سرشتِ زندگی
میلاد نوری مدرس و پژوهشگر فلسفه انسان نمیتواند به زندگی بیاندیشد مگر آنکه به خودش بیاندیشد. موجودات دیگر تا جاییکه میدانیم، اگرچه زندهاند، اما از زندگی نم

میلاد نوری
مدرس و پژوهشگر فلسفه
انسان نمیتواند به زندگی بیاندیشد مگر آنکه به خودش بیاندیشد. موجودات دیگر تا جاییکه میدانیم، اگرچه زندهاند، اما از زندگی نمیپرسند و درباب آن نمیاندیشند. پس زندگی اندیشمندانه، متفاوت از زندهبودن است. وقتی از بیرون به انسانی مینگریم، او را موجودی زنده در کنار دیگر موجودات مییابیم که در فرازونشیب زمان راه میپوید و تابع قانونهای طبیعی است. اما وقتی از درون به زندگی و معنای آن مینگریم، درمییابیم که بینش و کنش ما در جهان طبیعی اثر میگذارد و آن را تابع خود میسازد.
انسان بدون تنانگی وجود ندارد. از طریق تنانگی است که آدمی در جهانِ طبیعت حضور به هم رسانیده است؛ او آگاهی تنیافته است. ازاینرو، در احاطه قانونهایی است که سازوکارهای طبیعی و اجتماعی و سیاسی را به پیش میرانند. بااینحال، وی که از میان خروارها قانون طبیعی سر بر آورده است، خوداندیش و خودآگاه میشود و به همین سبب، هستیاندیش و هستیآگاه نیز میشود. او بر فراز طبیعت میایستد، به پیرامون خود مینگرد و از چراییها و چگونگیها میپرسد. طبیعت به هستی و چیستی انسان جهت داده است. او نیز با اندیشهها، تصمیمها و کنشهای خود به هستی و چیستی طبیعت جهت میدهد.
زندگی پیوند دوسویهای است میان آگاهی انسان و قانونمندی طبیعت که همواره در یک دیالکتیکِ گشوده رقم میخورد. ازاینرو، آدمی طبقِ سرشتِ خویش میباید بار بودن را بر دوش کشد. بهگفته کانت: «طبیعت اراده کرده است که انسان تمام آنچه را که ورای نظم مکانیکی وجودِ حیوانی او قرار دارد تماماً از درون خود برآورد... تدارک خوراک و پوشاک و قدرت تشخیص و درک و حتی ارادۀ خیر تماماً میبایست برعهدۀ خود انسان باشد».
بارِ بودن را طبیعت ازطریق اعتلای خوداندیشی بر دوش انسان مینهد. آدمی که در نهادِ خود آزادی را تجربه میکند، در پیوند با علتها و عاملهای پیرامونیاش به تجربهای از شادی و غم، آسایش و رنج و زندگانی و مرگ میرسد. ازاینرو، نگرانی و پروامندی از وجودِ انسانی او جداییناپذیر است. انسان نگران و پروامند حضور در جهانی است که به وی هستی میبخشد درحالیکه مدام هستیاش را تهدید نیز میکند. پس او باید با آگاهی و آزادی در بیم و امید زندگی کند.
آدمی که پروامندِ هستی خویش است و بارِ بودن را بر دوش میکشد، واژگان را در کار میکند تا زبان را در خدمت زورتوزیهای خود درآورد. او که بر فراز کوههای سربهفلککشیده و در میانِ دریاهای ژرف پیش میراند، با چارهگریهایی که او را از خطرها و بیماریها محفوظ میدارند، زمین و زمان را در مینوردد و بر هر چیز سلطه مییابد. او نیروهای طبیعت را با کار و کنشی ظریف رام میکند و آنها را به خدمت میگیرد. او همه چیز را به رنگ خویش درمیآورد و معنای هستی را با معنای خود میفهمد.
بااینهمه، هیچ کنش انسانی بیرون از قانونمندیهای طبیعت نیست. آنگاه که آدمی با غرور و گستاخی، راه و روش نادرست را برگزیند و عدالت را تحقیر میکند و نظمِ طبیعت را واژگون میسازد، هستی او را به حال خویش رها نمیکند. انسان به ضرورت با حاصل کار و کنشاش مواجه میشود که جهان را به آبادی یا تباهی میکشاند. آنگاه در فرجام کار، حتی اگر از بیماری و خطر برهد مرگ است که او را در بر میگیرد؛ و چنانکه ارسطو گفته است: «تا کسی نمیرد در نخواهیم یافت که وی در کلیّت زندگانیاش چگونه زیسته است».
آدمی که بار بودن را بر دوش میکشد با مرگ خویش به هویّت کاملاش واصل میشود، زیرا تا دم مرگ با امکانهای بیشماری مواجه است که میتواند آنها را برگزیند. بهتعبیرِ دیلتای: «انسآنها خود را در قلمروهایی مییابند که باید در آن قلمروها، رخدادهای پیرامونیشان را دریابند و تفسیر کنند، آنها باید تصمیم بگیرند و عمل کنند». این درک و تفسیر که تصمیم و کنش را رقم میزند، تعیین خواهد کرد که هستی، انسان را از کدام مسیر به پیش براند. ازاینرو، تفسیرِ هستی و زندگی بدون انسان میسّر نیست، زیرا برای آشکارکردن معنای هستی راهی جز فرورفتن در موقعیّت انسانی وجود ندارد.
آدمی میبیند، میشنود، لذت میبرد، رنج میکشد، آسوده میشود، میل میکند و تنفر میورزد؛ او در پروامندیاش با بیم و امید در پیوندی دوسویه با جهان راه میپوید. کار و کنش او تعیین خواهد کرد که معنای زندگانی چه باشد. آنگاه چه در بند و چه آزاد، چه شادمان و چه غمگین، چه در آسودگی و چه در رنج، خواهد مُرد و با مرگ خویش به آنچه هست تمامیّت خواهد بخشید، بیآنکه دیگر به خویشتنِ خویش آگاه باشد. بیآنکه بداند چه تصویری از خود به یادگار گذاشته است.