| کد مطلب: ۶۰۷۵۷

یگانه بود، یگانه ماند و یگانه رفت

از هفدهم دی‌ماه ۱۳۴۶ که تختی دیگر زنده نیست، این گمانه‌زنی که چه بر سر او در آن روزهای آخر آمد، یکی از عادت‌های سالانه ما ایرانیان شده است.

یگانه بود، یگانه ماند و یگانه رفت

از هفدهم دی‌ماه ۱۳۴۶ که تختی دیگر زنده نیست، این گمانه‌زنی که چه بر سر او در آن روزهای آخر آمد، یکی از عادت‌های سالانه ما ایرانیان شده است. در آن سال‌های نخست، البته کسی زیر بار خودکشی چندان نمی‌رفت. چه آل‌احمد را مقصر پراکندن چنین باوری بدانیم، چه نوشته‌اش را توصیفی دقیق از حال و روز مردمان در واکنش به این فاجعه قلمداد کنیم، این جمله جلال آل‌احمد در ذهن بسیاری از ما حک‌شده است، همچون شاهدی بر محال‌بودن خودکشی تختی: «آخر جهان‌پهلوان باشی و در «بودن» خودت جبران کرده باشی «نبودن»های فردی و اجتماعی دیگران را و آن‌وقت خودکشی؟ آخر مرد عادی ناتوان و ترسیده‌ای که ابتذال وجود روزمره خود را در معنای وجودی، در قدرت تن و در سرشناسی او جبران‌شده می‌دید... چطور ممکن بود... باور کند که او خودکشی کرده؟». 

این قاعده البته فقط به تختی نیز مربوط نمی‌شد. زمانه، زمانه بدبینی مردمان به دستگاه بود و برای همین قتل صمد بهرنگی، خود جلال آل‌احمد، علی شریعتی و مصطفی خمینی هم پای حکومت پهلوی نوشته شد. هرچند امروز می‌دانیم به احتمال قریب به یقین، آن ارزیابی‌های شتابزده، خطا بوده است.

امروزه حتی می‌دانیم این درست که تختی عاشق مصدق بود، به طالقانی ارادت داشت، در جبهه ملی رفت‌وآمد داشت و وقتی به دیدار شاه می‌رفت، نه دست می‌بوسید و نه درخواستی شخصی مطرح می‌کرد، اما شاه نیز نظری منفی نسبت به او نداشت و اگرچه از عضویت او در جبهه ملی دلخور بود، اما گاه نیز جویای احوال‌اش می‌شد. بااین‌همه رابطه تختی و سیاست، کمی پیچیده‌تر از این حرف‌ها شد. به‌قاعده شاه طرف را می‌خواهد و متملقان کله‌اش را می‌آورند، بسیارانی به‌دلایل مختلف از جایگاه تختی در میان مردم دلِ‌ خوشی نداشتند و به هر ترتیبی می‌کوشیدند راهی برای کندن چاهی، پیش پای جهان پهلوان بیابند.

البته که موفق نیز شدند و او را در تنگنا نهادند. بااین‌همه انگار که شواهد قتل تختی به‌دست ساواک به‌اندازه نباشد، بعد از مدتی چشم‌ها چرخید به همسرش شهلا تا انتقام این مصیبت را از همان زن بد و جادوگر اسطوره‌ها بگیرد. این حربه نیز البته به جایی نرسید؛ از بس آن زن محترمانه رفتار کرد در واکنش به این تهمت‌ها.

بااین‌تفاسیر وقتی یافتن مقصر منتفی شد یا از تب‌وتاب افتاد، کمی تأمل روی شخصیت خود تختی افزایش یافت و برخی به این اندیشه افتادند که چرا باید با پیش‌فرض‌هایی غلط، نخست تصویری آرمانی از تختی ساخت، بعد به هر طریق منکر خودکشی‌اش شد، سپس برای مرگ‌اش مسببان و قاتلانی یافت؟

همین جرقه ازقضا راهگشا شد در غور بیشتر در منش و خلق‌وخو، شخصیت و مرام مردی که هم سختی کم ندیده بود در کودکی، هم نامهربانی کم نچشیده بود در جوانی و هم کم تنهایی و ناتوانی ندیده بود پس از بوسیدن چهارگوشه تشک‌کشتی. قهرمانی در میدان و پهلوانی در خیابان، وقتی به کنج انزوای خویش می‌خزید، این زخم‌ها را زنده‌تر از آن می‌یافت که بشود فراموش‌شان کرد.

دست‌هایش به‌اندازه قلب بخشنده‌اش، بزرگ نبود. درخواست‌ها فراوان بود از او و اجابت‌ها اندک‌اندک آب می‌رفت از جانب او، در هنگامه‌ای که زمانه برایش تدارک دیده بود. بر اینها بیافزایید، فرسودگی‌اش را در تألیف قلوب خانواده. بدین‌قرار همان مردمی که او را به عرش برده بودند، گویی رهسپار طنابِ دارش می‌کردند. نجیب‌تر از آن بود که دم برآورد و گلایه کند یا قاعده بازی را برهم‌زند. فرش قرمزی که پیش‌پای او پهن شده بود، خونین بود و او دل نداشت در میدانی که مردمان روبه‌رویش بودند، زیر یک‌خم کسی را بگیرد. تنها بود، تنها ماند و تنها رفت. یگانه بود، یگانه ماند و یگانه رفت. ویژگی اسطوره مگر همین نباید باشد؟

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه فرهنگ
پربازدیدترین
آخرین اخبار