سینما در سوگ فرزندان خویش
جعفر گودرزی رئیس انجمن منتقدان سینما سعدی بزرگ گفته بود: «چون عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار»، اما گاهی تلخی روزگار فراتر از درد عضو است؛ آن

جعفر گودرزی
رئیس انجمن منتقدان سینما
سعدی بزرگ گفته بود: «چون عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار»، اما گاهی تلخی روزگار فراتر از درد عضو است؛ آنگاه که عضوی از انجمنی که مسئولیتاش را بهعهده داری از درد زیاد، از فریاد میگذرد و جانش را بر دار میکند. آنگاه بیقراری هم دردی را درمان نمیکند و چیزی نمیماند جز دریغ و افسوس از روزگاری که حتی آنها که زندگی هنری داشتند، هنر زندگی را از یاد میبرند و تنها خاطراتشان را در یاد ما جا میگذارند؛ خاطراتی که همچون نمک بر زخم ناسور فقدانشان میشود. مازیار شیخمحبوبی حالا دومین عضو انجمن منتقدان سینماست که بعد از محسن جعفریراد، به زندگی خود پایان داد. کمتر از یکسال این دو اتفاق تلخ رخ داده است و به این میاندیشم که ما نویسندگان و منتقدان سینمایی که نگران از دست رفتن سینما بودیم حالا باید نگران سینماگران و سینمانویسانی باشیم که از دست میروند. مازیار شیخمحبوبی، صدابردار سینما هم بود اما انگار کسی صدای خود او را نشنید، صدای تنهاییاش را. شاید این تنها صدا نیست که میماند، گاهی صدایی که شنیده نمیشود، میرود. صدایی که سکوت و خاموشی را انتخاب میکند. این سکوت، بالاترین فریاد است و حالا شاید
زمان آن رسیده که به داد سکوت هم برسیم! سکوتی که در پس آن شاهد خودویرانگریهای پنهان هستیم. خودویرانگری ماحصل فروپاشی روانی افراد است و این امر وقتی به یک بحران اجتماعی بدل میشود که پای هنرمندان و شخصیتهای تاثیرگذار جامعه نیز به آن باز میشود. مازیار شیخمحبوبی، محسن جعفریراد و کیومرث پوراحمد کسانی بودند که این تراژدی را زیستند، شاید مثل بسیاری از ما که این روزها امیدی در نگاهمان مجسم نیست. یقیناً قبل از مرگ فیزیکی، این مرگ روانی است که در وجود افراد اتفاق میافتد. واقعیت این است که خودکشی در انزوا اتفاق نمیافتد، بلکه فرد در فرآیندی از روابط و کنشهای اجتماعی است که به سمت خودکشی در انزوا سوق پیدا میکند. در این شکل مرگ، یک پیام صریح وجود دارد و آن اعلام اعتراض فرد به شرایطی است که قادر به تغییر آن نیست. شاید حالا و در این شرایط سخت معیشتی و اقتصادی نیاز به بحثهای کارشناسی از منظر روانشناسانه بیشتر از قبل حائز اهمیت باشد، چراکه شرایط فعلی میتواند زمینه را برای بروز اتفاقات تلخی نظیر آنچه در مرگ کیومرث پوراحمد، مازیار شیخمحبوبی و محسن جعفریراد شاهدش بودیم، افزایش دهد. یادمان باشد ماشه آخر را کسی
میچکاند که در اصل این شرایط را بهوجود آورده و یک حالت بیحسیِ هیجانی را درون فرد دمیده است و هنرمند آنقدر از درون دچار رنج، بیهدفی و بیآیندگی میشود که دست به خودکشی میزند. باید به هنرمندان آسیبپذیر کمک کرد و مانع از فشار هیجانات و احساس تنگنایی شد که درنهایت فرد را دچار گسستگی بین احساس، ادراک و فکرش میکند و او را بهسمت خودکشی سوق میدهد.
غم در شرایط و روزگار ما نامهای مترادفی پیدا کرده و یکی از آن نامها سینما و هنرمندانش است. دیگری غمِ درکنشدن، غمِ حضور کسانی که سینما را دوست ندارند و برای سینما تصمیم هم میگیرند که در بسیاری موارد ماحصل تصمیمات غلط آنها بروز بحران بر پیکره سینماست که زندگی بخش بزرگی از هنرمندان به آن گره خورده. غم برای خیلیها نام دیگر نان است که دارد خیلیها را از پا در میآورد. حالمان خوب نیست. گویی سهم ما از این روزها فقط اضطراب، نگرانی و تنلرزههای مداوم است. این مرگهای ناگهانی، این ناامیدی و بیکاری، زنگخطر بزرگی است که اعلام میکند نهتنها حال سینما که حال بخش بزرگی از جامعه خوب نیست. ما سالهاست با امید به فردایی شاید بهتر میخوابیم و درنهایت با آرزو میمیریم. پایان تراژیک کیومرث پوراحمد، محسن جعفریراد و مازیار شیخمحبوبی چیزی نیست که بهراحتی بتوان از آن گذشت.
سخن آخرم با سینماگران است؛ با نویسندگان و همقطاران جاده سینما، با همه آنانی که رنج هنر را خوردهاند و نگران وضع اسفبار امروز سینما و همه وادی هنرند. در شرایطی که معضلات و مشکلات هنر برای آنانی که خود را متولی امر میدانند، به اندازه مسائل پیشپاافتاده تقلیل یافته، بیایید هوای همدیگر را داشته باشیم، دلمان برای هم بتپد و نگذاریم تحقیرها و بیمهریها پیش از مرگمان ما را به مسلخ ببرند. پایان تراژیک کیومرث پوراحمد، محسن جعفریراد و مازیار شیخمحبوبی چیزی نیست که بهراحتی بتوان از آن گذشت.