دربارۀ زبان شعر و زبان منطقی
وقتی شعر میخوانیم، ناگزیریم که خود را به بازیهای زبانی و منطق خاص شعر بسپاریم، همان طور که وقتی به تماشای تئاتر میرویم و مهیای دیدن بازی میشویم. اگر
همین یکی دو روز پیش، مصاحبهای دیدم از استادی صاحب نام که دربارۀ یک بیت مشهور تفسیری نادرست بیان میکند.
اول آن بیت را بخوانیم:
چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
سخن من الان این نیست که این بیت الحاقی است و نسخهشناسان و شاهنامه پژوهان در اصالت انتساب آن به فردوسی حرف دارند.
نکته این جاست که آن استاد صاحب نام میگوید سخن این بیت غیر انسانی است؛ یعنی چه که اگر ایران نباشد هیچ انسانی در این سرزمین زنده نماند؟
بحث من دربارۀ موضوع وطن دوستی و حدود آن و اولویت زندگی فردی و اجتماعی بر آرمانگرایی هم نیست که به هر حال بحثی دراز دامن است و هر جنبۀ آن طرفدارانی دارد.
حرف من این است که زبان شعر، زبان اسطوره و زبان حماسه، غالباً رویکرد عاطفی و بلاغی دارد و منطق آن با منطق معمولی و استدلال عقلی و علمی فرق بنیادین دارد.
بی توجهی سهوی و عمدی به این نکتۀ ساده زمینهساز تفسیرهای نادرست از شعر است.
وقتی شعر میخوانیم، ناگزیریم که خود را به بازیهای زبانی و منطق خاص شعر بسپاریم، همان طور که وقتی به تماشای تئاتر میرویم و مهیای دیدن بازی میشویم. اگر یک تماشاگر وسط نمایش فریاد بزند که نگران نباشید این بازیگر واقعاً مجروح نشده و فقط دارد بازی میکند، هیچ کس نمیگوید که: چه قدر باهوش! چه خوب که از نگرانی نجاتمان دادی!
وقتی تئاتر نگاه میکنیم با بازی هنرمندانش شاد میشویم، بغض میکنیم، گریه میکنیم، میترسیم و نگران میشویم با آن که میدانیم همۀ آنها بازی است.
حتی در زبان گفتار روزانه نیز با آن که از جنس هنر نیست، دلالت زبانی همیشه منطقی و استدلالی نیست وگاهی عاطفی و بلاغی است.
وقتی به مهمانمان میگوییم: این جا منزل خودتان است. شنونده میداند که این سخن ارزش منطقی و حقوقی ندارد و مالکیت خانه به او منتقل نشده است.
وقتی مادر به فرزندش میگوید: قلب مادر، نفس مادر. روشن است که این جملات با منطق زیستی و پزشکی قابل ارزیابی نیست.
وقتی شاعر میگوید: به آهی گنبد خضرا بسوزم، طبعاً از منظر فیزیکی این سخن باطل است. روشن است که آه انسان هیچ چیزی را نمیتواند بسوزاند.
وقتی کسی میگوید: با شنیدن این خبر دنیا روی سرم خراب شد، هیچ کس گمان نمیکند که گوشهای از دنیا یا حتی گوشهای از اتاق گویندۀ سخن خراب نشده، سر او هم که سالم است و هیچ آسیبی ندیده، پس او دروغ میگوید.
اگر کسی بگوید: از غصه دلم آتش گرفت، هیچ کس به آتشنشانی زنگ نمیزند.
اصلا همین جملۀ سادهای که اغلب در گفت و گوهای روزانه به کار میبریم " قربانت بشوم" اگر به دست استاد صاحب نام مذکور برسد لابد خواهند گفت این خیلی غیرانسانی و حتی نفرتانگیز است که یک نفر قربانی دیگری بشود.
یکی از زمرۀ همین استادان منطقی، نوشته بود سعدی که میگوید:
بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
حرفش منطقی نیست، برای این که بار فراق دوستان اصلا سنگینی مادی ندارد و در حالت غم و شادی وزن انسان تغییر نمیکند.
ای استادان منطقی و باهوش! ای کاشفان نکتههای ناب در اشعار! ای ذهنهای منطقی و مستدل و منظم!
لطفاً کاری به کار شعر و اسطوره و عواطف انسانی نداشته باشید و شعر نخوانید تا از رخدادها و تصویرهای دنیای شگفت و غیرمنطقی هنر، متحیر و مبهوت نشوید.