موسیقی جوانش میکرد
استاد هوشنگ کامکار در ارکستر فرهنگسرای بهمن خیلی تمایل داشت که از آثار پژمان استفاده کند. در سال ۱۳۷۵ وقتی نمایش «بینوایان» را روی صحنه بردم، یکی از قطعات پژمان را به انتخاب هوشنگ کامکار برای آن کار انتخاب کردیم.

آشنایی من با احمد پژمان، دورادور در دوران دانشجوییام رقم خورد اما بعد از راهاندازی فرهنگسرای بهمن و ارکستر سمفونیک این فرهنگسرا، این ارتباط خیلی نزدیکتر شد و ملاقاتهای گاه هفتگی و گاه ماهانه داشتیم. پژمان، استاد بیشتر آهنگسازان از دهه ۱۳۵۰ بهبعد بود و بسیاری نیز بهواسطه او جذب فرهنگسرا شدند. برای نمونه، استاد هوشنگ کامکار در ارکستر فرهنگسرای بهمن خیلی تمایل داشت که از آثار پژمان استفاده کند. در سال ۱۳۷۵ وقتی نمایش «بینوایان» را روی صحنه بردم، یکی از قطعات پژمان را به انتخاب هوشنگ کامکار برای آن کار انتخاب کردیم. آن قطعه، فضای جمع شورشیان جوان انقلابی فرانسه را کاملاً منتقل میکرد. استاد پژمان هم این اجازه را به ما داد.
بعدتر رفاقتمان ادامه یافت تا اینکه من برای افتتاح المپیک غرب آسیا، دعوت شدم تا مراسمی را کارگردانی کردم. من هفتخوان رستم را انتخاب کردم و موسیقی این کار به پژمان سپرده شد. این مطلعی بود بر ارتباط صمیمانهتر و خانوادگی با پژمان. این اثر با حضور زندهیاد مهدی فتحی و 600 سوارکار با لباسهای ایران باستان روی صحنه اجرا شد و چه روزها و شبهایی با پژمان کار کردیم.
در آن لحظات با خیلی از دیدگاههایش درباره زندگی، گذشته، آینده و موسیقی آشنا شدم. در حین همین کار ـ که از اولین کارهایی بود که از سمپل استفاده میشد و موسیقی آکوستیک نداشت ـ دریافتم که پژمان در آن سن، این پدیده را نمیشناخت. بااینهمه در کنار اپراتوری مسلط، مانند یک دانشجو یاد گرفت. وقتی پای موسیقی بهمیان میآمد، جوان میشد و سن و کسوت اصلاً برایش مهم نبود.
بعدتر نیز توانستم بانی اتفاقی شوم تا پژمان بتواند از قِبل دستمزدی که فراهم شده بود، باغ کوچکی در کردان بخرد. اینگونه بر همسایگی ما افزوده شد و نشستهایی یکی، دو ساعته با او داشتیم. البته نمیشد با او نشست و درباره موسیقی سخن نگفت؛ چه موسیقی ایرانی و چه موسیقی غیرایرانی. پژمان در آن سالها البته حالت افسردگی و عزلتی هم به خود گرفته بود.
او با اینکه برای فیلمهای زیادی موسیقی نوشته بود و جوایزی نیز برده بود، اما از اینکه بهقدر کافی قدرش دانسته نمیشد، خشمگین بود. من البته تا مسئولیتی داشتم، میتوانستم از آثار او در ارکستر سمفونیک فرهنگسرای بهمن استفاده کنم. بههرروی با یکی، دو سفر به آمریکا و دیدار خانوادهاش، کمکم حضورش محوتر شد و این محوشدن تدریجی، بهمرور به محوشدن دائمی بدل شد. گاهی البته میان ما پیامی ردوبدل میشد اما، هم نبودن در محیط ایران، هم کهولت سن در این ماجرا نقش داشت.
پژمان شیفته موسیقی غربی و موسیقی ایرانی و البته شیفته ایران بود. نوع برخوردش با روستاییان بهگونهای بود که انگارنهانگار مقامی در عالم موسیقی دارد و استاد حسین دهلوی، هوشنگ کامکار و دیگران بوده است. انسان ویژهای بود اما چنانکه افتد و دانی، سختیهای زیادی هم از سر گذراند. مدتها در زیرزمینی در خیابان ولیعصر بههمراه مادر بیمارش زندگی میکرد. مادر مریض بود و او نیز عصبی و خشمگین از شرایطی که بر او میرفت.
البته متاسفانه خیلی از بزرگان ما دچار این سرگذشت شدند. من دو شب پیش خوابم نمیبرد؛ انگار که منتظر خبر بدی باشم. سری به اینستاگرام زدم و خبر درگذشت او را در صفحه هومن خلعتبری دیدم و متاسف شدم. در این سالها هومن و هوشنگ کامکار با او در ارتباط بودند و ازقضا سهروز پیش هوشنگ آرزو میکرد که احمد پژمان، اثر اخیرش را بشنود. وقتی به او خبر مرگ استادش را دادم، گریهکنان از بر باد رفتن آرزویش سخن گفت و از مهجورماندن انسانهای بزرگ موسیقی ایران متأسف بود. مرگ البته در نهاد آدمی است، اما بیتوجهی به پژمان و آثارش در دودهه اخیر دردناک بود.