او هیچگاه جهان را ترک نخواهد کرد
احمد پژمان به طبیعت خودش نزدیک بود؛ صمیمی، صریح، سور، سختگیر و مهربان. خوشبختی من از آن بود که ربطم با او در ۸۰ سالگیاش برقرار شد؛ نفس شکلگیری ارتباطی در ۸۰ سالگی که آنقدر عمیق و دوستانه باشد که تو را از وضعیت ناشر به مقام دوست و رفیق سالیان برساند بهخودیخود شگفتانگیز است.

احمد پژمان به طبیعت خودش نزدیک بود؛ صمیمی، صریح، سور، سختگیر و مهربان. خوشبختی من از آن بود که ربطم با او در 80 سالگیاش برقرار شد؛ نفس شکلگیری ارتباطی در 80 سالگی که آنقدر عمیق و دوستانه باشد که تو را از وضعیت ناشر به مقام دوست و رفیق سالیان برساند بهخودیخود شگفتانگیز است. در اطراف ما کمتر میشود ناخدایی در پیرسالی کنار بندرگاه نامکشوفی لنگر بیاندازد.
پس از انتشار «دیورتیمنتو» بسیار از سر و شکل آن لذت برد و چون سلیقه، زیباییپسندی و وسواساش را همگون با آن میدید، میگفت: تو آمریکا هم به این تمیزی کسی کار نمیکنه! لطفاش بود و حتماً تمیزتر و بهتر هم میشد آن کار را منتشر کرد. دوستی ما شکل میگرفت و حساسیت و محبت او بود که به من میرسید؛ معروف است که بنده معرفتی در دوستی ندارم.
با پژمان سفرهای طولانیای در زمانهای محدودی که به ایران میآمد، رفتیم؛ از تبریز تا کاشان، تا مشهد اردهال. میگفت، بر شعر سهراب موسیقی ساخته و اشتیاق دیدن مزارش را دارد. یکبار هم برای دیدن تبریز و دیدن تمرین یک گروه آماتور که قصد داشتند «دیورتیمنتو» را اجرا کنند، به آنجا رفتیم. زمستان سختی بود و با قطار همراه چندنفر از دوستان تهرانی و تبریزی، چندروزی در کنارش بودیم.
در این سالهای آخر به ایران نیامد و من دوبار به او سر زدم. یکبارش خیلی عجیب بود. سال ۱۴۰۱ رفتم لسآنجلس و یک هتل گرفتم. معیارم برای گرفتن هتل بهطبع ارزانبودناش بود. وقتی رسیدم بعد دو روز به پژمان زنگ زدم. گفتم من لسآنجلسام. گفتند: کجای لسآنجلس؟ گفتم: سانتا مونیکا. گفتند: ما هم سانتا مونیکاییم. کجای سانتا مونیکا؟ گفتم: هتل سندرز. گفتند: اینکه سر کوچه ماست؟ اتفاق عجیبی بود که باعث شد در آن سفر که زمانه متاثر از اتفاقات سال ۱۴۰۱ بود، چندینبار به دنبالشان بروم و با هم در کنار اقیانوس آرام ساعتها بنشینیم و گفتوگو کنیم.
یک شب در تهران صدایم کرد و به محل اقامتاش رفتم. گفت: تو هم مثل پسر من هستی! و یک چمدان از دستنوشتههایش را به من سپرد. در سفر بعد در خاطرش نمانده بود و گفت، نمیدانم دستنوشتههایم چه شده! خندیدم و گفتم، پیش ماست (با هم در خانهی پایور نشسته بودیم تا خاطراتش را از پایور بگوید.) گفت: خیالم راحت شد پس. گفتم: چیز خاصی از میانشان میخواهید؟ گفت: نه! در دیدارمان در سانتا مونیکا باقی دستنویسها را داد که به ایران بیاورم. گفت، اینها باید در ایران بمانند. خوشوقتم که او و همسر گرامیاش خانم شیرین بذله، اعتماد داشتند و دستنوشتههای سالیانش را به ما در خانه پایور سپردند تا از آنها نگهداری کنیم، طبقهبندیشان کنیم و تا حد توانمان برای در دسترس بودنشان بکوشیم.
دیدار آخرمان پارسال بود در خانهاش. کهنسالتر شده بود اما همچنان به تناسب جسماش، روح جواناش را حفظ کرده بود. ایران نگرانیاش بود و ماند و دور از دیدار دوبارهای، جهان را بدون دیدار تازهای از کشوری که دوست داشت ترک کرد. او موسیقیدان موثری بود و جزو معدود انسانهایی که با آثارشان هیچگاه جهان را ترک نمیکنند.