شاخه شکسته نسترن
درباره دایی جان ناپلئون معروفترین اثر ناصر تقوایی

درباره دایی جان ناپلئون معروفترین اثر ناصر تقوایی
شاهین شجری کهن
منتقد سینما
نوشتن درباره محبوبترین سریال تاریخ تلویزیون ایران کار دشواری است، اما لذت مرور «داییجان ناپلئون» و بهیادآوردن صحنههایش چنان وسوسهانگیز است که سختی کار را از یاد میبرد. بهخصوص وقتی این مرور بهانهای شود برای خواندن چندباره رمان اصلی و مقایسهاش با نسخه تلویزیونی.
سریال تحسینشده و خاطرهانگیز ناصر تقوایی را از زوایای مختلف میتوان تحلیل و بررسی کرد و به مرورش نشست؛ از شیوه روایت و شخصیتپردازی تا ساختار درام و کیفیت بازیها و سبک زنده و عالی دیالوگنویسی و مهمتر از همه دلالتهای اجتماعی و سیاسی متن. اما گذشته از تمام این نکتهها سریال تقوایی جزو معدود نمونههای اقتباس ادبی در سینما و تلویزیون ماست که حاصلش از منبع اصلی بهتر و روانتر از کار درآمده و دینامیسم روایت در آن اصلاح شده است. از این زاویه شاید اهمیت کار تقوایی بیشتر آشکار شود و ضمناً بتوان این الگوی موفق را به سریالها و فیلمهای بیشتری تعمیم داد.
بزرگترین هوشیاری تقوایی در انتخاب استراتژی اولیهاش برای مواجهه با متن بوده است. او خیلی زود به این تصمیم رسید که رمان ایرج پزشکزاد از لحاظ اجزای سازنده و موقعیتهای دراماتیک چنان غنی و متوازن است که نیازی به دستکاری و بازنویسی ندارد، بلکه تنها باید در موارد لازم، به اقتضای تغییر مدیوم و جابهجایی از روایت مکتوب به روایت تصویری، موانع و سرعتگیرهای داستان را کمی هرس کرد و به الگویی رسید که مناسب داستانگویی در تلویزیون باشد. این الگو شامل تمهیدهای مختلفی میشد ازجمله:
حذف لوکیشنهای اضافی: در رمان پزشکزاد توصیفهایی درباره فضای داخلی خانه بعضی شخصیتهای دیگر وجود دارد که در سریال حذف شده است. مثلاً خانه داییجان سرهنگ (محمدعلی کشاورز) جز در سکانس اغوای پوری (بهمن زرینپور) مورد استفاده قرار نمیگیرد و از آن مهمتر خانه دوستعلیخان (اسماعیل داورفر) است که در رمان چندبار گذر شخصیتها به آنجا میافتد ولی در سریال حذف شده است. مثلاً در قسمتی که سعید (سعید کنگرانی) و اسدالله میرزا (پرویز صیاد) از حاملگی قمر سر در میآورند، روایت کتاب اینگونه است که آنها برای گرفتن چیزی به خانه دوستعلیخان میروند و تصادفاً از ماجرای حاملگی قمر باخبر میشوند. همچنین اسدالله میرزا از موضوع خبر دارد و به سعید میگوید: «فعلاً هیچی نگو، بهزودی سروصدایش بلند میشود.» درحالیکه در سریال اولاً پیشآگاهی نسبت به حاملگی قمر وجود ندارد و همه شخصیتها همزمان و در یک موقعیت واحد از ماجرا باخبر میشوند، ثانیاً گفتوگوی مشکوک در خانه دوستعلی میرزا حذف شده تا جنبه غافلگیری خبر از بین نرود. بهاینترتیب تقوایی با حذف پاساژها و زواید دراماتیک به ساختار سادهتر و منسجمتری رسیده که سیر روایت را سرراستتر کرده است.
حذف موقعیتهای فرعی: در رمان چندین موقعیت ریز و درشت تصویر شده که کمکی به پیشبرد داستان نمیکند. مثلاً صحنه درگیری پینهدوز دورهگرد با افسر هندی (سردار مهارت خان) و دخالت لاتهای محله در سریال بسیار مختصر و گذرا روایت شده، همچنین مغازلههای اسدالله میرزا با همسر انگلیسی سردار مهارتخان، نقش فرخلقا خانم بدقدم و قیقاجرفتنهای گاهوبیگاهش در دل داستان، خردهقصههای مربوط به اصغر دیزل که در سریال به شخصیتی کمرنگ و حاشیهای تبدیل شده و موارد دیگری ازایندست که باعثشده ریتم سریال سریعتر و روایتش سرراستتر باشد. البته تقوایی ناگزیر بوده مواردی را هم بهاجبار کنار بگذارد، چون حالوهوای اجتماعی و جوّ سیاسی از زمان انتشار رمان تا زمان ساخت سریال عوض شده بود و برخی اشارات بیشازحد حساسیتبرانگیز مینمود. مثلاً برخی اشارهها به روابط ناهنجار حذف شده یا به حاشیه راندهشده است اما این حذفیات آنقدر بهاندازه و ظریف انجام شدهاند که ردشان روی چهره سریال نمانده و لطمهای به داستان یا روابط میان شخصیتها وارد نشده است.
حذف دنبالههای اضافی داستان: رمان اصلی ابتدا بهصورت پاورقی در مجله فردوسی منتشر شد و شاید همین قالب، نویسنده را به سمتی برد که برخی ماجراها را مرحلهبهمرحله دنبال کند و انسجام موقعیت داستانی را در نظر نگیرد. اما تقوایی در اقتباساش از هر قطعه و هر شخصیت دقیقاً بهاندازهای استفاده میکند که مورد نیاز است و بیدلیل ماجرای مربوطه را کش نمیدهد. نمونهها بسیارند، اما بهعنوان مثال میتوان از شخصیت کفاش یا پینهدوز دورهگرد یاد کرد که با دسیسه مضحک اسداللهمیرزا، بساطش را در کوچه داییجان پهن میکند و اطرافیان هم این تصور را برای داییجان ایجاد میکنند که او جاسوس آلمانهاست که برای محافظت از او به لباس مبدل درآمده است. این پینهدوز در کتاب حضور طولانیتری دارد و رفتهرفته داییجان متوجه هویت اصلیاش میشود و دیگر جدیاش نمیگیرد. او هم مدام عجز و لابه میکند که در کوچه بماند، چون ظاهراً گلویش پیش زن شیرعلیقصاب گیر کرده و در انتها هم اشارهای به فرار ایندو میشود. ولی در سریال این پینهدوز فقط در حدی حضور دارد که نقشه اسداللهمیرزا اجرا شود و بعدازآنهم از جریان قصه خارج میشود، آنهم در شرایطی که داییجان همچنان میپندارد مأمور آلمانها و عنصری مهم در حفظ امنیت است. از این مهمتر نقطه فرود درام اصلی است که در سریال بسیار بهتر و اثرگذارتر انتخاب شده: در رمان پس از صحنه مفصل همنشینی سعید و اسدالله میرزا زایده یا درواقع تکملهای به داستان اضافه شده که آخر و عاقبت هر شخصیت را توضیح میدهد؛ که مثلاً مش قاسم به کجا رسید و اسدالله میرزا زندگیاش را چگونه گذراند و… اما سریال همان طور که با روایت عشق سعید و لیلی شروع شده بود، با ناکامی سعید و جدایی از لیلی هم تمام میشود و صدای زنگ ساعت نقطه پایان درام است. بهاینترتیب گذشته از تمام حواشی و قطعهها و شخصیتهای جانبی، سریال در لایه بنیادیاش یک قصه دوخطی و کلاسیک عاشقانه است که نقطه آغاز و پایانش را میتوان بهراحتی تشخیص داد. این الگو در سراسر جهان بهخصوص در سریالهایی که کمدی و رمانس را در هم میآمیزند، رایج است و نمونههای موفقش مثل سریال «دوستان/ Friends» از همین قاعده تبعیت میکنند: «دوستان» در 10فصل پرماجرا و با حضور صدها شخصیت رنگارنگ، هم کمدی دارد و هم مایههای احساسی و اشارات تربیتی و اجتماعی، اما فارغ از همه اینها این سریال داستان عشق پرفرازوفرود راس (دیوید شوئنبرگ) به ریچل (جنیفر آنیستن) است و بهمحض رسیدن ایندو به یکدیگر تمام میشود. از این زاویه تمام خردهماجراها و شخصیتهای فرعی و شوخیها و داستانهای ریزودرشت در تناسب با قصه اصلی (یعنی عاشقانه محوری) معنا مییابند و تقوایی این اصل را در سریالش رعایت کرده است. واقعاً هم پس از ناکامی سعید و لیلی دیگر مایه دراماتیک دندانگیری برای ادامه داستان وجود ندارد و تکمله کتاب هم بیشتر به از سر باز کردن میماند.
حذف شخصیتهای اضافی: در کتاب سنوسال مشقاسم بیشتر بهنظر میرسد و حرکاتش پیرانهتر تصویر شده، اما تقوایی برای استفاده از نبوغ و شیرینی پرویز فنیزاده این شخصیت را 30-20سال جوانتر کرد و درنتیجه نیاز به تغییراتی در شخصیتپردازی وجود داشت. مثلاً مشقاسم سریال پرجنبوجوشتر است و به تمام گوشههای باغ، خانه و زندگی آدمها سرک میکشد. همچنین او در سریال، همسر و فرزند ندارد و پیرزنی که حکم لَله و پرستار لیلی را دارد در سریال بدون اینکه با مشقاسم نسبتی داشته باشد تعریف شده و البته مسنتر هم هست. همینطور چند شخصیت گذری که بود و نبودشان تأثیری در روند قصه ندارد و حذفشان باعث شده سریال بیشازحد شلوغ و درهم و برهم نشود. کنترل دقیق تقوایی روی میزانسنها (که از چیدمان بازیگران در قاب پیداست و گاه از فرط دقت و نزدیکشدن به اصول کلاسیک کمپوزیسیون صحنه، قابهای جان فورد یا هوارد هاکس با تکیه بر شمایلهای انسانی را بهیاد میآورد) ایجاب میکرده که تعداد بازیگران و نقششان در هر صحنه کاملاً حسابشده باشد. میزانسنهای شلوغ و پرتعداد در سریال کم نیستند: سکانسهایی مثل جستوجوی دوستعلیخان در خانه داییجان یا حضور مفتش (جهانگیر فروهر) و نیز جمعشدنهای گاهبهگاه اعضای خانواده (برای نمونه در صحنه درگیری عزیزخانم و دوستعلی پس از مراسم روضه، یا در سکانس پرجزئیات ملاقات و مذاکره داییجان با نماینده جعلی انگلیسیها در خانه داماد دسیسهسازش)، دکوپاژ بسیار دقیقی دارند و هر حرکت و هر جابهجایی بازیگران طبق نقشه کلی صحنه انجام میشود. غیر از این هم نمیتوانست باشد، چون فیلمبرداری به شیوه قدیم مکانیزم پیچیدهای دارد که جز با کنترل کارگردان و هماهنگی دقیق با مدیر فیلمبرداری امکان هیچ حرکت و تغییر مکانی در صحنه وجود ندارد. کافیاست نماهای تعقیبی سریال و قابهایی که بازیگر در مرکز تصویر است را در ذهن مجسم کنید تا به پیچیدگی فرآیند کارگردانی تقوایی و همکارانش پی ببرید.
تقوایی بیشاز هرچیز به متن پرمایه و جذاب رمان متکی بود و بههمیندلیل در برابر هر تغییری در برنامه و نقشه اولیهاش انعطاف نشان داد. تغییر در فهرست بازیگران «داییجان ناپلئون» مشهورتر از آن است که نیازی به مرور داشته باشد. سالهاست که استاد انتظامی از احتمال حضورش بهجای غلامحسینخان نقشینه در نقش داییجان میگوید و دوستداران زندهیاد داوود رشیدی درباره این نکته مینویسند که اگر او در نقش اسداللهمیرزا ظاهر میشد، چه شاهنقشی به کارنامهاش میافزود. هرکدام از این تغییرها در برنامه کارگردانی چون ناصر تقوایی، میتوانست یک پروژه سینمایی را متوقف کند، اما متن«داییجان ناپلئون» آنقدر پرمایه و قابلاتکا بود که تقوایی به فیلمنامه اقتباسیاش بهعنوان مهمترین منبع جذابیت سریال بسنده کرد و با هر تغییری کنار آمد. حالا با گذشت چهاردهه دیگر بهسختی میتوان بازیگر دیگری را در نقش استاد نقشینه یا پرویز صیاد تجسم کرد، اما در زمان خودش هیچ معلوم نبود که نتیجه جابهجایی بازیگران چه میشود. تقوایی با قبول ریسک تغییراتش درواقع دست به انتخابی زد که حاصلش برد کامل بود. متن رمان نهتنها از لحاظ جاذبههای دراماتیک و شوخیهای دلپذیر و زیرکانه، که از نظر تفکر و تحلیل هم چنان پربار بود که تقوایی هوشیارانه به این نتیجه رسید که در ساختار و روند طبیعیاش تغییر عمدهای ندهد. درواقع «هیچ کاری نکردن» و وفاداری کامل به کتاب، بزرگترین انتخاب تقوایی بود و این انتخاب نشاندهنده هوش و موقعیتشناسی بالای اوست. کتاب همهچیز داشت؛ از شخصیتهای پردازششده تا موقعیتهای ناب و انواع و اقسام مایههای کمیک عالی و در سطحی عمیقتر از اینها، اشارههایی گزنده و نقدآمیز به عادتها و شیوه زیست فرهنگی و اجتماعی در سرزمین ما. دخالت کارگردان در شکل طبیعی این ساختار کلی و شکلیافته فقط به ناکامی و قطع ارتباط با مخاطب میانجامید و تقوایی آگاهانه از این دخالت پرهیز کرد.
«داییجان ناپلئون» بیش از هر رمان دیگری در تاریخ ادبیات معاصر «زنده» و ماندگار است و بهطرزی غریب و بیمانند طراوت اولیهاش را در گذر زمان حفظ کرده است. هنر تقوایی این بوده که سریال اقتباسیاش هم مثل رمان اصلی، همین طراوت و تازگی را بازتاب میدهد و تاریخگذشته و مستعمل جلوه نمیکند. در شرایطی که بسیاری از فیلمها، رمانها و سریالهای 20سال پیش اکنون در جایگاه آثاری وابسته به زمان نشستهاند و تکههایی از خاطرات یک دوران تمامشده بهنظر میرسند «داییجان ناپلئون» هنوز طبایع و خلقیاتی را به تصویر میکشد که در جامعه ایرانی بهسرعت بهجا آورده میشود و به هیچ زمان، مکان و دوره تاریخی یا سیاسی خاصی منحصر نیست. روحیات طیف خاصی از جامعه ایرانی مثل فرصتطلبی، حیلهگری، پشتهماندازی، حسادت، زورگویی به زیردستان، ترس از مافوق، پولدوستی و انداختن گناه به گردن نیروهایی خارج از محدوده مرئی و معمول زندگی روزمره، همچنان موضوع روز است و بههمین اعتبار «داییجان ناپلئون» هم سریال روز است؛ همان طور که رمان ایرج پزشکزاد رمان روز است.