| کد مطلب: ۳۵۱۷۶

قصه نقش‌ها و آدم‌ها

ماجرای رفتنم به اجبار و آمدنم به ناگهان، این مدت مرا غرق فکر کرد، به اینکه چه چیز ما را بعد از رفتن و آمدن، ناخوش می‌کند.

قصه نقش‌ها و آدم‌ها

نقل سردرگمی و آگاهی است

نقل هشیاری است با مستی

قصه عادتی که می‌شکند

ناگهان جای دیگری هستی

دائم از خود سوال می‌پرسی

در کدامین گناه هم‌دستی

ناگهان رفتی و رها کردی

همه پیوندها که خود بستی

از چنان‌ها جدا شدی و هنوز

با چنین‌ها چنان نپیوستی

رشته‌ای تنگ مانده دور دلت

رشته‌ای که هنوز نگسستی

روی دوش است باز آن باری

که کشیدی و باز نشکستی

رستی از بندهای جبر و دریغ

خویش از بند خویش کی رستی؟

ماجرای رفتنم به اجبار و آمدنم به ناگهان، این مدت مرا غرق فکر کرد، به اینکه چه چیز ما را بعد از رفتن و آمدن، ناخوش می‌کند. فکر کردم ماجرا، ماجرای نقش‌ها و آدم‌هاست. به جاها نیست که عادت می‌کنی. جاها که خوب نیستند. حتی به آدم‌ها هم نه. به نقش‌هاست. به نقش‌های آدم‌ها برای تو و نقش‌های تو برای آدم‌ها. عادت می‌کنی که فلانی برای من فلان کس است، فلانی فلان می‌کند و من برای فلانی فلانم. این یکی وقتی آشفته‌ای حرف‌های آرامش‌بخش می‌زند و آن یکی وقتی از بی‌احترامی آزرده‌ای، تو را بزرگ می‌دارد.

این یکی وقتی نمی‌دانی آگاهت می‌کند و آن یکی وقتی تردید داری اطمینانت می‌بخشد. این یکی یادت می‌دهد همراهی بی‌توافق را و آن یکی به تو می‌آموزد جسارت شکست و باز شکست و باز شکست. این یکی نشانت می‌دهد کی چگونه بایستی و آن یکی تعلیمت می‌کند، جرأت سپرانداختن را. خودت هم کارت می‌شود اینکه وقتی این یکی ناراحت است بخندانی‌اش، وقتی آن یکی حرف نمی‌زند، بشنوی‌اش، وقتی این یکی دستی دراز می‌کند، بگیری و وقتی آن یکی می‌پرسد، پاسخ بدهی. کارت می‌شود اینکه سعی کنی به‌ درد بخوری. اصلاً مگر زندگی غیر از این است که به درد بخوری؟ یاد می‌گیری در کمین باشی برای فرصت به درد خوردن که حس کنی فایده‌ای داری که حس کنی بودن تو برای یکی بهتر است تا نبودنت، حالا که هستی.

این‌ها را یاد می‌گیری. مثل تکه‌های اسباب‌بازی خانه‌سازی با این‌ها روزت را می‌سازی. روزت را، هفته‌ات را و زندگی‌ات را و روزی ناگهان، می‌روی، یا می‌روند و حالا، شاید اصلاً آن رفتن خبر بدی نباشد اما نقشی بوده که حالا نیست و تو، یادت رفته بودن بدون این نقش را. یادت رفته وقتی چنین می‌شود، جز اینکه سراغ فلانی بروی، چه باید بکنی. یادت رفته وقتی به فلانی کمکی نمی‌کنی، چه داری می‌کنی. یادت رفته اصلاً خودت چه کاره‌ای بدون نقشی که برای این و آن ایفا کرده بودی و این و آن برای تو. یادت می‌آید که برای آن یکی، این یکی کار را تو می‌کردی و حالا که تو نیستی، کس دیگری هست یا آن نقش برای او شده نقصی و جایی خالی؟ جاها که خوب نیستند. رفتن از جاها که عذاب وجدان ندارد. رهاکردن نقش‌هاست که عذاب وجدان می‌دهد.

پیدانکردن نقش‌هاست که اذیت می‌کند. اجبار که عذاب وجدان ندارد، گم‌کردن نقش‌هاست که دردش چنگ می‌زند و قلبت را به هر بهانه‌ای فشار می‌دهد، به بهانه یک استکان چای، یا یک نخ سیگار، یا یک لقمه نان، یا یک جرعه لبخند، یا یک سایه اشک، یا یک قطره باران، یا یک برش آفتاب، یک نسیم خنک، یک هرم گرم. تازه آمده‌ای و هنوز نفهمیده‌ای در این جای دیگر به چه دردی می‌خوری. تازه آمده‌ای و هنوز کسی تو را پیدا نکرده که به دردش بخوری و اصلاً مگر زندگی غیر از این است که به درد بخوری؟

و همه آنچه همه ما از زندگی می‌خواهیم شاید همین است. به درد بخوریم و کسی باشد که به دردمان بخورد و مجبور نباشیم و کسی مجبور نباشد نقشی را که می‌خواهد رها کند و مجبور نباشد نقش‌آفرینی را که لازم دارد، فقط در خاطره با خود داشته باشد یا فقط از دور، با یک صدا یا یک عکس، یک تکیه‌کلام، یک درس و یک دلتنگی. کاش کسی مجبور نباشد جایی برود. کاش کسی مجبور نباشد از جایی بیاید. کاش هیچ‌کس هیچ‌وقت مجبور نباشد.

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

دیدگاه

ویژه بیست‌و‌چهار ساعت
پربازدیدترین