کمونیستی که معنوی شد/شرحی از زندگی و زمانه تیتسیانو ترتسانی که از انقلاب سیاسی به انقلاب درونی رسید
کتاب «پایانی که آغاز من است» مشتمل بر گفتوگوی بلند تیتسیانو با فرزندش فولکو است؛ آنهم در شرایطیکه همه میدانند سرطان و مرگ بهزودی خبرنگار کهنهکار را از این دنیا خواهد برد.
تیتسیانو ترتسانی (2004ـ 1938) روزنامهنگار و نویسنده ایتالیایی را باید ازجمله موثرترین خبرنگاران سیاسی قرن بیستم دانست؛ روزنامهنگاریکه کمتر لحظهای آرام و قرار داشت و نهفقط در شغلاش که در زیست شخصیاش نیز، کنجکاوی مواجهه با نادیدهها، ناشنیدهها، شهامت حضور در میادین نبرد و مشاهده مستقیم فجایع جنگی، اصلی همیشه برقرار بود. کتاب «پایانی که آغاز من است» مشتمل بر گفتوگوی بلند تیتسیانو با فرزندش فولکو است؛ آنهم در شرایطیکه همه میدانند سرطان و مرگ بهزودی خبرنگار کهنهکار را از این دنیا خواهد برد.
او در روزهای آخر عمرش، فرزندش را فرا میخواند تا با او از بالا و پایین زندگی و پایان زیبای آن سخن بگوید: «چه میشد اگر من و تو هرروز یکساعت مینشستیم و تو چیزهایی را که همیشه میخواستی از من بپرسی، از من میپرسیدی و من آزادانه در مورد هرچیزی که برایم مهم است، از داستان خانوادهام گرفته تا سفر بزرگ زندگی، صحبت میکردم؟»
کار تو روزنامهنگاری است، نه مدیریت فروش
تیتسیانو در خانوادهای فقیر و کارگری در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد اما تجربههای تلخی که از فقر خانواده چشید، او را مصمم کرد که از محیط کوچک زندگی در محلهای کارگرنشین بیرون بزند و دنیایی بزرگتر را تجربه کند. اسماش را هرچه بخواهید بگذارید؛ چه شانس و تصادف، چه بخت و اقبال، اما خیلیچیزها و البته عزمی راسخ دستبهدست هم دادند تا آن نوجوان نوجو، دو، سه دهه بعد سر از شرق آسیا درآورد و به خبرنگار نشریه اشپیگل آلمان در ویتنام، چین و کامبوج بدل شود تا یکی از معدود خبرنگاران غربی باشد که شاهد سقوط سایگون بهدست ویتکنگها و سقوط پنومپن بهدست خمرهای سرخ در اواسط دهه ۱۹۷۰ باشد.

بماندکه خودش میگفت، هنگامیکه مسلمانان آسیای مرکزنشین، مجسمه لنین را اللهاکبر گویان بر زمین میانداختند، جز او خبرنگاری آن لحظات را ثبت نمیکرد. در اینمسیر البته کم سختی ندید و حتی گاهی راههایی سراسر متفاوت را گذراند. نخست رفت سراغ خواندن حقوق. بعد از آن، چندسال شد مدیرفروش شرکت بزرگی بهنام اولیوتی. هیچکدام از این کارها رضایتاش را جلب نمیکرد.
وسط همه این کارها البته عاشق هم شد و با دختری آلمانی از خانوادهای محترم و متنعم ازدواج کرد. همین آنجلای جوان هم بود که روزی او را به خود آورد: «چرا دست از این کار نمیکشی؟ چرا استعفا نمیدهی؟ تو مگر همیشه نمیخواستی خبرنگار و نویسنده باشی، چرا نمیروی سراغ کار خودت؟»
آمریکاییهای نژادپرست
جدا از توصیههای همسر، او باز بهطرزی اتفاقی در دانشگاه جان هاپکینز بولونیا و درحالیکه قرار بود در سمینار مدیران اروپایی و آمریکایی شرکت کند تا مدیری قابل برای اولیوتی پیدا کند، بورسیه دوساله تحصیل در آمریکا را در دستانش دید. ماجرا آن بود که تیتسیانو از کودکی گرایشهای عدالتخواهانه پیدا کرد، در جوانی نیز انگارههای دست چپی سوسیالیستی و طرفدار عدالت اجتماعی در ذهناش وول میخورد، بنابراین در آن سمینار نتوانسته بود در مقام یک مدیر منابع انسانی محترم حفظ ظاهر کند.
برخاسته بود و در سخنرانی آتشینی مظلومیت ویتنامیها و جنایات آمریکا را محکوم کرده بود. این رفتار، واکنش یکی از مدیران بنیاد هارکنس را در پی داشته بود. به او گفته بود، چرا اینقدر با کینه از آمریکا حرف میزنید؟ جواب شنیده بود: «شاید چون آنجا را نمیشناسم. تابهحال آنجا نبودهام.» او نیز به این جوان ضدآمریکایی پیشنهاد بورسیه را داده بود.
این البته پروژهای بود که بنیاد هارکنس طی آن برخی از جوانان اروپایی را به آمریکا دعوت میکرد تا، هم با فرهنگ آمریکا آشنا شوند، هم ذهنیت مناسبی درباره این کشور پیدا کنند و بعدتر بتوان از وجودشان بهره برد. بورسیه بنیاد هم برای تیتسیانو بسیار جذاب بود و بهسرعت آن را پذیرفت.
فرمول بنیاد اما دراینزمینه غلط از آب درآمد، چون او بعدتر و تا دممرگ نیز نگاه مثبتی به آمریکا نداشت: «آمریکا سرزمینی است عمیقاً نژادپرست، بهدور از عدالت و لبریز از تبعیض». از نظر او: «بیماری مزمنی که آمریکاییها از آن رنج میبرند این است: خود را خلق برگزیده خداوند میدانند و برای پیشبرد اهدافشان به هر کاری مجازند». بدون تردید آنچه نیز در ویتنام دیده بود، در شکلگیری چنین تصویر تاریکی بیتاثیر نبود: «چطور ممکن است انسانیکه در سینه قلبی دارد، در چنین جنگی جانب آمریکاییها را بگیرد؟ آخر آنها در آنجا چهکار داشتند؟»
رسالت استقلال قلم از قدرت
با همه این نقدهای بنیادین به آمریکا، تیتسیانو نمیتوانست آزادی رسانهها را در آن سرزمین انکار کند: «زیبایی کار روزنامهنگاران در آمریکا این است که هرچه بخواهند به شیواترین شیوه مینویسند و لازم نیست از کسی بترسند یا تعارف کنند. این ویژگی با خصیصه آنارشیستی من جفتوجور بود.» همین روحیه آنارشیستی هم بود که اصل خدشهناپذیر استقلال قلم از قدرت را راهنمای عمل او قرار میداد.
قدرت حقیقی روزنامهنگاری را در این میدانست: «این احساس که پیبردن به حقیقت و نوشتن درباره آن حق توست». چنین حسی را منشأ نیرویی قدرتمند قلمداد میکرد که باعث میشد، روزنامهنگار در مقابل هیچکس سر خم نکند. به قول خودش: «حتی در کشوری چون چین که آزادی روزنامهنگاری به سخره گرفته میشد، من میگفتم: «شما کار خود را انجام میدهید و من خبر خودم را درباره آن مینویسم!». دراینزمینه روزنامهنگاری چون ادگار اسنو منبع الهاماش بود.
مسحور چین
وقتی تظاهرات علیه جنگ ویتنام در خیابانهای آمریکا جریان داشت، تیتسیانو البته در کتابخانه دانشگاه کلمبیا در نیویورک، روی کتابهای چینی قوز کرده بود و مسحور جادویی بود که از «کتاب سرخ» مائو برمیخاست. بهدنبال چیزی بود که جایگزین ارزشهای غربی شود و بههمیندلیل در آمریکا رفته بود سراغ یادگیری زبان چینی. تجربه انقلابی که در چین بهراه افتاده بود و بعدتر با انقلاب فرهنگی تداوم یافته بود، بسیاری از جوانان اروپایی را مسحور خود کرده بود و تیتسیانو نیز از این سحر برکنار نبود.
حتی اسم فرزندش را مائو انتخاب کرد اما دفتر ثبت احوال با این نام مخالفت کرد. طرفدار چهگوارا هم بود و میگفت: «شاید این آدم در عالم سیاست میلنگید، اما انسان شریفی بود». در ذهن او، حتی دممرگ و با وجود اذعاناش به فاجعهبار بودن تجربههای چین و شوروی، آن جوانان آرمانگرای ۱۹۶۸ که شعارشان بود «پیروز باد آرمان جوانان»، شأنی بالاتر از جوانان آغاز هزارهسوم داشتند که «به هیچچیز ایمان ندارند و از هر آرمانی دوری میکنند» و بدتر از آن؛ «فوتبال، موتورسواری، ورزش و مُد، مغز آنها را پر کرده است.»
اخراجی
با چنین تفاسیری در همان آمریکا دوره کارآموزی روزنامهنگاری را به هر مشقتی که بود، گذراند اما هنوز تا خبرنگاری در چین راهی ۱۳ ساله درمیان بود. سال ۱۹۶۷ تقاضای سفر به چین کرد و در ۱۹۸۰ وقتی بالاخره چینیها بعد از مرگ مائو به این نتیجه رسیدند که بهتر است تعدادی روزنامهنگار خارجی را بپذیرند، او نیز در زمره اولین گروه خبرنگارانی قرار گرفت که راهی پکن شدند. از ۱۹۴۹ پای هیچ خبرنگاری به چین نرسیده بود و او اینک داشت نخستین مصاحبه مطبوعاتیاش را با جانشین مائو رئیسجمهور هواگوفنگ انجام میداد.
حضور در چین اما بهمرور او را با چهره واقعی مائوئیسم و نتایج منفی سیاستهای انقلابی رژیم چین که کمر به حذف سنن اصیل این کشور بسته بود، آشنا کرد و کار به جایی رسید که او دیگر علاقهای نیز به کمونیسم نداشت و این ایدئولوژی که زمانی چونان راهحلی سیاسی برای درمان آلام بشریت دانسته میشد، از چشم ترتسانی افتاد. نتیجه این تناقضها و نقدها البته اخراج از چین بود. بهانهاش هم، گزارشیکه او نوشت مبنی بر تخریب عمدی پکن بهدست کمونیستها.
در پی مرگ و معنویت
در جوانی کمونیست بود، سفر ویتنام باعث شد که به امکانپذیر بودن عدالت ایمان بیاورد و برایش قطعی شود که میشود جامعه را اصلاح کرد. در روزنامهنگاری نیز چشم به همینگوی و اورول داشت و حتی در انقلاب فرهنگی چین، سویههای مثبت نیز میدید. هنگام مرگ اما دیدی دگرگونه و کاملاً منفی به تحولات انقلابی داشت.
درعوض به ایده انقلاب از درون رسیده بود: «تنها انقلابیکه به آن عقیده دارم، انقلابی است که آدم در درون خود صورت میدهد. چرا باید برای دیگران تعیینتکلیف کنم؟... تا وقتی آدمیزاد خودش را تغییر ندهد، ارزش خود را بالا نبرد، از زورگویی و تجاوز پرهیز نکند، به تسلططلبی و استثمار دیگران بپردازد، آش همان است و کاسه همان.» خودش میگفت که تجربه چین، هم فکر مطلوبیت تحولات انقلابی را از سرش انداخت، هم او را به انقلابی معنوی و درونی برانگیخت تا از همهچیز و همهکس کناره بگیرد.
این سخن ویلیام بلیک، شاعر رمانتیک انگلیسی را زندگی میکرد: «جهانی را میشود در ریگی دید و ابدیت را در یکساعت کشف کرد!» و به آیینهای معنوی آسیایی تمایل داشت. وقتی در اوایل دهه ۲۰۰۰ در کلبهای کوچک در هیمالیا مشغول مدیتیشن شد، بیشازپیش به تنهایی گرایش یافت و چگونهمردن را آموخت. در چنین عوالمی، دیگر مرگ را نیز پایان نمیدانست، بلکه آن را آغازی دلپذیر برای پیوستن به مردگانی میپنداشت که روزی تمام خاک جهان را در برخواهند گرفت.