| کد مطلب: ۶۰۷۵۸

وقتی زبان جای زخم حرف می‌زند

ادبیات خشن است، زیرا در نقطه‌ای عمل می‌کند که تجربه انسانی از مرز بیان عادی عبور کرده و نیازمند زبانی فشرده، اغراق‌شده و گاه تکان‌دهنده می‌شود.

وقتی زبان جای زخم حرف می‌زند

چرا گاهی ادبیات آرام نیست؟ ادبیات چگونه ما را زخمی می‌کند؟ این‌همه خشونت در ادبیات از کجا ناشی می‌شود؟ به نظر می‌رسد انگار ادبیات نه‌تنها میل ما را برای ورود به واقعیت‌های مجازی ارضا می‌کند، بلکه زبان واقعیت‌های مجازی هم هرچند به‌صورتی نهفته، می‌خواهند به خشونت‌های اغراق‌آمیز مرگ، جنسیت و ویرانگری‌ای نزدیک شوند که در «بی‌منطقی‌های زبان» نهفته است و در همان حال ادبیات به اشکال مختلف ما را از همان خشونت‌ها در امان نگه می‌دارد.*

ادبیات خشن است، زیرا در نقطه‌ای عمل می‌کند که تجربه انسانی از مرز بیان عادی عبور کرده و نیازمند زبانی فشرده، اغراق‌شده و گاه تکان‌دهنده می‌شود. خشونت در ادبیات، نه بازتاب ساده‌ی خشونت بیرونی، بلکه برون‌ریزی آن چیزی است که سرکوب شده است؛ میل‌ها، ترس‌ها و تعارض‌هایی که در زندگی روزمره مجال ظهور مستقیم ندارند.

ادبیات با ساختن نوعی واقعیت مجازی، به ما امکان می‌دهد این خشونت‌ها را تجربه کنیم بی‌آنکه مستقیماً در آن‌ها گرفتار شویم؛ ازهمین‌رو این خشونت می‌تواند لذت‌بخش باشد، زیرا هم‌زمان فاصله و مواجهه را فراهم می‌کند.

ازسوی‌دیگر، این «وحشی‌بودن» دقیقاً همان عنصری است که به اثر قدرتِ شوریده‌حال‌کردن می‌بخشد؛ زیرا ادبیات هرجا از نظمِ آرام، عقلِ مهار‌شده و زبانِ رام‌شده فاصله می‌گیرد، به ناحیه‌ای قدم می‌گذارد که تجربه انسانی هنوز نام‌گذاری نشده است.

وحشی‌بودن متن، شکلی از مقاومت در برابر معناهای تثبیت‌شده و اخلاق‌های آسوده است و مخاطب را از موقعیت تماشاگر منفعل بیرون می‌کشد. اثرِ خشن و وحشی، خواننده را نه قانع، بلکه مضطرب می‌کند؛ نه آرام، بلکه بیدار. ادبیات خشن است، نه از سر میل به ویرانگری، بلکه ازآن‌رو که واقعیت انسانی در لایه‌های پنهان خود خشن است. آن‌جا که زبان روزمره از بیان رنج، تحقیر، ترس و مرگ ناتوان می‌شود، ادبیات وارد عمل می‌‌شود و ناگزیر به خشونتِ زبانی، روایی یا تصویری پناه می‌برد.

خشونت در ادبیات اغلب، نه یک کنش بیرونی، بلکه فرمِ بیانِ حقیقت است. برای مثال هدایت در «بوف کور» خشونت را از سطح رویداد به درون ذهن می‌برد. جمله آغازین و محوری رمان، خشونت را به‌شکل فرسایش روانی تعریف می‌کند: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» اینجا خشونت، ضربه ناگهانی نیست؛ تداومِ زخم است.

ادبیات خشن می‌‌شود چون قرار است این فرسایش نامرئی را مرئی کند. «همه می‌ترسیدند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست از چه.» در سطح اجتماعی، ساعدی در «عزاداران بیل» نشان می‌دهد که خشونت چگونه می‌تواند به وضعیت عادی بدل شود. ترس در این اثر، منشأ مشخصی ندارد و درست به‌همین‌دلیل فراگیر و ویرانگر است. فضای داستان‌ها بر پایه همین منطق شکل می‌گیرد؛ خشونت به‌مثابه اتمسفر. ادبیات این‌جا خشن است، چون نقاب از چهره جامعه‌ای برمی‌دارد که به ترس عادت کرده است. چوبک در «سنگ صبور» خشونت را به بدن‌های فرودست می‌رساند.

خشونت این اثر نه اغراق‌شده، بلکه بی‌واسطه است؛ همان‌قدر تلخ که زندگی شخصیت‌هایش. دولت‌آبادی در «کلیدر» خشونت را به تاریخ و ساختار پیوند می‌زند. زمین، قدرت و بقا درهم‌تنیده‌اند و خشونت از دل همین مناسبات بیرون می‌آید.ادبیات خشن می‌‌شود چون تاریخ، خود، خشن بوده است. در «ادبیات جهان»، کافکا با مسخ یکی از سردترین اشکال، خشونت مدرن را تصویر می‌کند. جمله آغازین رمان شوک‌آور است: «وقتی گرگور سامسا یک‌روز صبح از خواب بیدار شد، دید به حشره‌ای عظیم تبدیل شده است.»

داستایُفسکی در «جنایت و مکافات»، خشونت را به قلمرو ایده می‌برد. راسکولنیکف می‌کوشد قتل را با منطق توجیه کند و درست در همین نقطه، خشونت به اوج می‌رسد. رمان نشان می‌دهد که وقتی عقل از اخلاق جدا می‌شود، خشونت مشروع جلوه می‌کند. ادبیات این‌جا خشن است چون سازوکار این توجیه را برملا می‌کند. ژرژ باتای در «داستان چشم مرز» نهایی، خشونت را لمس می‌کند؛ جایی که لذت، بدن و مرگ به هم می‌رسند. خشونت در این اثر، فلسفی و تابوشکن است.

ادبیات این‌جا خشن است چون وارد قلمرویی می‌‌شود که جامعه ترجیح می‌دهد درباره‌اش سکوت کند. آری! ادبیات خشن است، چون خشونت را پنهان و تلطیف نمی‌کند، آن را از سطح حادثه به سطح زبان، ذهن و ساختار اجتماعی می‌برد و اجازه نمی‌دهد واقعیت، با عادت و اخلاق رسمی، بی‌خطر شود. خشونت در ادبیات، دعوت به خشونت نیست؛ دعوت به دیدن است. 

* پیرامون ادبیات. جوزف‌هیلیس میلر. نشر نی. مترجم: علی‌اصغر بهرامی

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه فرهنگ
پربازدیدترین
آخرین اخبار