| کد مطلب: ۶۰۵۶۸

روایت محمدرضا تاجیک از دولت‌ مستعجل

محمدرضا تاجیک نوشت: آیا بیماری مستعجل‌بودگی (مستعجل به اعتبار مقبولیت و در دسترس‌بودگی) را امید علاجی هست؟ اگرچه صدای پیر تاریخ را می‌شنویم که نالنده پاسخ می‌دهد: «آری، نیست»، اما کماکان در انتظار دولتی هستیم که از خویش برون آید و کاری بکند.

روایت محمدرضا تاجیک از  دولت‌ مستعجل

به گزارش هم‌میهن آنلاین، محمدرضا تاجیک در مشق نو نوشت: 

یک

به‌راستی، ایرانِ امروز به لحاظ تاریخی در چه نقطه‌ای قرار دارد، و آیا این نقطه از پایان با ما سخن می‌گوید یا از آغاز؟ چنان‌چه به تأثیر از بدیو یک نقطه را لحظه‌ای درونِ یک رویه‌ی حقیقت بدانیم که انتخابی بین دو گزینه (انجام این یا آن کار) آینده کل فرآیند را تعیین می‌کند، و از او بپذیریم که تقریباً همه‌ی شکست‌ها به این واقعیت مربوط می‌شوند که با یک نقطه به‌شکلی نادرست برخورد شده است، آن‎گاه باید بگویم که ایرانِ امروز دقیقاً در نقطه‌‌ی یک انتخاب و برخورد تاریخی ایستاده است، که در آن نباید اسیر دولت بدون دولت یا دولت مستعجل (در این‌جا، دولتی که عمر مقبولیت و مشروعیت‌اش بسیار اندک است) شود. این نقطه، می‌تواند آغاز خطی دیگر باشد و می‌تواند بر پایان خط دلالت دهد. به بیان دیگر، این نقطه دقیقاً همان نقطه‌ای است که اصحاب حکومت ایرانِ امروز، باید در مورد آغاز یا پایانِ خط خویش قمار کنند. این نقطه، امروز به‌صدا آمده است و با اهالی اقلیم قدرت و حکومت از خشم طوفان‌هایی که در مسیر انتخاب نادرست آنان نهفته‌اند، سخن می‌گوید، و می‌گوید، هش‌دارید و یک رگ‌تان را هوشیار گردانید و ببینید که احساس محرومیت، احساس مهجوری و بیگانگی و بی‌قدرتی و بی‌اعتمادی و بی‌علاقگی و نارضامندی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، چگونه دولت شما را بی‌قرار و مستعجل می‌دارد.

دو

اما گویی در این نقطه، سحرِ ساحره‌ی قدرت بسیاری از اصحاب حکومت را مومیایی یا منجمد و از خود بیگانه کرده، تا آن‌جا که ناتوان از بازشناسی اقتضائات و استلزامات بقای خویش گردند. از این‌رو، در این نقطه، با حکومت‌هایی مواجه هستیم فاقد امکان و استعداد ایجاد رابطه‌ی تفهیم و تفاهمی و دیالوگی و تعاملی و تبادلی با جامعه، قاصر از ایجاد زبانی که از دل تجربه‌های زیسته‌ برخاسته باشد و بتواند مسیر ترجمه‌ی آرزوها به مطالبات و امکان نمایندگی آن‌ها را هموار کند… . حکومت‌هایی گرفتار در چنبره‌ی گفتمان سترونِ خویش، به‌گونه‌ای که نه قادر به گسست از خویشتن ایدئولوژیک- انقلابی خویش، نه توانمند در ساختنِ افقی تازه روی به‌سوی خویشتنی متفاوت هستند، نه از شجاعت پذیرش شکست‌ها و تناقضات و محدودیت‌های پروژه‌ی حکومتی خود برخوردارند، و نه از حکمت و معرفت تولید افقی نوین برای سیاست. چنین حکومت‌هایی، به‌طور فزاینده‌ای خود مشکل و حصار و بن‌بست خویش شده، و برای ندیدن و نشنیدن آن‌چه برون است، هر لحظه سر بیش‌تر در گریبان می‌کنند و در اعماق خویش فرومی‌روند

سه

به بیان دیگر، چون به این نقطه می‌رسیم، اهالی تمیز و تدبیری را می‌بینیم که از فقدان آن استعداد و ظرفیت علمی، عقلی و تجربی که قادر به مدیریت بهینه‌ی منابع مادی و انسانی و طبیعی باشد، سخت در رنج هستند، و فقر دانش و تجربه‌ی مدیریتی آنان، بسترساز فساد و تبعیض و توسعه‌نایافتگی، و تؤامان نتیجه‌ی آنان. از این‌رو، آشکارا می‌بینیم که آنانی که باید در نقش جزئی از راه‌حل مشکلات جامعه ظاهر شوند، به‌طور فزاینده‌ای به جزئی از مشکل تبدیل شده‌اند، اما قصد و اراده‌ی هم برای از میان برخاستن ندارند. شاید بتوان گفت، در این نقطه، تدبیر امور، در تدبیرگر امور گیر کرده و تغییر قضا و فضا نمی‌داند و نمی‌تواند. از این منظر، و با بهره‌ای آزادانه از زیگمونت باومن، جامعه‌ی مدیریتی (حکومتی) ایران امروز را می‌توان جامعه‌ی مخاطره- نظمی که در آن ناامنی دائمی، اضطراب مزمن، زوال چشم‌اندازهای پایدار توسعه، و فسادزایی، به قاعده بدل شده‌اند- نامید. آن سیاست که در صحنه‌ی تئاتر مدیریتی این جامعه‌ی مخاطره در نمایش است، گونه‌ای «سیاست خوداوراق‌گری» یا «سیاست تدمیر» (تباه‌سازی، نابودسازی) است که هر آن‌چه می‌کند از علاج و دوا، رنج خویش افزون می‌کند و حاجت مردمان ناروا. اما، در تحلیل نهایی، در همین شرایط گریز و گزیری از اندیشیدن به علاج و دوا نیست: اندیشیدنی که تنها زمانی ممکن می‌شود که اصحاب تدبیر متوجه بیماری‌های خود گردند و قبل از علاج امراض جامعه، امراض خویش (امراض احساسی، ادراکی، ذهنی، زبانی، رفتاری، که دیریست امکان هرگونه کنش اندیشگی را از آن‌ها ربوده است) را علاج نموده باشند. پس، سرنوشت ایرانِ آینده، در گرو این اندیشیدن انتقادی است و چنان‌چه چنین رخداد اندیشگی حادث نشود، رو به سوی دریاهای هول هایل و تفته‌دوزخ‌ها خواهیم داشت.

چهار

می‌پرسید آیا در خیال خویش سخن نمی‌گویی؟ آیا طلب چنین اندیشیدنی از دولت‌های بی‌رمق و بی‌دولت و مستعجل کنونی، جز در عالم فانتزی و خیال و آرزو میسر است؟ می‌گویم به‌رغم این‌که دیرزمانی‌ست معتقدم آن‌چه به‌نام حکومت تجربه می‌کنیم، «حکومتِ بدون اساس» یا «حکومتِ بدونِ حکومت» است، درست مثل کافئین بدون کافئین و یوگای بدون یوگا، اما این نیز می‌دانم که در فقدان نهادهای مدنی و جامعه‌ی قوی، آن تدبیر و تغییر که به اراده‌ی حکومت متعلق نگردد، می‌تواند تؤام با خشم و خشونت باشد، و می‌دانم با خشونت ممکن است نظم و نظامی را اسقاط کرد، اما نمی‌توان نظم و نظامی دموکراتیک و امن و پایدار برپا نمود. خشونت، همواره در قالب تروما، در پس و پشت ناخودآگاه آنانی که به‌گونه‌ای آن‌را تجربه کرده‌اند، منتظر مجال و روزنه‌ای برای بازگشتی خشن‌تر، باقی می‌ماند. پس، خشونت هیچ‌گاه یک پایان نیست، بلکه همواره یک آغاز است. شاید بگویید نوعی از خشونت مانند خشونتِ خوش‌خیمِ هانا آرنت، خشونت الهیاتیِ بنیامین، و خشونت خدایگانیِ ژیژک، می‌توانند رهایی‌بخش باشند. پس، نباید حکم کلی درباره‌ی آن کرد. درست است، اما تجربه‌ی دوران‌های پس از رهایی، گواه آشکار و مستندی است بر بازگشت همان خشونتی که قبل از رهایی نفی و انکار می‌شده است.     

پنج

ممکن است بیفزایید، امروز هرنوع اراده‌ی جمعی معطوف به تغییر مدنی، که در ساحتِ نظم نمادین قدرت مسلط معنا نیابد و مقوّم آن تصویر و تصور نگردد، یک «تهدید» تعریف می‌شود، و دقیقاً، در دقیقه‌ی احساس و ادراک چنین تهدیدی است که قدرت بر طریق و طریقت «برون‌سازی» (دشمن‌سازی) یا «درونی‌سازی، یا از-آنِ-خود-سازی، آن تهدید می‌گردد، و روایت آن‌را باژگونه می‌نماید، یا به تعبیر والتر بنیامین، واژگان و مفاهیم و تکنیک‌ها و تاکتیک‌های آن‌ را «ربایش» می‌کند، و بر تن ایده‌ی مقاومت، جامه‌ای از جنس زبان خویش می‌پوشاند تا دو نتیجه حاصل شود: نخست، مقاومت را خلع ایده و کنش کند، دوم، آن امر را که موجب و موجد هویت‌های جمعی مقاومت است قدرت‌آلوده، و به‌تبع، بی‌حیثیت و بی‌اعتبار گرداند. درست است، اما حتی در چنین شرایطی نیز، قدرت می‌ بشکند ابریق را… قوتِ جان، کوه را چون کاه دید… قدتِ عشق آسمان را چاک کرد… قوتِ باطن، قفلِ عالم را گشود… قوتِ معنا پرده‌ها را درید…. جامعه‌ی امروز ما، بیش از هر زمان به قدرت معنا نیازمند است. وقتی معنا فزونی می‌گیرد، صورت تاب نمی‌آورد. هگل، این لحظه را «رفع» می‌نامید؛ جایی که صورت کهنه نفی می‌شود تا معنا به سطحی دیگر برود، و فوکو، آن ‌را «گسست» می‌خواند؛ ترک‌خوردن نظم گفتار در لحظه‌ی وفور معنا.

شش

بدیهی است لازمه‌ی جایگزین‌کردن «جنگ با کلام به‌جای جنگ با شمشیرهای برکشیده از نیام» (به تعبیر آیزایا برلین)، حکومتی بالغ و توسعه‌یافته نیز هست، تا با فراهم‌آوردن منطقه‌الفراغ سیاسی، امکان و بستری برای رویش و پیدایش و پرورش جامعه‌ی مدنی و کنش مدنی، ایجاد گردد. زمانی‌که حکومت‌ها در هیبت خدایگان و دانای کل ظاهر می‌گردند، اساساً فضایی برای تولد هیچ‌نوع کنش‌گری سیاسی یا سوژه‌ی سیاسی جمعی که بتواند به زبان خود، برای خود و به‌جای خود سخن بگوید و صرفاً ادامه‌ی هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی قدرت مستقر نباشد، باقی نمی‌ماند. حکومت‌های این‌چنین، از امکان خروج جامعه از صغارت خودخواسته و دگرخواسته، سخت در هراسند، لذا همواره جامعه را توده‌ای می‌طلبند: جامعه‌ای که به حکم طبیعت خود، هیچ‌گاه تمنایی غیر تمنای اربابان قدرت نداشته باشد، و همواره هر آن‌چه آن خسرو ‌کند را نیکو بپندارد. غافل از آن‌که راز و رمز مستعجل‌بودگی آنان در تمنای چنین تمنایی است.

هفت

در پایان به آغاز رسیدیم. آیا بیماری مستعجل‌بودگی (مستعجل به اعتبار مقبولیت و در دسترس‌بودگی) را امید علاجی هست؟ اگرچه صدای پیر تاریخ را می‌شنویم که نالنده پاسخ می‌دهد: «آری، نیست»، اما کماکان در انتظار دولتی هستیم که از خویش برون آید و کاری بکند. آیا این دولت، همان حکومت مقتدر که قدری قوی‌تر و فعال‌تر و باجرأت‌تر باشد… یا حکومت مشت و عدالتِ متکی به قانون و فضلیت و جرأتِ ملک‌الشعرای بهار، یا همان دیکتاتور منوّر و دماغ مصلح و فکر روشن سعادت‌طلب که هزار درجه بهتر می‌تواند موجبات سعادت جماعت را اکمال نماید تا خود جمعیت (مورد تأکید روشنفکرانی هم‌چون تقی‌زاده، کاظم‌زاده، جمال‌زاده، مشفق کاظمی) است؟ بی‌تردید، خیر. اگرچه اقتدار و شجاعت و عدالت و قانون و فضیلت و مصلح‌بودگی و سعادت‌طلبی، جزء ضروری و برسازنده‌ی مقبولیت و مشروعیت حکومت‌ها هستند، اما چون با زور و خشونت و استبداد قرین شوند، جز صفرایی بر سرکنگبینی که مستعجل‌بودگی را تیمار تواند کرد، نخواهند بود. آن سرکنگبین که از آن امید علاجی هست، لاجرم باید آمیزه‌ای باشد از: «پذیرفتن بیمار، بیماری را»، «جست‌وجوی علل بیماری در خویش»، «اجماع بر سر درد و درمان در میان دولتیان- که تحقق آن مستلزم اجماع بر سر مفهوم دولت و کارویژه‌های آن است»، غلبه بر فرسودگی و اختگی پیکره‌ی دولت، خروج بر/از تداخل و توازی نهادهای حکومتی، مسئولیت‌پذیری در برابر هر تصمیم و تدبیر، و نهایتاً، اخلاقی حکومت‌کردن. در توضیح بیش‌تر مورد آخر، سیدجواد طباطبایی در کتاب «زوال اندیشه‌ی سیاسی در ایران» می‌نویسد: «در آتن، اقتدار فرمانروایان از فضیلت‌های فردی آنان ناشی می‌شد. تاریخ‌نویس آتنی درباره‌ی پریکلس، که یکی از برجسته‌ترین رجال سیاسی دموکراسی یونانی به‌شمار می‌آمد، گفته است که خاستگاه «اقتدار و اعتبار فردی او ویژگی‌های اخلاقی» او بود. پریکلس «در امور مالی فرمانروایی بس درستکار» و در اداره‌ی امور عمومی شهر نیز «بیش‌تر از آن‌که از خواست‌های شهروندان پیروی کند، پیشوای شهر بود و آنان را هدایت می‌کرد». از آن‌جا که خاستگاه اقتدار سیاسی پریکلس نادرستی و پتیارگی نبود، نیازی نداشت که در سخن‌گفتن خوشایند مردم را در نظر آورد و مصالح عمومی را فدای منافع خصوصی برخی یا گروهی از شهروندان کند. آیا همین مورد آخر، دوای درد مستعجل‌بودگی دولت‌های ما نیست؟

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه سیاست
پربازدیدترین
آخرین اخبار