پرسش کجاستی و مفهوم مکان
اگر پرسیده شود که اصلیترین موضوع فلسفه چیست، احتمالاً تمام فلاسفه و فلسفهخواندهها متفقالقول به یک مفهوم اشاره میکنند؛ وجود! حال اگر پرسش را ادامه دهیم و سوال کنیم که با وجود یک موضوع مشخص و تعینیافته، علت این اختلاف نظرهای گسترده اندیشمندان برای چه چیزی است؟ شاید پاسخ به آن نهتنها یکسان نباشد که ازقضا معرکه آرا نیز شود.

1 اگر پرسیده شود که اصلیترین موضوع فلسفه چیست، احتمالاً تمام فلاسفه و فلسفهخواندهها متفقالقول به یک مفهوم اشاره میکنند؛ وجود! حال اگر پرسش را ادامه دهیم و سوال کنیم که با وجود یک موضوع مشخص و تعینیافته، علت این اختلاف نظرهای گسترده اندیشمندان برای چه چیزی است؟ شاید پاسخ به آن نهتنها یکسان نباشد که ازقضا معرکه آرا نیز شود.
بنابراین میتوانیم ادعا کنیم که هرچند اصلیترین موضوع فلسفه، وجود است، اما اصلیترین مسئله آن «پرسش از وجود» خواهد بود. درست بهمانند زمانی که ما از یک حادثه خاص، تعریفها و تعبیرهای متفاوت ارائه میدهیم. آنچه نظرگاههای مختلف را ایجاد میکند، وقوع رخداد نیست بلکه حیث التفات ما نسبت به آن رخداد است.
چیستی و چرایی در اندیشه ارسطو
2 ارسطو در پرسش خود درباره وجود، سعی میکند همهچیز را به «چیستی» تقلیل دهد. درواقع او در کتاب متافیزیک، برای پاسخ به این پرسش که چرا چیزها هستند؟ قصد دارد تا این «چرایی وجود داشتن چیز» را تبدیل به «این چیز چیست؟» کند. بدینصورت که بیان میکند، اگر چیزی اینجا هست که نامش سیب است، دلیل سیب بودنش در آن است که زیرنهاد یا جوهری بهنام سیببودن آن را تشکیل داده است. بااینحساب ازنظر ارسطو، ما وقتی به ماهیت یکچیز پی ببریم و بتوانیم آن را تعیین و تبیین نماییم، طبیعتاً به پرسشهای وجودی آن نیز میتوانیم، پاسخ دهیم. مشخص است که برای ارسطو هر پرسشی درباره وجود از دریچه «ماهیت» و پرسش «چیستی» میگذرد.
3 باید توجه داشت که پرسش چیستی از دوران ارسطو تا عصر حاضر، اصلیترین پرسش فلسفی بوده است. هرچند چرایی و چگونگی نیز در پرداخت فلسفی به موضوعات نقش داشتهاند، اما سیطره پاسخها همچنان برمبنای همان ماهیت و چیستی است که ارسطو مطرح نموده است. ما در مواجهه با هر رخداد یا پدیدهای، ابتدا تلاش میکنیم به تعریفی از حدود و ثغور ماهوی آن دست پیدا کنیم، سپس به چرایی یا چگونگیاش نظر میافکنیم. بهطورمثال اگر بپرسیم «چرا شهرها بهوجود آمدهاند؟» غالباً دو رویکرد را برای پاسخ انتخاب میکنیم.
در یک رویکرد به سلسله عوامل و رخدادهایی که باعث شدهاند شهرها ایجاد شوند میپردازیم، که این اساساً یک پاسخ تاریخی است و فلسفی بهحساب نمیآید و در رویکرد دوم تلاش میکنیم ابتدا شهر را تعریف کنیم و بگوییم شهرها محلی برای تجمع انسانها هستند، و متناسب با این چیستی، به چرایی نیز پاسخ داده و بگوییم اجتماعی زیستن یک ضرورت برای بشر بهشمار میآید. مشخص است در رویکرد دوم –که یک رویکرد فلسفی است- ما ابتدا چیستی را مطرح کردهایم، سپس چرایی را از دل همان پاسخ به ماهیت بیرون کشیدهایم.
انسان؛ پرسشگر یا پاسخدهنده
4 در پرسش چیستی، اشکالی وجود دارد که شاید بهچشم اندیشمندان کمتر آمده است. پرداختن به پرسش چیستی، یعنی انسان هم در مقام پرسشگر است، هم در مقام پاسخدهنده. چنین جایگاهی منطقاً نمیتواند صحیح باشد. پرسش، ماحصل جهانبینی اندیشمند است، و چنین نیست که اندیشمندان بتوانند بعد از پرسش به جهانبینی برسند. آنها با نظرافکندن بر پدیدهها و مفاهیم جهان، به جمعبندی میرسند و جمعبندی خود را در قالب پرسشی بیان میکنند، حال اگر بنا باشد خودشان نیز پاسخ آن پرسش را بیان کنند، درواقع هیچ گامی بهسوی جلو رفتن برنداشتند، بلکه به همان مسیری بازخواهند گشت، که پرسششان محصول طی آن مسیر بوده.
هایدگر با تاکید برعنوان «دازاین» بهجای «انسان» قصد داشت بر همین نکته نور بتاباند که انسان صرفاً پرسشگر است، نه پاسخدهنده. او عقیده داشت، انسان دکارتی چون خود را فاعل و پاسخدهنده میداند، ارتباطش با جهان را قطع کرده است. ارتباط انسان با جهان یا بهقول هایدگر: در جهانبودنِ انسان، یعنی دازاین پرسشگری کند و جهان پاسخ را به او ببخشد.
درغیر اینصورت بشر خود را مالک جهان خواهد یافت و پدیدارها را به اشیاء بیجان تقلیل میدهد و نهایتاً بههمین سبب «بیخانمان» خواهد شد. هایدگر تلاش داشت تا فلسفه را نسبت به یک خطر آگاه کند. از نظر او انسان، بیخانمان شده است. اما این بیخانمانی به چه معناست؟ مگر خانه کجاست که آدمی در روزگار مدرن از آن محروم است یا از آن بیرون افتاده؟ برای هایدگر خانه جهان است و بیخانمانی، عدمتوجه ما به در جهانبودن است. هایدگر میگوید ذهنیت ما به جهان، ذهنیت تحمیلگرانه است.
ما خود را فاعلان شناسنده میدانیم و جهان را بهعنوان ابژه و یا مفعول مورد شناسایی درنظر گرفتهایم. لذا قرار نیست جهان چیزی از خود به ما بگوید، بلکه این ما هستیم که ذهنیتهای خود را بر جهان سوار میکنیم، لذا خود را از در جهان بودن و پیوند و ارتباط وجودی با جهان خارج ساخته و بیخانمان شدهایم. هایدگر میگوید، آنچه فلاسفه تا پیش از این انجام دادهاند باعث شده که امروز بشر درگیر چنین معضلی باشد، و هشدار میدهد که باید مجددا به در جهانبودن توجه کنیم. ازنظر هایدگر، در جهانبودن بدون درنظر گرفتن درمکانبودن امکانپذیر نیست.
کجاستی و پرسیدن از مکان
5 ما با استفاده از همین نوع نگرش هایدگر، پرسش کجاستی را مطرح کردیم، البته منظورمان از کجاستی، کجا بودن انسان نیست، بلکه مورد پرسش ما «مکانها» هستند که انسان در آنها حضور دارد. آدمی از سه حیث با آنها در پیوند است: «رفع دوری»، «جهتدهی» و «امکان طرح درانداختن». دوتای اول را وامدار هایدگر هستیم و سومی را بر آنچه هایدگر گفتهاست، افزودهایم. حالا اگر بهجای شهر چیست؟ بپرسیم شهر کجاست؟ دیگر این ما نیستیم که هم پرسشگر، هم پاسخدهنده باشیم، بلکه این پدیدارِ شهر است که پاسخ میدهد.
شهر، مکانی است که از کار و تلاش رفع دوری میکند و انسان بدون کار و تلاش را از خود میراند، حالا شهر است که به ما جهتدهی میکند و با مفاهیمی چون بالاشهر و پایینشهر، ارزشافزوده یا کمارزش و... شهروندان را به ظرفیتهای خود جهت میدهد و نهایتاً امکانی برای طرحدرانداختن به شهروندان میبخشد. یک شهروند میتواند با فهم «کجاستی شهر» در مسیر تعالی گام بردارد و از ظرفیتهای شهر بهره جوید. همانگونه که هایدگر مطرح میکند، فنومنولوژی یا پدیدارشناسی بهمعنای شناخت پدیدار از ناحیه ذهن شناسنده نیست، بلکه مجال نشاندادن، به خودِ پدیدار است. مجالدادن به اینکه پدیدار با ما گفتوگو کند، نه آنکه ما نظرمان و دامنه دانستههایمان را بر او تحمیل کنیم.
بهنظر میرسد کجاستی یک نیاندیشیدهشده است، نه در ایران، بلکه در تاریخ اندیشه جای خالی آن را میتوان دید. «کجاستی» نحوه پاسخگویی ما را تغییر میدهد. در شنیدن بسیاری از سخنها اگر پرسشمان بهجای چیستی یا چرایی، کجاستی باشد، چقدر امکانمان برای فهم بیشتر و درستتر، مصالحه و آرامش بیشتر خواهد بود؟ امکان فهم متقابل زمانی مختل میشود که در دوجای متفاوت بایستیم و بدون درک از کجاستی، مشغول جدال شویم.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
حافظ به این نکته دقیق اشاره میکند، شب تاریک و موج و گرداب، هیچکدام مفاهیمی نیستند که ما از آنها بیخبر یا نامطلع باشیم، اما آنچه باعث بیاطلاعی میشود، کجاستی است. آنکه «در-ساحل» است شاید با واژه موج و گرداب آشنا باشد، اما چون «در دریا» نیست، نمیفهمد هول و وحشت در دریا ماندگان را. درواقع پرسش کجاستی دربردارنده این ویژگیهاست، فلذا پرسشهایی چون چیستی و چرایی دیگر نمیتوانند پاسخگوی خوبی برای مسائل فلسفی باشند، چراکه چیستی موج در دریا با چیستی آن در ساحل متفاوت است.
6 کجاستی امکانساز است، اما چیستی نه. چراکه پاسخ به چیستی از ناحیه فرد است، محدود است فلذا چیزها را با محدودیت میبیند، اما کجاستی از ناحیه خودِ پدیدار است و حکایت از ظرفیتهای آن پدیدار دارد. درنتیجه میتوان ادعا کرد که چیستی چیزها را از ناحیه محدودیت آنها موردتوجه قرار میدهد اما کجاستی از ناحیه امکانها و ظرفیتها سخن بهمیان میآورد.
مکان داشتن، مساوق است با معنا داشتن. درواقع انسان، معنایش را از بودن ندارد بلکه از مکان دارد. انسان بدون مکان، «هیچچیز» میشود. این مسئله در ارتباط با کشور و حاکم نیز مصداق دارد. حاکم بدون فهم از کجاستی کشور الکن و بیچیز است و مادام که مکان کشور را فهم نکنیم، حکمرانی نیز بیمعنا خواهد بود. این مسئله (بیمکان شدن) را افلاطون با تمییز عجولانهای میان مُثُل و توهم رقم زده است. او معرفت حقیقی را به لامکانی بهنام مُثُل گره زد و گزارههای انسانی از واقعیات پیرامونیشان را توهمات مُشتی غارنشین سایهبین معرفی کرده است.
اما نمیتوان از افلاطون پرسید که آیا حق نمیدهی به غارنشینان که با تو همراه نشوند و از پیوستن به قافله حقیقتطلبیات استنکاف کنند؟ چراکه آنها و تمام داشتهشان را به کناری مینهی و بهکلی نادیده میانگاری. حال آنکه معارف غارنشینان، هویتی از ایشان خواهدبود و توهمات عالِمی خارج از غار (که هممکانشان نیست)، هیچگاه نه برای ایشان فهمیدنی است، نه هویتبخش.