فرزاد نعمتی

خبرنگار گروه فرهنگ

نگاهی به کتاب «مارادونا» گیم بالاگه

 

استثنایی که قانون شد

امان از دست این مارادونا. زنده و مرده او دست از سر جهان برنمی‏دارد. تا زنده بود هر کلامی که بر زبان می‏راند و هر حرکتی که می‏کرد، به تیتر یک رسانه‏ها بدل می‏شد و اینک که در میان‏مان نیست، انگار چیزی کم داریم. جهان را حتی اگر نظم و قاعده ساخته باشد، با مارادونا دیگر تردیدی نماند که آنارشیسم و خلاف قاعده بودن نیز زیبایی‏های خاص خود را دارد. اهمیت او البته فقط در این نبود که آنارشیستی یکه‏تاز بود. نه؛ او از معدود آنارشیست‏هایی بود که بر تمام قوانین شورید اما خود قانونی تازه بنیاد کرد؛ قانون مارادونا: «قواعدش مجموعه‏ای از استثناهاست. همواره می‏خواست در موردش استثنا قائل شوند.» در این قانون جدید می‏شد با دست، گل سالم زد. چقدر تحلیل‏های دقیق نوشته شده که بگوید هیچ عضوی از اعضای بدن انسان به اندازه دست، مرتکب جرم و جنایت نشده است و به همین دلیل در فوتبال استفاده از دست را نهی کردند و بر بازی با پا تاکید گذاشتند که شاید همانقدر که دست نشانه جنگ و خونریزی است، فوتبال و نبرد ساق‏ها، نماد صلح و تمدن باشند. مارادونا اما بر همه این تحلیل‏ها خندید و به همه فهماند فوتبال هم مانند سیاست، جنگ است، منتها با زبانی دیگر. دیگر قصه جنگ فالکلند و انتقام مارادونا از انگلیسی‏ها را برای‏تان اینجا نمی‏نویسم. بسیاری گفته‏اند و لابد تا الان خوانده‏اید. مارادونا اصلا یاغی بود، البته یاغی‏گری نیازمند جسارت جنگجویی نیز هست. او بیش از هر چیز و قبل از اینکه فوتبالیست، مربی، دیوانه، عیاش یا هر چیز دیگر باشد، یاغی‌ای جنگجو بود. از بچگی یاغی بار آمده بود. کودکی در خانواده‏ای فقیر و حاشیه‏نشین که یاد گرفت بجنگد و جلو برود. با این همه جنگجویی صرف نبود. اینقدر هوش و حواس داشت که بداند بدون عقبه و بی‏مایه فطیر است. آخر همه‏چیز که فوتبال نبود. در فوتبال جنگیدن، جنگ با بازیکنانی بود که مبهوت تکنیک او می‏شدند. او اما سودای بهترین فوتبالیست شدن را نداشت. لااقل از زمانی به بعد فهمید که هزار گل زدن و پله شدن و رزومه ساختن، به کارش نمی‏آید: «یک وقت‏هایی می‏شنوم که می‏گویند باید مثل پله هزار تا گل بزنم. نمی‏فهمم برای چی. آن‌وقت هزار تا گل برایم آرامش می‏آورد؟» فهمیده بود که آمارها، آرامش نمی‏آورند و گمشده او همواره گویی همین آرامش بود. آرامشی که همواره در همان خانه کودکی خود آن را باز می‏جست؛ نزد دون دیه گوی پدر و دونیا توتای مادر. دیدارش در جوانی با پله به ظاهر تاثیر زیادی روی او گذاشته بود، اما هرچه جلوتر رفت، زاویه‏اش با این ستاره معقول و الگوی فوتبالیست اتوکشیده، بیشتر شد. روزهای اول دیدار برای همه از بزرگی او می‏گفت و توصیه‏ها و تواضعش را برای دیگران بازگو می‏کرد. اما آن سرخوشی و شیطنتی که تنها با آن می‏توانست روح سرکش‏اش را اندکی تسکین بخشد، سنخیتی با توصیه‏های بهداشتی و اخلاقی مرد برزیلی نداشت. شاید فقط تا آنجا به حرف‏های پله عمل کرد که حواسش به هر روی به خانواده‏اش باشد و مهم‏تر از همه: «از تشویق استقبال کن، اما برای تشویق شدن زندگی نکن.»

زندگی چیزی جز بحران نیست

زندگی او را در یک کلمه، می‏توان «بحران» نامید. طبیعی نیز بود که وقتی آنگونه در زمین شعبده به راه بیاندازی، راهت به جاهای دیگر نیز بکشد؛ به رسانه، به اقتصاد، به سیاست و به قلب مردم و همه اینها به درجاتی یعنی بحران. راه یافتن به آخری و محبوب ماندن در آن را خوب بلد بود. با آن همه گند و گرفتاری که در زندگی خصوصی‏اش داشت، می‏توانست چونان ابلیسی ابدی به یاد آورده شود؛ او اما از مردم بود، با مردم ماند و در مردم مرد. مردم او را می‏پرستیدند و بیهوده نبود که حتی طرفدارانش برای او کلیسایی به‏نام مارادونا راه انداختند: «مارادونا فروشی نیست، مارادونا رفتنی نیست. اون میراث ملیه، مارادونا آرژانتینه.» اینها البته به جو کشوری که در آن زندگی می‏کرد نیز ربطی وثیق داشت. آرژانتینی‏ها مانند عموم مردمان آمریکای لاتین پوپولیست‏پرور هستند و محبوب شدن در آن خیلی سخت نیست. انصاف اما اگر داشته باشیم، باید بپذیریم که محبوب ماندن به آسانی محبوب شدن نیست و مارادونا این یکی را نیز فوت آب بود. البته کارنامه‏اش نیز نظیر سیاستمداران پوپولیستی که برخی از آنها رفیقان مورد ستایش نیز بودند، سیاه نبود. سیاست و اقتصاد با او کار داشت، اما او مسئله‏اش هیچ‏کدام از اینها نبود. وقتی به ناپل رفت، گویی بار دیگر به ریشه‏هایش بازگشت و شد قهرمان ناپلی‏های جنوبی در برابر شمالی‏های پولدار. خود را در مقام رهبر انتقام‏گیرنده متصور شد و ناپلی‏ها هم در او شمایل یک قدیس را یافتند. با این همه آنجا هم پس از آن همه درخشش، سر و کارش به دادگاه کشیده شد، فهمید که ماجرا خیلی پیچیده‏تر از آن است که گمان می‏برد. دیگر مسئله رفاقت‏های جون جونی و کوکائین نبود. نه قضیه قصه حکم و دادگاه و زندان بود. او اما از همه اینها هم جست. این توانایی را داشت که در عین حال که با سرمایه‏دارها می‏پلکد و با شرکت‏های چندملیتی قراردادهای کلان می‏بندد، نزد مردم، ناجی تلقی شود. همیشه گمان می‏برد که در جنگ با قدرت‏هاست و جایی را که باید می‏ایستاد، روبه‏روی آنها تعریف می‏کرد. وقتی کمی پخته‏تر نیز شد و از چپ و راست سیاست نیز اندکی سردرآورد، دیگر راه مانورهای سیاسی را نیز خوب بلد شد. با این همه، مسئله تنها سیاست نیز نبود. وقتی کاسترو را ستایش می‏کرد، او را تنها رهبری سیاسی در برابر قدرت‏های مسلط جهانی نمی‏دید؛ کاسترو بیشتر برای او حکم پدری مهربان را داشت که هروقت پسرش به مشکل برمی‏خورد، آغوشش را به روی او می‏گشود.

فرزند عزیزدردانه خدا

با او نمی‏شد عادی رفتار کرد. درست وقتی همه مدعی بودند به پایان خط رسیده است، در جام‌جهانی 94 و در همان دو بازی اول چنان درخشید که جهان، انگشت به دهان ماند: «از لجنزار بیا بیرون و آسمانی شو.» داستان دوپینگ او هم که شکل گرفت، کمتر کسی خواست باور کند که او مقصر باشد. پای ژائو هاولانژ و خیلی‌های دیگر به میان آمد، اما او انگار همان بچه معصومی بود که همه می‌خواستند او را پیش مردم خراب کنند. چه فرقی می‌کرد؟ او منزه یا مقصر، این شانس را داشت که همیشه برنده باشد. خودش این را به خدا نسبت می‌داد: «فقط یک خدا وجود دارد. او بچه دارد و بعضی بچه‌هایش را بیشتر از بقیه دوست دارد. من هم یکی از بچه‏هایی هستم که از همه برایش عزیزترند. برای همین است که می‌گذارد اینقدر خوش بگذرانم.» قبلترها هم به خودش و خدا اشاره کرده بود. وقتی فرزند عزیز دردانه خدا بود و گاهی خود را نماینده مستقیم او تلقی می‌کرد و «دست خدا» می‏نامید.
با این تفاسیر، کتابی درباره مارادونا را چگونه می‌توان معرفی کرد؟ او معروف‌ترین آدم‌هاست اما انگار قلم نمی‌تواند درباره او همان کاری را بکند که موقع مواجهه با آدم معروف‌ها رایج است؛ ذکر رزومه‏ای مشعشع از القا، عناوین، جوایز و... نه این دست معرفی‌نامه‏ها لااقل به درد مارادونا نمی‌خورد. آخر هرجور که نگاه شود، مارادونا را نمی‌شود در چنین لیستی از افتخارات محصور کرد. جفایی است گویی در حقش. او آمیزه‏ای غریب از چیزهایی عجیب است که وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، قضاوت‌های معمول آدمی را دچار تنش و اختلال و بسیاری از چیزهای متناقض را در کنار یکدیگر توجیه‌پذیر می‌کنند. مارادونا چیزی از جنس قهرمانان هومری است؛ گویی با عینک‌های رایج این جهان نمی‌توان آنان را به درستی نگریست. آنان آفریده شده‏اند تا تحسین بشوند و ناکامی، ضعف و خطاهای‌شان بیشتر ترحم برانگیزند تا اینکه مایه تردید و تهاجم شود. حتی خودش نیز گاهی میان خود خانگی و بی‏شیله پیله‌اش و مارادونای بزرگی که جهان می‏ستود، فاصله می‏انداخت و مثلا می‌گفت: «کالا که نیستم، فوتبالیستم! با ماندنم توی کشور دارم ریسک بزرگی می‌کنم، چون اگر اتفاقی برای مارادونا بیفتد، دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد.» مارادونا تنها نام نیست؛ صفتی است برای همه شورشی‌های دوست‌داشتنی این دنیا. درباره او، کم کتاب نوشته نشده، کم فیلم و موسیقی ساخته نشده. واقع امر من نیز آن بقیه کتاب‌ها را که گفته می‌شود بیش از 50کتاب است، نخوانده‌ام تا راحت بنویسم کتاب گیم بالاگه، بهترین کتابی است که می‌توان درباره مارادونا خواند و بنابراین باید به عادل فردوسی‌پور و علی شهروز به خاطر این انتخاب تبریک گفت. ترجمه البته روان و سرخوش است و در تناسبی تام با رندی مستتر در زندگی مارادونا و قلم گزارشگر بالاگه پرورانده شده و این به‌راستی شایسته تحسین است. بالاگه کتاب را در چهار بخش و بیش از 40فصل تنظیم کرده و در اثری که بیشتر از جنس گزارش است تا تحلیل، کوشیده زندگی خصوصی و عمومی او را که در بسیاری از مواقع ارتباطی مستقیم نیز با یکدیگر داشتند، بازنمایی کند؛ از وضعیت خانوادگی مارادونا و دارودسته رفقای دردسرساز تا هنرنمایی‌های بی‏مانند در مستطیل سبز به‌خصوص در دو جام‌جهانی مکزیک 1986 و ایتالیای 1990. از روابط خاص با رسانه‏ها، مدیران بارسلونا، ناپولی، بوکاجونیوز و فیفا تا نحوه دلربایی یگانه از قلب عاشقان سینه‌چاکی که هر خبری از او را در هوا می‏قاپیدند. از افسردگی‌هایی که او را به دامان مواد، الکل و شب‌نشینی‌های خطرساز کشاند تا شور و شیدایی قدرتمندی که او را همواره تا دم مرگ می‏برد، اما زنده باز می‌گرداند. بالاگه برای پروراندن این روایت جذاب تا توانسته با اطرافیان و افراد موثر در زندگی او مصاحبه کرده و به اینجا و آنجا سر زده است. با این تفاسیر به‌نظرم حتی برای کسانی نیز که چندان صنمی با فوتبال ندارند، خواندن «مارادونا» جذاب خواهد بود؛ روایتی از کودکی تا مرگ با همه فرازونشیب‌های فوتبالی و غیرفوتبالی مردی که یک درس بزرگ برای همه ما داشت: «همیشه یادت باشه هیچ قراردادی، جای زندگی کردن را نمی‌گیره.»