهن و زبانشان از هرگونه زیبایی و صداقتی تهی است. اگر چپزدگی مقلدانه را صورتی از غربزدگی بدانیم، صرف گفتن اینکه وضع موجود حاصل اندیشههای چپ است و ایکاش ما از اول به بازار و سرمایه لبیک میگفتیم و از فرق سر تا نوکِ پا فرنگی میشدیم، روی دیگر سکه غربزدگی است.
حالا که بحث به اینجا رسید، بگذارید از دوستان روزنامهنگار خودم هم گلایهای بکنم و بگویم این تخم لق را که اصل و اساس بدبختی این سرزمین زیر سر چپها بوده، دوستان و همکاران من توی دهان این جماعت شکستهاند؛ وگرنه شومنهای قر تو کمرم فراوونه را چه به این حرفها؟ آن روزها که دوستان روزنامهنگار من هر نوع عدالتخواهی و حقطلبیای را به جریان چپ نسبت میدادند، باید فکر این روزها را هم میکردند که حرفهایشان چنان به ابتذال کشیده خواهد شد که سالومه و پیروان این متفکر بزرگ مشرقزمین، ممکن است چه بلایی سر این حرفها بیاورند.
باید فکر این روزها را میکردند که روزیروزگاری از راه برسد که مجری لوس شبکه فارسیزبان که از خواندن دو خط از آثار همان چپهای بختبرگشته عاجز است، شاملو و شیرین دانشور را به نادانی متهم کند! این روزها دشنامدادن به چپها، سکه رایج بازار است. هرکس میخواهد فضل و داناییاش را بهرخ بکشد و با بدوبیراه گفتن به چپها، سعی در اثبات خود دارد؛ ملتی که نخواهد سهم خودش را در وضع موجود بپذیرد، چارهای ندارد که روزی به راست فحش بدهد و روزی به چپ تا بر دامن کبریاش ننشیند گرد.
البته این نیز بگذرد و دوران ستیز با چپ نیز بهزودی بهسر خواهد آمد و عده دیگری بهجای متهم خواهند نشست، اما تا آنروز چه استعدادها و انرژیهایی که در این راه هبا و هدر نخواهد شد. مخلص کلام اینکه: دوستان روزنامهنگار من اگرچه همانند سالهای قبل حرفهایشان خریدار ندارد و فعلاً مرجعیت فکری و فرهنگی بهدست سالومه و سالومهها افتاده است، اما به کفاره آن جریان چپستیزانهای که بهراه انداختهاند، بدنیست که کمی جانب انصاف را رعایت کنند و دستکم از این بهبعد با احتیاط بیشتری در این باره سخن بگویند.