مکان بهمثابه روایت/در جهان امروز، انسان با جاهایی مواجه است که تداوم، تاریخ و عمق ندارند
همانگونه که میشل دوسرتو بیان میکند: «مکان تنها زمانی شکل میگیرد که انسانها در آن کنشمند باشند؛ یعنی در آن راه بروند، بنشینند، فریاد بزنند، بخوابند و مقاومت کنند.» میدان تحریر در هیاهوی سال ۲۰۱۱ دقیقاً چنین روحی یافت.

علی حسنی پژوهشگر علوم سیاسی
بر این سرزمین چیزی هست که شایستهی زیستن است:
تردید اردیبهشت
عطر نان در بامداد
گابریل گارسیا مارکز در رمان بینظیر «صد سال تنهایی»، ماکوندو را چنین توصیف میکند: «در آن زمان، ماکوندو دهکدهای بود با 20خانهی گلی، ساخته شده در کنار رودخانهای با آب زلال که بر بستری از سنگهای صیقلی جاری بود؛ سنگهایی سفید و عظیم، مانند تخمهای پیشاتاریخی. جهان آنقدر تازه بود که بسیاری از چیزها نام نداشتند و برای اشاره به آنها باید با انگشت نشان میدادند.» مارکز در ابتدای داستان دست به توصیفی از مکانی نوظهور و بکر تحتعنوان ماکوندو میزند، جاییکه هنوز در حال شکلگیری است. این مکان، بستر تجربهها، خاطرات و انتظارات شخصیتهای داستان است.
ماکوندو توسعه مییابد و دچار تحول میشود و با گذر زمان و تدریجی به فراموشی سپرده میشود. این ماکوندو است که در داستان مارکز نمادی از حافظه جمعی و مکان تجربههای انسانی است. روح داستان در ماکوندو خلاصه میشود؛ جایی که همچون آیینهای بازتابدهندهی تجربیات، خاطرات و انتظارات است و این مکان است که روایت میکند و راوی شخصیتهای داستان است.
مکان بهمثابه حافظه
پیرنورا با طرح مفهوم مکانهای حافظه تاکید میکند که در زمانهی زوال حافظهی زنده، مکانها بدل به جایگزینهایی برای حفظ و انتقال حافظه میشوند. مکان دیگر فضای جغرافیایی نیست، بلکه ظرفی فرهنگی و نمادین است که بار سنگین تاریخ و حافظه را بر دوش میکشد. ازاینمنظر، مکان نهتنها روایتگر است، بلکه تمامی فرآیند روایت است؛ مکانها مینویسند، همانگونه که ما در آنها مینویسیم. سال 2011، قلب قاهره از یک فضای شهری معمول به مکانی روایی تبدیل شد؛ جایی که بدنهای معترض، صداها، اِشغال فضا و تجربهی زیستهی مقاومت آن را به یک نقطه تلاقی تاریخ و اکنون، حافظه و انتظار بدل ساخت.
همانگونه که میشل دوسرتو بیان میکند: «مکان تنها زمانی شکل میگیرد که انسانها در آن کنشمند باشند؛ یعنی در آن راه بروند، بنشینند، فریاد بزنند، بخوابند و مقاومت کنند.» میدان تحریر در هیاهوی سال 2011 دقیقاً چنین روحی یافت. پلاکاردها، چادرها، حلقههای گفتوگو، سکوتهای شبانه و فریادهای صبحگاهی، همگی میدان را از یک فضای صرف شهری به متنی زنده و روایتگر بدل کردند. میدان بهنوعی خودش را روایت کرد. همانگونه که مارکز از ماکوندو بهعنوان شخصیتی راوی یاد میکند، میدان تحریر نیز همچون شخصیتی فعال و کنشگر وارد داستان انقلاب شد.
ما در تحریر بهنوعی با یک متافیزیک مقاومت طرف هستیم. تحریر صرفاً یک میدان نبود یک «ایده» بود که در جسم شهر حلول کرد. این مکان نشان داد که فضاها چگونه میتوانند حافظه شوند، چگونه روایت کنند و چگونه بدل به نیروهای تاریخی شوند. تحریر نمونهی آن چیزی است که ائوارد سوجا آن را «فضای سوم» مینامد: نهصرفاً فیزیکی، نهصرفاً ذهنی، بلکه فضایی اجتماعی- سیاسی که در آن معنا، بدن و مقاومت درهمتنیده میشوند و روایت را شکل میدهند.
مکان است که روایت میکند
مکان است که روایت میکند، چراکه هر تجربه در عمق مکان ریشه دارد و هر انتظار در گستره زمان معنا مییابد. ما در مکان به انتظار مینشینیم و در زمان به تجربه. مکانها حافظههای زندهاند و زمانها جریانهای پیوسته؛ هر دو درهمتنیدهاند و قصههای ما را بازگو میکنند. مکان است که روایت میکند؛ چراکه هر گوشهاش حافظهای زنده است.
مکان پسزمینه نیست، بلکه صحنهای از نمایش هستی است؛ بستری که در آن زندگی بهوقوع میپیوندد و در زمان به واقعیت بدل میشود. ما در مکان به انتظار مینشینیم، در جستوجوی نشانههایی از گذشته، در آرزوی لحظاتی از آینده و در مواجهه با زخمهای خویش. مکان نهفقط صحنهای خاموش از یک تئاتر بیتماشاگر، بلکه راوی زنده است که هر نگاه و هر سکوتی را در خود به یاد میسپارد.
مکان سرشار از معناست، در مکان است که معنا زاده میشود، زیست میکند و ماندگار میشود؛ چراکه مکان نهفقط ظرفی برای رویدادها بلکه خود، کنشگر معناست. همانگونه که مارتین هایدگر فیلسوف شهیر آلمانی در مقاله مشهور خود «ساختن، سکونتگزیدن، اندیشیدن» بیان میکند، «سکونت» اصیلترین شیوهی بودن انسان در جهان است و مکان نهفقط محلی برای سکونت، بلکه شیوهای از بودن-در-جهان است.
هایدگر بیان میکند: «ما تنها زمانی بهمعنای واقعی زندگی میکنیم که در جایی سکونت گزینیم و این سکونتگزینی یعنی در پیوند با مکان؛ با زمین، آسمان، خدایان و با انسانها بودن». در این نگاه معنا از دل مکان میجوشد. زمین، آسمان، انسانهای فانی، الوهیت، خانه، رودخانه، دشت و حتی پل در این چارچوب، نهصرفاً اشیای مادی بلکه حاملان هستیاند؛ مکانهایی که در آن معنا رخ میدهد و تجربهی انسانی در آنها ساخته و بازساخته میشود. از این رو مکان نهصرفاً جغرافیایی، بلکه پدیدارشناسانه و هستیشناسانه است.
جاییکه معنا نه در بیرون، بلکه در خود مکان و در بودن ما در آن زاده میشود و به حافظه و روایت بدل میگردد. ازهمینرو مکان نهفقط حافظه دارد، بلکه حافظه است. غیرممکن است درباره فضای تجربی سخن بگوییم بیآنکه به اشیاء و مکانهایی که فضا را تعریف میکنند، اشاره نکنیم. فضای نوزاد گسترش مییابد و محیطاش شکل میگیرد، زمانیکه او اشیاء و مکانهای پایدارتر را شناسایی میکند و بهسوی آنها دست دراز میکند، فضا به مکان تبدیل میشود، زمانیکه معنا و تعریفی بیابد. زمانیکه فضا به مکان تبدیل میشود، نوعی «درونسازی» رخ میدهد، یعنی آنچه بیرونی و ناآشنا بوده به تجربهای زیسته و درونی بدل میگردد. مکان نهصرفاً موقعیتی جغرافیایی، بلکه نقطهای آکنده از خاطره، حس و معناست.
بشر مدرن؛ اینجا یا هیچجا
مکانها در داستانها، در خاطرات و در شعرها پدیدار میشوند. مکانزدایی و تجربهزدایی در زمان فعلی، یکی از مشخصههای اصلی شتاب در مدرنیته است. این امر باعث سرگردانی آدمی در میان انبوهی از اطلاعات و تجربههای بیمعنا شده است، زیرا انسان همزمان «اینجا» و «هیچجا» است. ریچارد بیردزورث در مقالهی «روشهای تعویق» (میتوانیم بهصورت عامیانه نیز بیان کنیم: روشهای پشتگوش انداختن)، بیان میکند: «منطق مدرنیته مستلزم تقلیل تجربهی زمانی است و تجربه امروزه بیواسطه از تعیین اقتصادی تاثیر میگیرد.»
در واپسین سکانس فیلم «نوستالژیا» اثر درخشان کارگردان روس آندری تارکوفسکی، آندری تصمیم میگیرد وصیت دوستاش دومینکو را بهجا آورد؛ اینکه با شمعی روشن، در سکوت و آرامش از عرض استخری قدیمی و متروکه عبور کند، بدون آنکه شمع خاموش شود. او در ابتدا دوبار تلاش میکند اما شمع خاموش میشود. اما در سومین تلاش با تمرکز، آرامش و تعهد کامل موفق میشود شمع را تا انتها روشن نگه دارد و به آنسوی استخر برسد. بلافاصله پس از آن، روی زمین میافتد و میمیرد. در اینجا مکان عرصه آزمون است.
استخر قدیمی، چیزی فراتر از یک فضای فیزیکی است، اینجا مکان یک آئین است، مکانی مقدس در دل ویرانی. در اینجا ما با روح مکان روبهرو هستیم، همانگونه که کریستین نوربرگ شولتس بیان میکند: «روح مکان ویژگی خاص یک مکان است که بیش از هرچیز با نحوهی تجسمی مشخص میشود که در غالب چیزها و اثرها حضور دارد.» این استخر فقط بقایای گذشته نیست، بلکه صحنهای است از یک آزمون روحی، نوعی استحالهی الهیاتی از شک به ایمان. در این استخر است که روح مکان متجلی میشود. حرکت آندری در مکان استخر بسیار کند و تکرارشونده است.
با هر قدم، مکان معنای تازهای مییابد، از یک فضای خالی به معنا، از تکرار به شکوه. با هر شکست، بازگشت و تکرار، مکان از نظر زمانی نیز تغییر میکند؛ گویی فضا، زمان را کِش میدهد تا مکانی برای درنگ و تکرار شود. بدن آندری درگیر مکان است؛ آرام، شکننده و درعینحال متمرکز. فضا از خلال تماس آهستهی پاها با سنگ، لرزش دست و مهار نفس شکل میگیرد. مکان نهتنها دیده میشود، بلکه با بدن تنیده میشود. این مکان است که درعینحال، هم روایت میکند، هم آزمون.
در اندیشه والتر بنیامین، روایت و مکان، رابطهای تنگاتنگ و درهمتنیده با یکدیگر دارند. او در مقاله درخشان «راوی» نگاهی تاریخی و فرهنگی به منشاء روایت در جهان سنت دارد. بنیامین نشان میدهد که قصهگویی نه در خلأ بلکه در دل تجربههای مکانمند شکل میگیرد. روایت بهزعم بنیامین، انتقال تجربه است و تجربه همواره در پیوند با مکان معنا مییابد.
ازاینمنظر، بنیامین روایت را نوعی حافظه زیسته میداند که یا از دل سفر به مکانهای دور پدید آمده یا از دل سکونت در مکانهای بومی و سنتی. بنیامین دو تیپ راوی را معرفی میکند: یکی، کسی که سفر کرده و از مکانهای دیگر تجربه آورده است (همانند دریانورد یا بازرگان) و دیگری، کسی که در زادگاهش مانده و حافظ سنتها، داستانها و آیینهای محلی است (همانند دهقانان و کشاورزان). ایندو بهرغم تفاوتهایشان، هردو روایتگر مکاناند؛ یکی روایتگر مکانهای دور و دیگری، حافظهی مکانهای نزدیک و آشنا. بنیامین سپس از طبقهی صنعتگران یاد میکند و کارگاههای آنها را بستر تاریخی شکلگیری روایت ترکیبی میداند؛ جایی که راوی سفرکرده با راوی ساکن، هردو در یک مکان اجتماعی (همانند کارگاه یا صنف حرفهای) گرد هم آمدند.
صنعتگران هم تجربهی حرکت و سفر را با خود داشتند (زیرا پیش از استادکارشدن، دورهگرد بودند)، هم با مکان ثابتی چون کارگاه پیوند داشتند. ازاینرو، روایت در این فضا بهنوعی آمیزهی تجربهی حرکت و سکون، دوری و نزدیکی و سنت و کشف تبدیل میشود. بنیامین بر این نکته تاکید دارد که در دنیای مدرن، با افول مکانهای سنتی و نابودی فضاهای اجتماعی چون میدان،کارگاه وخانههای محلی تجربه زیسته و امکان روایت نیز رو به زوال گذاشته است. بنابراین مکان در نظر بنیامین تنها یک بستر فیزیکی نیست، بلکه حافظه، تاریخ و تجربهی انسانی را در خود نگه میدارد و روایت نیز چیزی نیست جز بازآفرینی همین تجربهی مکانمند از طریق زبان و قصه و این خود دالی بر زوال روایت در غیاب مکان است.
بیمکان شدن انسان مدرن
با ورود به دنیای مدرن، مکانهای اجتماعی سنتی رو به زوال گذاشتند. قهوهخانهها، میدانها، کارگاهها و خانهها که بستری برای شکلگیری و انتقال روایت بودند، جای خود را به فضاهای بیریشه و بیهویت دادند. به همین نسبت، روایت نیز خصلت مکانمند خود را از دست داد و جای آن را اطلاعات سریع، بیواسطه و بیریشه گرفت. بنیامین با نوعی اندوه فلسفی، از نابودی آنچیزی سخن میگوید که زمانی مطمئنترین دارایی ما بود؛ توانایی تبادل تجربه.
در اندیشه بنیامین، روایت سنتی پیوندی ناگسستنی با مکان دارد. هر روایت اصیل، حامل حافظهی یک مکان، یک زیست-جهان و یک تجربهی تاریخی است. ازاینمنظر، زوال روایت سنتی در دوران مدرن را نمیتوان جدا از بحران مکان و نابودی فضاهای اجتماعی در نظر گرفت. روایت و مکان، دو روی یک سکهاند؛ سکهای که ارزش آن در جهان معاصر و شتاب فزایندهاش کاهش یافته است.
در جهان معاصر، که با شتابی بیسابقه به سوی سیالیت، جابهجایی و گسست از سنتها و فرهنگهای بومی و ملی پیش میرود، آنچه ازدستمیرود تنها فرمهای کهن روایت نیست، بلکه بنیانهای هستیشناختیای است که این روایتها بر آن استوار بودند؛ مکان بهمثابه بستری برای تجربه، حافظه و زیستجمعی. مکان را نباید صرفاً موقعیتی جغرافیایی دید، بلکه پیوندگاهی(گرهگاهی) است از زمان، حافظه و افقهای معنایی. بنابراین هرگاه مکان از معنا تهی شود، خواه از شتاب بیحد و حصر در جهان سرمایهداری فعلی و خواه از رهگذر تسلط رسانههای اجتماعی مسلط، روایت نیز به سطحیترین اشکال بازنمایی تنزل مییابد.
فناوری مدرن، انسان را از زمین دور میکند. هواپیماها و فضاپیماها، انسان را از میدان گرانشی زمین ربودهاند. هرچه از زمین دورتر شویم، زمین کوچکتر میشود و هرچه روی آن سریعتر حرکت، منقبضتر میشود. حذف یا کوتاهتر کردن هر فاصلهای روی زمین انسان را بیشتر از زمین دور میکند. بهاینترتیب فناوری مدرن انسان را با زمین بیگانه میکند. اینترنت و پست الکترونیکی باعث محوشدن جغرافیا و حتی محوشدن خود زمین شدهاند. پست الکترونیکی هیچ علامتی ندارد که نشان دهد از کجا ارسال شده است. بیمکان است.
فناوری مدرن، زمین را از حیات آدمی حذف کرده است. فلسفهی «ریشه در خاک داشتن» هایدگر تلاشی است در جهت اینکه زمین و نیز واقعبودگی را از نو به حیات آدمی بازگرداند. هایدگر با طرح مفهوم عمیق «ریشه در خاک داشتن» تلاشی بسیار سترگ در بازاندیشی اندیشیدن به مفهوم مکان را انجام داد. او در سخنرانی «رهاییمندی» در اکتبر 1955 در زادگاهش، مسکیرش، ایراد کرد که این مفهوم را بهصورت بسیار عمیق به عصر تکنولوژیک نسبت میدهد. این مفهوم بهصورت بنیادین، از نسبت هستندهی انسانی با خاک،با محل تولد،با سنت و با سکونت در جهانی آشنا سخن میگوید.
او در این سخنرانی بهظاهر از بحران تکنولوژی، انرژی هستهای، پیشرفت پرشتاب علم و فناوری سخن میگوید، اما در عمق و دربین خطوط او از گمشدن انسان از جایگاهاش، از گسست پیوند هستی انسان با آن زمینی که معنای زندگیاش از آن میروید. این گسست همان فقدان «ریشه در خاک داشتن» است. او با تیزبینی استادانهای میگوید که انرژی هستهای، نهتنها بهمثابه بمب که حتی در چهرهی صلحطلبانهاش نیز نشانهی وضعیتی متافیزیکی است. جهانی که در آن طبیعت بدل به ایستگاه سوختگیری عظیم شده است. این زبان، برشی از عمق اندیشهی هایدگر است که طبیعت دیگر نه چیزی برای بودن، که چیزی برای مصرفکردن است و در این دگرگونی عظیم ریشهمندی انسان گم و به فراموشی سپرده شده است.
این مفهوم در اندیشه هایدگر بهشدت هستیشناختی، تاریخی و وجودی است. «ریشه در خاک داشتن»، یعنی امکان تعلق، امکان ماندن و امکان آفریدن. اما این ریشهمندی در عصر غلبه تکنولوژیک در حال فراموشی است و تنها اگر انسان، تفکر تأملی را بازگرداند و بهجای سیطرهجویی، گوشسپاری را برگزیند، شاید بتوان بار دیگر زمینی نو بنیان نهاد.
باید در جهان سکنی گزید
حالی این مفهوم صرفاً جغرافیایی، فیزیکی و نوستالژیک نیست، بلکه بر نوعی نسبت هستیشناختی با مکان، زبان و تاریخ دلالت دارد. انسان تنها هنگامی میتواند بیاندیشد، بیافریند و معنا بسازد که در جایی ایستاده باشد، یعنی در پیوندی زنده و مداوم با مکان، زبان و سنت خود. ازاینرو این مفهوم پیوندی ژرف با امر مکان دارد.
مکان نه بهمعنای فیزیکی آن بلکه بهمثابه گشودگی هستی، فضایی که در آن موجودات میتوانند پدیدار شوند و انسان میتواند بهگونهای اصیل در جهان سکونت گزیند. همانگونه که هایدگر در مقاله ژرف خویش تحتعنوان «ساختن، سکونت و اندیشیدن» بیان میکند: مکان آن چیزی نیست که اشیاء در آن جای دارند؛ بلکه خود، چیزی است که از طریق آن، چیزها جای میگیرند.
مکان اصیل بهمعنای حضور فعال سنت، تاریخ و زبان در بافت زندگی است. و تنها در این مکان است که انسان میتواند ریشهمند شود، یعنی به زمین و زبان خود تعلق یابد. حال اگر مفهوم «ریشه در خاک داشتن» امکان تعلق به مکان باشد، روایت نیز شیوه تحقق این تعلق است. روایت فقط بازگویی رخدادها نیست، بلکه شیوهای از سکونت در زبان و زمان است. هر روایت اصیل، از مکان آغاز میشود، نهفقط ازنظر توصیف جغرافیایی، بلکه ازنظر هستیشناختی. بدینمعنی که روایت تنها از جایی میتواند برخیزد که ریشهای در تجربه، در خاک، در سنت و در زبان دارد. بههمیندلیل است که والتر بنیامین در مقاله معروف «راوی» بیان میکند: هر راوی اصیل، حامل حافظهی یک مکان است.
در عصر حاضر، ما با شکلی عمیق و فراگیر با بیمکانی روبهرو هستیم. بیمکانیای که نهفقط جغرافیایی، بلکه وجودی و معرفتی است. این وضعیت، نتیجهی تحولی تاریخی است که با شتابگرفتن تکنولوژی،جهانیسازی و دیجیتالیشدن تجربهی انسانی به اوج خود رسیده است. بیمکانی، بهمعنای ساده، ازدستدادن «جایی» برای بودن، تجربهکردن و معنا ساختن است.
در گذشته، مکانها حامل حافظه، سنت و روایت بودند. خانه، میدان، مدرسه و بازار همه مکانهایی بودند که روایتها در آنها شکل میگرفتند، منتقل میشدند و از نسلی به نسل دیگر میرسیدند. اما در جهان امروز، انسان با مکانهایی مواجه است که تداوم، تاریخ و عمق ندارند. نامکانهایی مانند؛ فرودگاهها، پاساژها، فضاهای مجازی و حتی بسیاری از شهرهای مدرن که بدون بافت روایی ساخته شدهاند. در این نامکانها، روایتها دیگر از درون تجربهی زیسته برنمیخیزند، بلکه تولید، بازنشر و مصرف میشوند.