اورول در روزگـار مـا
محسن محمودی مترجم و روزنامهنگار این گزاره که «پیوند جورج اورول با مقاطع زمانی مختلف پس از خود ناگسستنی بوده است»، مورد اجماع همگانی است. نهتنها دهها میلیون

محسن محمودی
مترجم و روزنامهنگار
این گزاره که «پیوند جورج اورول با مقاطع زمانی مختلف پس از خود ناگسستنی بوده است»، مورد اجماع همگانی است. نهتنها دهها میلیون نسخه از کتابهای اورول -بهطور خاص 1984 و مزرعه حیوانات- به فروش رسیده بلکه در «خودآگاه» افراد بیشماری که هرگز آن را نخواندهاند نیز نفوذ کرده است. اطلاعات اورول یا «جهان اورولی» به یکی از ابزارهای ضروری زبان سیاسی ما تبدیل شدهاند که پس از دههها استفاده بجا و نابجا همچنان قدرتمند هستند: گفتارنو، برادر بزرگ، پلیس تفکر، اتاق 101، مراسم دو دقیقه تنفر، دوگانه باوری، غیرشخص، تلسکرین، 5=2+2، وزارت عشق، وزارت صلح، وزارت فراوانی و وزارت حقیقت. نکته شایان توجه در اینجاست که مفاهیمی چون «برادر بزرگ»، «ناظر کبیر» و «پلیس تفکر» همیشه در جهان بعد از جنگ جهانی دوم به نوعی وجود داشتهاند. در دورانی مبتلا به پوپولیسم راستگرا، ناسیونالیسم اقتدارگرا، اطلاعات گمراهکننده شایع و ایمان روبهزوال به لیبرال دموکراسی، نمیتوان آثار اورول را بهآسانی نادیده گرفت. در این ویژهنامه که به افتخار 120سالگی تولد اورول تهیه شده است درباره پیوند ناگسستنی او با جهان ما صحبت کردهایم؛ پیوندی که هرروزه جدیتر و فراختر میشود.
نگاه منتقد
چرا همیشه درباره جورج اورول صحبت میکنیم؟
پل کروز
نویسنده و منتقد
منبع: مریون وست
شرمآور است که هر وقت اسمی از اورول به میان میآید، تقریباً همیشه متأثر از فضای پادآرمانشهری رمانهای سیاسی او است؛ در واقع، شباهت بین دو موقعیت در رمانهای او و جهان کنونی ما.
به نظر میرسد که هرازچندگاهی اورول به عرصه خبر میآید و میرود. معمولاً هم این سیاست است که او را به اخبار بازمیگرداند. جناحهای خاص سیاسی و شعارهای انتخاباتی آنها، مجدداً کابوسهای پادآرمانشهری اورول را پیش چشم ما میآورند. شرمآور است که هر وقت اسمی از اورول به میان میآید، تقریباً همیشه متأثر از فضای پادآرمانشهری رمانهای سیاسی او است. گاهی فراموش میکنیم که اورول یک جستارنویس و مقالهنویس زبردست بود و بهرغم تصاحب او از جانب محافظهکاران، او در تمام طول زندگی خود یک سوسیالیست انسانگرای انگلیسی بود و همواره بر این منش باقی ماند.
اینکه جایگاه اورول بهعنوان یکی از جستارنویسان برجسته انگلیسی قرن بیستم فراموش شده است، جای تعجب نیست. این مسئله نشاندهندۀ هتک حرمت و قدسیتزدایی از سنت انساندوستی ادبیات کلاسیک است که او از آخرین نسل نویسندگان بزرگی بود که در آن شکوفا شد. اورول در دنیایی زندگی میکرد که خبری از محدودیت 280 کاراکتری در توئیتر، ویدئوی 30 ثانیهای در تیکتاک یا دنیای فریبنده اما در نهایت واهی یوتیوب نبود که بیشتر مبتنی بر ذهنیتسازی و ایجاد جنجال است تا محتوای جدی و پرمایه. به باور من، موضوعیت داشتن مستمر اورول ریشه در جستارهای او و نه رمانهایش دارد که مردم فقط 1984 و شاید مزرعه حیوانات را به یاد دارند.
من اورول را از دوران دبیرستان دوست داشتم و از آن هنگام عشق من به اورول هر سال بیشتر میشود. در دوران کالج و در درس تاریخ آمریکا به ترتیب 1984 و مزرعه حیوانات را خواندیم. در آن زمان، معلم انگلیسیام نسخهای از کتاب «چرا اورول مهم استِ» کریستوفر هیچنز را به من داد. از آن هنگام، اورول همواره در تمامی مراحل زندگی من حضور فعال داشته است.
صادقانه بگویم جهان ما تفاوت چندانی با دنیای اورول ندارد؛ و دنیای اورول هم تفاوت چندانی با جاناتان سوئیفت (نویسندهای که اورول بهشدت ستایش میکرد) نداشت. سوئیفت شاهد فرهنگ طرد [کنسل کالچر] ویگها در زمان خود بود. هنگامی که ویگها در سال 1715 به قدرت رسیدند، افراد متنفذ و قدیمی حزب توری را تعقیب و دستگیر کردند، تا جایی که حتی برخی از آنها به فرانسه گریختند. سوئیفت نسبت به جان خود بیمناک بود. دستورکار وزارت حقیقت در آن زمان یک سیاست حزبی بود، همانطور که اکنون یک سیاست حزبی است. خواندن مقالات اورول به ما یادآوری میکند که آنچه اکنون با آن روبهرو هستیم همان چیزی بود که خود او در دهههای 1930 و 1940 با آن دست به گریبان بود. نقدها و بینشهای درخشان او، نظراتش در مورد بحران حقیقت عینی، ریاکاری طبقه حاکم و روشنفکران ناتوان از درک ماهیت انسان، چنان خوانده میشوند که گویی در دهههای 2010 یا 2020 نوشته شدهاند.
آنچه که نوشتههای اورول را تا این حد معتبر و متقاعدکننده میکند، انسانیت نهفته در آنهاست. اورول صریح و صادقانه مینویسد. وقتی او میگوید: «عموم نویسندگان سترون، خودپسند و تنآسا هستند و در کُنه انگیزههای آنها رازی نهفته است»، ما نهتنها میبینیم که اورول آشکارا به یک حقیقت اعتراف میکند، بلکه ناظر پوچی کسانی هستیم که میگویند آنها طور دیگری هستند. اما چرا نویسندگان مینویسند؟ اورول میگوید: «خودگرایی»، «شوق زیباییشناختی»، «انگیزه تاریخی» و «اهداف سیاسی». تقریباً هر نویسندهای که من میشناسم یا چیزی از او میخوانم، بیگمان ذیل یک یا چند مورد از اینها قرار میگیرد - از جمله خودم - حتی اگر نخواهم به آن اعتراف کنم.
اورول همچنین با لفاظیهای مبهم اکثر نویسندگان سر ناسازگاری داشت. اگرچه او نویسندهای «ضدتوتالیتاریسم و طرفدار سوسیالیسم دموکراتیک» بود، چیزی که بسیاری از محافظهکاران مایلاند حتی بهرغم هراس از توتالیتاریسم فراموش کنند، اما در عین حال از نقد چپگرایان بهخاطر ریاکاری و کمک به پیشرفت توتالیتاریسم نیز ابایی نداشت. او سخت منتقد انسانیتزدایی برآمده از باورهای سیاسیشده بود. «آنچه در آن زمان مرا تحت تأثیر قرار داد و هنوز هم برکنار از تأثیرات آن نیستم، این حقیقت است که قساوتها صرفاً براساس تمایلات سیاسی مورد اصرار یا انکار قرار میگیرند.» هر کسی که حتی یک دقیقه را در رسانههای اجتماعی وقت گذرانده باشد، به خوبی این جمله را درک میکند. اورول قاطعانه معتقد بود که مشکل بزرگ این پدیده در اردوگاه چپ بازتاب یافته است. با وجود این، دشمن او توتالیتاریسم بود و فرقی نمیکرد که خاستگاه آن چپ، راست یا میانه باشد.
کمتر نویسندهای را میتوان در طول تاریخ سراغ گرفت که به اندازه اورول در پیشبینی آینده این چنین منحصربهفرد عمل کرده باشد. او در زمان خود، بحران آزادی بیان و اندیشهای را که امروز ما با آن دستوپنجه نرم میکنیم، پیشبینی کرده بود. او به درستی «انحصار و بروکراسی» غولهای رسانه، تهیهکنندگان فیلم و سردبیران حقوق بگیر را محکوم میکند که انتشار اندیشه، نوشتن و هنر را در ید کنترل خود دارند و روح خلاقیت و حقیقت را از طریق انحصار قدرت محدود میکنند. آنها به اندازه کافی بد هستند؛ اما این مردان، هرچند که میتوانند بد باشند، دشمنان درازمدت حقیقت نبودند. اورول در سال 1946 پیشبینی کرد: «در طولانی مدت، تضعیف میل به آزادی در میان خود روشنفکران، از همه جدیتر است.»
دشمنان قدیمی آزادی و تحدیدگران اندیشه در اردوگاه راست -فاشیسم و نازیسم- پس از سال 1945 ناپدید شده بودند. به همین دلیل است که هدف انتقاد سیاسی او در اواخر عمر تغییر میکند. اورول تغییر نکرده بود، اما فضای سیاسی تغییر کرده بود. خشم اورول اکنون متوجه «سمپاتها» و رفقای سابقش بود که گرفتار وسوسه توتالیتاریسم شده بودند.
ما اکنون اورول را بهخاطر میآوریم نه مخالفان او را، زیرا هر نویسندهای که به نگرش توتالیتر تمایل پیدا کند و کمر به جعل حقیقت ببندد، عملاً خود را بهعنوان یک نویسنده نابود میکند. این کاری بود که اورول هرگز انجام نداد و بنابراین میراث او بهعنوان یک نویسنده همراه زنده و پویا است.
جستارها و مقالات اورول نسبت به رمانهای او، عموماً دقیقتر و عمیقتر هستند. این تا حدی به این دلیل است که ما میتوانیم ببینیم اورول در حال سروکله زدن با بحرانهایی است که با آنها زندگی میکرد؛ بحرانهایی که بعدها به مزرعه حیوانات و 1984 راه پیدا کرد. برخلاف اندوه و غمانگیزی رمانهایش، مقالات او منعکسکنندۀ جذابیت و شوخطبعی خاصی هستند. این شیوه و سبک نوشتن به مراتب بهتر از پستهای وبلاگی، توئیتها و ویدئوهای رسانههای اجتماعی پردهدر و هرزهگو است که در فضای دیجیتال تکثیر میشوند و صدها و هزاران لایک میگیرند.
اورول بیش از یک نویسنده سیاسی بود، حتی اگر خودش را صرفاً یک نویسنده و یک «سوسیالیست دموکراتیک» معرفی کند. اگرچه گاهی اوقات پی بردن به آن دشوار است، اما او ملاحظات زیادی در مورد بحران فراگیر فناوری در سیاست داشت که ما در قرن بیستویکم با آن سروکار داریم. رمان 1984 را در پرتو این مسئله بخوانید و آیندهنگری اورول را ببینید. به نظر من، توجه پراکنده اما درخشان اورول به فناوری است که در بین تمام نوشتههای او ماندگارتر است، زیرا این بهمثابه نخ تسبیحی است که تقریباً همه نوشتههای او را به هم پیوند میدهد.
اورول، مانند بسیاری از سوسیالیستهایی که پس از انقلاب صنعتی ظهور کردند، بهطور ضمنی نقش نوآورانه و انقلابی فناوری را تشخیص میدهد. بیش از سرمایهداری، این فناوری بود که نبض واقعی مدرنیته بود، که سرمایهداری صرفاً بال آن محسوب میشد. فناوری نیروی بنیادی بود که سرمایهداری (و سوسیالیسم) از آن نشأت میگرفت. فناوری، بیش از نظریهها و آموزههای مساواتطلبی سوسیالیستی، استدلالهای مساواتطلبی سوسیالیستی را دلپذیر کرد. در روزگاری که ابزارهای کشاورزی به وسیلۀ الاغ و اسب و گاو کشیده میشد و در زمانۀ قاشق و چنگال چوبی، تصور یک جامعه انسانی «فناورانه» خارج از تصورات معادشناختی بود.
اورول ظرفیتهای مثبت فناوری را میبیند. این باعث میشود که او روحیهای نزدیک به لیبرالهای قرن نوزدهم داشته باشد که علم، فناوری و پیشرفت را عامل انترناسیونالیسم جهانی، عقلگرایی و پایان احساسات رمانتیکی میدانستند که با بربریت و خرافات عصر تاریکی مرتبط بود. اورول این ذهنیت را این چنین بازتاب میدهد: «از یک طرف علم، نظم، پیشرفت، انترناسیونالیسم، هواپیما، فولاد، بتن، بهداشت و از طرف دیگر جنگ، ناسیونالیسم، مذهب، سلطنت، دهقانان، اساتید یونانی، شاعران، اسبها. تاریخ... سلسله پیروزیهایی است که انسان علمی بر انسان رمانتیک به دست آورده است.» با این حال، او نقد فناوری را از یاد نمیبرد و جنبه تاریک فناوری را نیز میبیند. او در سال 1941 در اواسط جنگ نوشت: «آلمان مدرن بسیار علمیتر از انگلستان و بسیار وحشیتر است.»
فناوری خنثی نیست. فناوری همچنین آنطور که ویگها، لیبرالها و سوسیالیستهای سادهلوح اغلب تصور میکردند و هنوز هم تصور میکنند، بهطور کامل و صرفاً نیروی پیشرفت «مثبت» نیست. اورول این را درک کرد و به او اجازه داد تا فناوریگرایان سادهلوح در لباس ترقی را نقد کند. باز هم 1984 را در این منظر بازخوانی کنید. اما همچنین اظهارات او را در مورد اینکه چرا فاشیسم در اسپانیا پیروز شد و چرا آلمان بزرگترین تهدید توتالیتری در دهه 1940 بود را بخوانید. فاشیستها در ابتدا خیلی سریع پیروز شدند زیرا قویتر بودند. آنها ارتش مدرن داشتند و بقیه نداشتند. هیچ استراتژی سیاسیای نمیتوانست این ارتش را خنثی کند.»
اورول معتقد بود که برای همه ما یک جنبه عاشقانه وجود دارد، جنبه عاشقانهای که زندگی را قابل زیستن میکند. فقط پیشرفت علمی و نوید آیندهای بهتر نیست که وجود انسان را تشکیل میدهد - اگرچه ما این دروغ را در پی انقلابهای صنعتی و علمی که ظالمانهترین حکومتهای توتالیتر را موجب شدند (که پادشاهان به اصطلاح مطلقه قدیم جلوی آنها باید لنگ بیندازند) باور کرده بودیم. در واقع، پیشرفت فناوری به سختی باعث ایجاد انگیزه در زندگی افراد میشود. گذراندن وقت با عزیزان در کنار آتش شومینه در شب کریسمس بهجای «دلتنگی گذراندن عصر کریسمس کنار یک رادیاتور مطلا» است که زندگی را ارزشمند میکند. همچنین آن فنجان چای لذیذ، آن چای تلخ، با عطر تازهای که به مشام میرسد، زندگی را معنادار میکند. اورول مینویسد: «چای باید بدون شکر نوشیده شود. چگونه میتوانید خود را یک عاشق واقعی چای بنامید اگر طعم چای خود را با ریختن شکر در آن از بین ببرید؟ چای را باید تلخ نوشید. اگر آن را شیرین کنید، دیگر طعم چای را نمیچشید، فقط مزه شکر است که میفهمید.»
منبع:
https://merionwest.com/2022/06/14/why-well-always-be-talking-about-george-orwell/
نگاه نویسنده
حقیقت و دیگر هیچ
میراث جورج اورول در رمان 1984
دوریان لینسکی
نویسنده و منتقد/ منبع: گاردین
دسامبر 1948. در جزیرهای دورافتاده مردی در رختخواب پشت ماشین تحریر نشسته و برای تکمیل کتابی که بیش از سایر نوشتههایش برای او معنا دارد، مبارزه میکند. او بهطرز وحشتناکی بیمار است. کتاب تمام خواهد شد و یک سال بعد، آن مرد نیز تمام خواهد شد.
ژانویه 2017. مرد دیگری در واشنگتندیسی در مقابل جمعیتی میایستد که تعدادشان آنقدرها نیست که او دلش میخواهد و بهعنوان چهل و پنجمین رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا سوگند یاد میکند. دبیر مطبوعاتی کاخ سفید با صدور بیانیهای میگوید که این «شلوغترین مراسم تحلیف در تاریخ آمریکا بوده است و شمار حاضران در این مراسم هیچگاه سابقه نداشته است.» وقتی از مشاور رئیس جمهور خواسته شد تا چنین دروغ مضحکی را توجیه کند، این بیانیه را «حقایق بدیل» توصیف میکند. طی چهار روز آینده، فروش آن کتاب نویسندۀ درگذشته در ایالات متحده تقریباً 10000 درصد افزایش یافته و آن را به پرفروشترین کتاب سال تبدیل کرد.
وقتی کتاب 1984 جورج اورول در 8 ژوئن 1949، در قلب قرن بیستم در بریتانیا منتشر شد، یکی از منتقدان از این متعجب بود که چگونه این کتاب توانسته در طول نسلهای مختلف به همان اندازه قدرتمند و تأثیرگذار باشد. 35 سال بعد، زمانی که زمان حال به آینده اورول رسید و ظاهراً جهان درگیر چنین کابوسی نبود، ازاینرو، مفسران پیشبینی کردند که محبوبیت این کتاب کاهش خواهد یافت. اما اکنون که 35 سال دیگر از آن زمان گذشته است، 1984 را کتابی یافتهایم که وقتی حقیقت مثله میشود، وقتی کلام تحریف میشود، وقتی از قدرت سوءاستفاده میشود، وقتی میخواهیم بدانیم که اوضاع چقدر بد میشود، سراغش میرویم. به قول آنتونی برجس، نویسنده کتاب «پرتقال کوکی»، هنوز این «نسخۀ قدیمی آخرالزمانی از بدترین ترسهای ما» است.
نهتنها دهها میلیون نسخه از کتاب 1984 به فروش رسیده است بلکه در «خودآگاه» افراد بیشماری که هرگز آن را نخواندهاند نیز نفوذ کرده است. عبارات و مفاهیمی که اورول بیان کرد به ابزارهای ضروری زبان سیاسی ما تبدیل شدهاند که پس از دههها استفاده بجا و نابجا همچنان قدرتمند هستند: گفتارنو، برادر بزرگ، پلیس تفکر، اتاق 101، مراسم دو دقیقه تنفر، دوگانه باوری، غیرشخص، تلسکرین، 5=2+2، وزارت عشق، وزارت صلح، وزارت فراوانی و وزارت حقیقت. اگرچه عنوان این کتاب معرف یک سال تقویمی است، اما عملاً به مترادفی برای همه چیزهایی که نوع بشر از آن متنفر بود و از آن میترسید تبدیل شده است.
از این کتاب اقتباسهای متعددی برای سینما، تلویزیون، رادیو، تئاتر، اپرا و باله صورت گرفته است و بر رمانها، فیلمها، نمایشنامهها، نمایشهای تلویزیونی، کتابهای کمیک، آلبومهای موسیقی، سخنرانیها، مبارزات انتخاباتی و جنبشهای اجتماعی تأثیر گذاشته است. هستند افرادی که بهترین سالهای زندگیشان را صرفاً بهخاطر خواندن این کتاب در زندان گذراندهاند. هیچ اثر ادبیای تاکنون به این فراگیری فرهنگی-سیاسی نزدیک نشده است. با این حال، صداهای مخالفی مانند میلان کوندرا و هارولد بلوم معتقدند که 1984 درواقع رمان بدی است، با شخصیتپردازی ضعیف، نثر ملالآور و طرحی غیرمنطقی، اما حتی آنها هم نمیتوانند اهمیت آن را کتمان کنند.
رمانی که سوسیالیستها، محافظهکاران، آنارشیستها، لیبرالها، کاتولیکها و لیبرتارینها آن را متعلق به خود دانستهاند، برخلاف ادعای کوندرا، نمیتواند صرفاً «اندیشه سیاسی در لباس مبدّل رمان» باشد. نثر همهپسند و خوشخوان اورول پیچیدگیهای فراوانی را پنهان میکند. 1984که معمولاً بهعنوان یک رمان پادآرمانشهری در نظر گرفته میشود، همچنین به درجات مختلف و قابل بحث، یک طنز، یک پیشگویی، یک هشدار، یک نظریه سیاسی، یک اثر علمی تخیلی، یک داستان مهیج جاسوسی، یک داستان ترسناک روانشناختی، یک داستان کابوسوار گوتیک، یک متن پست مدرن و یک داستان عاشقانه است. بیشتر مردم 1984 را در جوانی میخوانند و احساساتشان جریحهدار میشود - این متن نسبت به هر متن رایجی که در دوران دبیرستان خوانده میشود، رنج بیشتری در خود دارد و اطمینان خاطر کمتری به فرد میدهد - اما احساس نمیکنند که در بزرگسالی مجبور به کشف و خواندن دوباره آن هستند. تأسفآور است. این کتاب بسیار غنیتر و عجیبتر از آن چیزی است که به یاد دارید.
اورول احساس میکرد که در زمانهای نفرینشده زندگی میکند. او در مورد زندگی دیگری خیالپردازی میکرد که در آن میتوانست روزهای خود را به باغبانی و نوشتن بگذراند بهجای اینکه «اجباراً جستارنویس شود»، اما در این صورت این استعداد سترگ هدر میرفت. استعداد واقعی او در تحلیل و تبیین دورهای پرفرازونشیب در تاریخ بشریت بود. ارزشهای بنیادی او ممکن است بسیار مبهم به نظر برسند - صداقت، نجابت، آزادی، عدالت - اما هیچکس دیگر در تاریکترین روزهای قرن بیستم تا این حد خستگیناپذیر، در نهان و آشکار، برای فهم معنای این ایدهها مبارزه نکرد. او همیشه سعی میکرد که حقیقت را بگوید و همواره حقیقتگویان را میستود. هرچیزی که براساس دروغ ساخته شده باشد، هرچند بهطرز اغواکنندهای مناسب به نظر برسد، نمیتواند واجد ارزش باشد. تعهد خللناپذیر اورول به صداقت، او را وامیداشت که همیشه بکوشد تا بفهمد چه فکری در سر دارد و چرا و هرگز از بازارزیابی آراء و افکار خود دست برنداشت. به نقل از کریستوفر هیچنز، یکی از فصیحترین تحسینکنندگان اورول: «مهم نیست که به چه فکر میکنید، بلکه مهم این است که چگونه فکر میکنید.»
نخستینبار، وقتی نوجوانی در حومۀ جنوبی لندن بودم با 1984 آشنا شدم. همانطور که اورول گفت، کتابهایی که در جوانی میخوانید برای همیشه با شما میمانند. این کتاب را تکاندهنده و قانعکننده دیدم، اما این باور تقریباً به سال 1990 بازمیگردد، زمانی که کمونیسم و آپارتاید ناپدید شده بودند، خوشبینی بر همه جا سایه گسترانده بود و جهان «اورولی» به نظر نمیرسید. حتی پس از 11 سپتامبر نیز موضوعیت این کتاب تاموتمام نبود: در مورد زبان سیاسی یا رسانهها یا نظارت به این کتاب اشاره میشد اما نه در مورد کلیت نظام سیاسی؛ دموکراسی در حال گسترش بود و اینترنت تا حد زیادی یک نیروی خیر در نظر گرفته میشد.
در سال 2016، جهان دستخوش تغییر شد. زمانی که ترامپ سکان کاخ سفید را در دست گرفت، بریتانیا به برگزیت رأی داد و پوپولیسم سراسر اروپا را فرا گرفت، مردم با نگرانی درباره تحولات دهه 1970 و بدتر از آن دهه 1930 صحبت میکردند. قفسههای کتابفروشیها با عناوینی مانند: چگونه دموکراسیها به پایان میرسند، راه بندگی و مرگ حقیقت پر شد که در بسیاری از آنها ارجاعاتی به اورول وجود داشت. کتاب سرچشمههای توتالیتاریسم اثر هانا آرنت تجدید چاپ شد که بهعنوان «مکمل غیرداستانی رمان 1984» ارائه شد. همینطور رمان «اینجا نمیتواند اتفاق بیفتدِ» سینکلر لوئیس درباره فاشیسم آمریکایی که نخستین بار در سال 1935 منتشر شده بود، مجدداً به قفسه کتابفروشیها راه یافت. اقتباس هولو از داستان ندیمه مارگارت اتوود به اندازه یک مستند نگرانکننده بود. آفرد، شخصیت الیزابت ماس، گفت: «من قبلاً خواب بودم. اینطوری اجازه دادیم اتفاق بیفتد.» خب دیگه نخوابیدیم یاد چیزی افتادم که اورول در سال 1936 درباره فاشیسم نوشت: «اگر وانمود کنید که این صرفاً یک انحراف است که در حال حاضر به خودی خود از بین میرود، رؤیایی میبینید که از آن بیدار میشوید، وقتی کسی شما را با چماق لاستیکی میکوبد.» 1984کتابی است که برای بیدار کردن شما طراحی شده است.
1984 نخستین رمان پادآرمانشهری بود که نویسندۀ آن میدانست پادآرمانشهر واقعی است. در آلمان و کشورهای کمونیستی پادآرمانشهرهایی ساخته بودند و مردم را به زندگی و مرگ در داخل مرزهای آهنین آن وادار کرده بودند. امروز آن رژیمها از میان رفتهاند اما کتاب اورول همچنان راوی کابوسهای ماست. مایکل رادفورد، کارگردان فیلم سینماییِ ۱۹۸۴، به من میگوید: «به نظرم، همانند اسطورههای یونانی است، میتوان آن را به شکلهای گوناگون برای بررسی و ارزیابی خود به کار برد.» در اقتباس تئاتریِ سال 2013، یکی از شخصیتهای نمایش میگوید: «مثل یک آینه است. هر عصری تصویر خودش را در آن میبیند.»
پس از اینکه کلین کانوی، مشاور ترامپ، در 22 ژانویه 2017 از اصطلاح «واقعیتهای بدیل» استفاده کرد، نشریه هالیوود ریپورتر گزارش داد که 1984 به «داغترین اثر ادبی این روزها» تبدیل شده است. تعداد زیادی از سینماهای سراسر آمریکا اعلام کردند که روز 4 آوریل مجدداً فیلم ۱۹۸۴ مایکل رادفورد را نمایش خواهند داد چون «اوضاع خراب است».
البته باید گفت که ترامپ با «برادرِ بزرگ» یا ناظر کبیر فرق دارد و هرچند او اصطلاحات خطرناکی مثل «اول آمریکا» و «دشمن مردم» را دوباره بر سرِ زبانها انداخته است اما شبیه به دهه 1930 نیست. او مثل یک دیکتاتور، سنگدل و قدرتطلب است اما از نظم و انضباط، هوش یا ایدئولوژی دیکتاتورها بیبهره است. در میان شخصیتهای داستانی، احتمالاً او بیش از همه به باز ویندریپ، پوپولیست احمق رمان نباید اینجا اتفاق بیفتد، شباهت دارد. در دنیای واقعی، جدِ حقیقیِ او جوزف مککارتی است که همینقدر خودشیفته، دغلباز، عصبانی و آشکارا جاهطلب بود. او هم مثل ترامپ بهطور عجیبوغریبی میتوانست روزنامهنگاران متنفر از خود را وادارد که به سازش برقصند. اورول این نوع آدمها را بهخوبی میشناخت. ریچارد بلر، پسر اورول، در سال 2017 گفت، «به گمانم، شخصیت دونالد ترامپ برای پدرم جالب بود. احتمالاً به خودش میگفت، «این همون آدمی است که آن همه سال قبل دربارهاش نوشتم.»
1984 به مسائل مختلفی میپردازد و در هر دورهای از تاریخ، دغدغههای خوانندگانش تعیین میکند که کدامیک در درجهی اول اهمیت قرار دارد. در دوران جنگ سرد، میگفتند این کتاب دربارۀ توتالیتاریسم است. در دهه 1980، به هشداری دربارۀ فناوری تبدیل شد. امروز عمدتاً «دفاع از حقیقت» است.
منبع:
https://www.theguardian.com/books/2019/may/19/legacy-george-orwell-nineteen-eighty-four
نگاه اورول
یک فنجان چای خوب
جورج اورول
نویسنده
اگر عبارت «چای» را در اولین کتاب آشپزی که به دستتان میآید جستوجو کنید، احتمالاً متوجه خواهید شد که به آن اشارهای نشده است؛ یا حداکثر چندخط دستورالعمل کلی پیدا خواهید کرد که در مورد مهمترین نکات آن چیزی در اختیارتان قرار نمیدهد.
این موضوع عجیب است، نهتنها بهایندلیل که چای یکی از شالودههای تمدن در این کشور همچنین در ایرلند، استرالیا و نیوزیلند است، بلکه بهایندلیل که بهترین روش تهیه آن موضوع اختلافات جدی است.
وقتی به دستورالعمل خودم برای تهیه یک فنجان چای عالی نگاه میکنم، کمتر از 11نکته برجسته را در آن مییابم. شاید دربارۀ دو مورد از آنها توافق کلی وجود داشته باشد، اما دستکم چهار مورد دیگر کاملاً بحثبرانگیز است. در اینجا 11قانون خودم را بازگو میکنم که هریک از آنها را طلایی میدانم:
اولازهمه، باید از چای هندی یا سیلانی استفاده کرد. چای چینی دارای مزیتهایی است که امروزه نباید دستکم گرفته شود - مقرونبهصرفه است و میتوان آن را بدون شیر نوشید - اما جذاب و برانگیزنده نیست. پس از نوشیدن چای چینی آدمی احساس خرسندی، شجاعت یا خوشبینی بیشتر نمیکند. هرکسی که عبارت آرامشبخش «یک فنجان چای خوب» را بهکار برده باشد، همیشه مرادش چای هندی است.
دوم، چای باید در حجم محدود یعنی در قوری درست شود. چای بهغیراز قوری همیشه بیمزه است؛ درحالیکه چای ارتشی که در پاتیل درست میشود مزۀ گریس و آهک میدهد. قوری باید از ظروف چینی یا سفالی باشد. قوریهای نقرهای یا فلز بریتانیایی، چای بیکیفیتی ارائه میدهند و قوریهای لعابی بدتر هستند؛ اگرچه عجیب است اما قوری مسوار (که امروزه کمیاب است) چندان بد نیست.
سوم، قوری را قبل از دمکردن چای گرم کنید. اینکار با گذاشتن قوری روی اجاقگاز بهتر از روش معمول چرخاندن آبجوش در آن انجام میشود.
چهارم اینکه، چای باید پرمایه باشد. برای یکقوری که یک کوارت -حدود یکلیتر- جای میگیرد، اگر میخواهید آن را تقریباً تا لبه پر کنید، ششقاشق چایخوری سر پر تقریباً مناسب است. در زمان جیرهبندی -جنگ جهانی دوم- این ایدهای نیست که بتوان آن را هرروز هفته انجام داد، اما من معتقدم که یکفنجان چای پررنگ بهتر از 20فنجان چای کمرنگ و رقیق است. همه عاشقان واقعی چای نهتنها دوست دارند که چایشان پرمایه باشد، بلکه هرسال که میگذرد آن را کمی قویتر و پرمایهتر میپسندند؛ واقعیتی که در سهمیه اضافه صادرشده برای مستمریبگیران سالمند بهرسمیت شناخته شده است.
پنجم، چای را باید مستقیماً داخل قوری بریزید. بدون صافی، کیسه موسلی پنبهای یا وسایل دیگر برای بستهبندی کردن چای. در برخی کشورها، سبدهای آویزان کوچکی زیر دهانه در قوریها قرار میگیرند تا برگهای سرگردان را بگیرند که ظاهراً مضر هستند. درواقع میتوان برگهای چای را بهمقدار قابلتوجهی و بدون ترس از مضربودن آن، قورت داد و اگر چای در قوری رها نباشد هرگز بهدرستی دم نمیکشد.
ششم اینکه، قوری را باید روی کتری گذاشت نه برعکس. آب در لحظه ریختن در قوری باید در حال جوشیدن باشد و در حین دمکشیدن باید آن را روی شعله نگه دارید. برخی افراد اضافه میکنند که فقط باید از آبی استفاده کرد که تازه جوش آمده است، اما من تابهحال متوجه نشدهام که تفاوتی ایجاد میکند.
هفتم، بعد از دمکردن چای، آن را هم بزنید یا بهتر است قوری را خوب تکان دهید، سپس اجازه دهید برگها تهنشین شوند.
هشتم، چای باید در یک فنجان صبحانه زیبا -یعنی فنجان استوانهای، نه از نوع مسطح و کمعمق- نوشیده شود. چای در فنجان صبحانه ماندگاری بیشتری دارد، در فنجانهای دیگر، چای همیشه نیمهسرد است، حتی قبل از اینکه فرد شروع به نوشیدن آن کند.
نهم اینکه، باید خامه را قبل از ریختن شیر روی چای مصرف کنید. شیری که بیشازحد خامهای است، همیشه طعم بدی به چای میدهد.
دهم، ابتدا چای را در فنجان بریزید. این یکی از بحثبرانگیزترین نکات است. درواقع در هر خانوادۀ بریتانیایی احتمالاً دو مکتب فکری در مورد این موضوع وجود دارد.
درنهایت یازدهم، چای - مگر اینکه کسی آن را به سبک روسی بنوشد - باید بدون شکر نوشیده شود. من بهخوبی واقفم که در اینجا من در اقلیت هستم. اما بااینحال، چگونه میتوانید خود را یک عاشق واقعی چای بنامید اگر طعم چای خود را با ریختن شکر در آن از بین ببرید؟ این به همان اندازه معقول است که در چای فلفل یا نمک بریزید. چای برای تلخ نوشیدن است، همانطور که ماءالشعیر برای تلخ نوشیدن است. اگر چای را شیرین کنید، دیگر طعم چای را نمیچشید، فقط شکر را میچشید. شما میتوانید یک نوشیدنی بسیار مشابه را با حلکردن شکر در آب داغ درست کنید.
منبع:
https://orwell.ru/library/articles/tea/english/e_tea