روایت عباس کاظمی از تعلیق کار و زندگی در جامعه ایران: وای به حال جامعهای که تصویر سیاهی از آینده داشته باشد
نوستالژی به تو کمک میکند و گذشته نجاتبخش نیست، گذشتهای که در سیاهی آینده میآید نجاتبخش نیست، گذشتهای که در فقدان آینده میآید نجاتبخش نیست و بسیار خطرناک است و بسیار شفاف. امروز گذشته جای آینده نشسته است. یعنی مردم به جای اینکه جلو را نگاه کنند، به عقب نگاه میکنند.
به گزارش هممیهن آنلاین، عباس کاظمی، جامعهشناس و دانشیار مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی، از پژوهشگران حوزه مطالعات فرهنگی در ایران است. او تحصیلات خود را در دانشگاه تهران در رشته جامعهشناسی تا مقطع دکتری ادامه داده و در سالهای مختلف در دانشگاه تهران، دانشگاه علم و فرهنگ و مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی فعالیت دانشگاهی داشته است.
کاظمی در پژوهشهای خود به موضوعاتی چون مطالعات فرهنگی، زندگی روزمره، شهر، دانشگاه و تجربه زیسته در جامعه ایران پرداخته و آثاری مانند «امر روزمره در جامعه پساانقلابی»، «دانشگاه؛ از نردبان تا سایبان» و «سفر نظریهها» را منتشر کرده است.
او اخیرا گفتوگویی را با پانوراما انجام داده که مهمترین بخشهای این گفتوگو را در زیر میخوانید:
«جنگ خطر بزرگی برای فروپاشی جامعه ایران است، تجزیه داخلی و جنگ داخلی بسیار مهم است و اعتراضات خشونتبار ویرانگر نیز بسیار مهم است، اما کسی کمتر به این نکته توجه کرده که یکی از ستونهای اصلی جامعه بوروکراسی است. ارتش ستون مهمی است و نیروی نظامی ستون مهمی برای جامعه است، اما بروکراسی به اندازه نیروی نظامی برای جامعه مهم است و ما در آستانه فروپاشی بوروکراتیک هستیم.
سه مثال میزنم تا مفهوم روشن شود. از ۲۰۱۷ به بعد در سه کشور تقریبا لبنان، زیمبابوه و ونزوئلا که برخی مانند ونزوئلا ابرتورم داشتند، اتفاقی که افتاد به نظر میرسید بوروکراسی در جامعه باقی مانده، ولی نبود. مثلا در ونزوئلا حقوق استاد دانشگاه و معلم در ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ به ۸ دلار تقلیل پیدا کرد. نتیجه چه میشود؟ نتیجه این که ۳۶ هزار معلم از کار کنار میکشند؛ یعنی در جایی ۱۲ معلم در نیروی کار مدرسه بود اما معلم نبود، دانشآموز بود اما معلم نبود و معلم سر کار نیامد و استعفا داد. در یک دانشگاه ونزوئلا حدود ۱۶ استاد دانشگاه انصراف دادند.
فروپاشی بوروکراتیک یعنی ارزش پولی که دریافت میکنی، حقوقی که دریافت میکنی، چه ۴۰ میلیون، ۳۰ میلیون، ۵۰ میلیون یا ۱۰۰ میلیون، آنقدر کم میشود که پول با پول یک شانه تخممرغ و یک روغن برابر میشود و با خودت میگویی برای چه باید کار کنم. بنابراین بوروکراسی اینگونه از بین میرود؛ یا استعفا میدهی، یا هستی و کار نمیکنی، یا غیبت میکنی. همه عناصر در این سه کشور رخ داده است: غیبتهای طولانی، استعفا، کنارهگیری و کار نکردن.
وقتی جنگ نیز بالای سرش باشد، جریانهای اعتراضی نیرومند در کنارش باشد و خطر تجزیه کنارش باشد، اهمیت فروپاشی بوروکراتیک و ساختار اداری را میتوان درک کرد. در کشورهای دیگر مانند لبنان به تنهایی شاید آن تأثیر را نداشت، اما وقتی کنار عوامل دیگر و نارضایتی اجتماعی قرار میگیرد در سطوح دیگر نشان میدهد که بروکراسی تا چه اندازه میتواند عامل تهدید برای فروپاشی جامعه باشد و در جامعه ایران بریزد.
من این تصور را میکنم که به لحظهای میرسیم که کارمند ما میگوید پول رفت و برگشتم را ندارم؛ یعنی هزینه رفت و برگشت با حقوقی که در ماه میگیرم برابر میشود و اساسا برای چه باید سر کار بروم. نشانههایش را اکنون در خرید و فروشهای مسکن و برخی کالاها در بالاشهر تهران میبینیم که با دلار خرید و فروش میشود. نشانههایش را در دورکاری که دولت پیغام داده ساعت کارها محدود شود نیز میبینیم؛ دیگر با این حقوق نمیارزد که سر کار بروی. پس شکل روابط بوروکراتیک و اداری نیز تغییر میکند و این فقط در بروکراسی دولتی و حاکمیتی نمیماند. یعنی روابط کار را نیز متلاشی میکند و بوروکراسی در کلیه بخشها با کار نسبت پیدا میکند؛ یعنی بیمعنا شدن کار. کار معنای خود را از دست میدهد و ماندن در خانه به صرفهتر است، مگر کارهایی که بتوان انجام داد.»
بحرانهای متعدد در کنار همدیگر جمع شده و به نقطهای رسیدهایم که جامعه را به استیصال، ناامیدی، فقدان آینده و احساس اینکه دیگر عاملیتی برای تغییر ندارد رسانده است. حتی کنشگران بزرگ سیاسی ما هم احساس میکنند نمیتوانند نقشی در تغییر وضع موجود داشته باشند. وضعیت به گونهای است که آدمها احساس میکنند چه آدمهای مهم جامعه باشند، از لحاظ تأثیرگذاری رسانههای مستقل بزرگ داشته باشند، یا کنشگر اجتماعی و سیاسی باشند، یا روشنفکر باشند یا هنرمند، به این وضعیت رسیدهاند که گویا نمیتوانند تأثیری در تغییر وضعیت موجود داشته باشند و بعضی امور را بهبود ببخشند. به همین دلیل استیصالی که هست فقط برای مردم عادی نیست، برای بهاصطلاح تأثیرگذاران جامعه هم هست.
یکی دو سال پیش فکر میکردیم وارد یک تونل خیلی سیاه میشویم، ولی شاید یک آینده روشن در آن ته بتواند خودش را نشان دهد. الآن در وضعیتی هستیم که وارد آن تونل سیاه شدهایم؛ یعنی تاریکی مطلق است و گاهی با خود فکر میکنیم چرا در انتهایش هیچ روزنهای نمیبینیم. گاهی ما به خاطر آن روشنایی که از ما خیلی دور است حرکت میکنیم و میگوییم درست است که همه چیز سیاه است، ولی در آن ته یک روشنایی میبینم. الآن دقیقا وضعیت جامعه ما داخل یک تونل سیاه است، تاریک تاریک و در انتهای خودش روزنهای نمیبیند که حرکت کند. اگر روشنایی حتی از دور بیاید، برای جامعه شاید کمک کند برای حرکت؛ چه روشنفکران باشند، چه مردم عادی و چه صنعتگران. وضعیت حال ما الآن اینطور است؛ یعنی افتادن در سیاهچاله بیپایانی که انتهایش را امید به یک معجزه میبینیم. وقتی این روشنایی نیست و امیدی تولید نمیشود، جامعه یا گروههای مختلف اجتماعی امکانی برای تأثیرگذاری در خودشان نمیبینند و سراغ آن نمیروند
وقتی نتوانی راجع به امکان تغییر فکر کنی، تغییر هم نمی توانی بدهی. وقتی احساس بی قدرتی می کنی ، قدرتی هم نداری. وقتی نتوانی برای تغییر جامعه تخیل کنی، قدرتی هم برای تغییر جامعه نداری و آن چیزی که از دست رفته همان قدرت تخیل است.
قدرت تخیل از دست رفته و مردم در این زمینه مقصر نیستند؛ طبیعی است. همین فرایندهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، فشارهای از بالا، حکومت، محدودیتها، زندانها، مهاجرتها و بگیر و ببندها این قدرت تخیل را از ما گرفته اند و البته عملکرد گروههای سیاسی مسلطی که زمانی اپوزیسیون بودند و مردم به آنها امید داشتند. این باعث شده آدمها فکر کنند دیگر نجات دهنده ای وجود ندارد.
در این فقدان نجات دهنده، در واقع قاب عکس خالی را روی دیوار گذاشته اند و منتظرند کسی بیاید روزی در آن بنشیند.
اگر افق چهار یا پنج دههای جامعه ایران را در نظر بگیریم، جامعهای که انقلاب کرده و ساخت مذهبی نیرومندی در آن وجود داشته است، این پرسش مطرح میشود که کنشهای خرد و مقاومتهای ریز، یعنی همان کنشگریهای خرد، تأثیر بیشتری داشتهاند یا احزاب و گروههای مسلط اجتماعی و فرهنگی قدرت بیشتری داشتهاند؟
وقتی نگاه میکنیم، میبینیم که کنشهای روزمره و خرد، که ذیل جنبشهای اجتماعی قرار میگیرند، جادادهاند. جنبشهای اجتماعی جنبشهایی مبتنی بر تغییرات ریز و تدریجی هستند. هر دهه جامعه جلو آمده و شکل زندگی که امروز در خیابان، کافه، رستوران، سینما، تئاتر، مرکز خرید، سفر و دانشگاه داریم، آنقدر بهتدریج و جزئی تغییر کرده که کسی که دو سه سال را میبیند متوجه این تغییر نمیشود، اما کسی که از خارج از کشور میآید و بعد از پانزده سال وارد ایران میشود، میفهمد چقدر عمق این تغییرات زیاد بوده است. جامعهشناسان همیشه تلاش میکنند بدون اینکه مهاجرت کنند، از بیرون جامعه را ببینند و ببینند مقدار این تغییرات چقدر بوده است.
در زیرساختهای اجتماعی و روابط اجتماعی پیشرفتهای زیادی داشتهایم، اما در سطح سیاسی و ساختارهای سیاسی و حقوقی پیشرفتمان بسیار اندک بوده است. تلاشهای حزبی و تلاشی که از طریق انتخابات و تصرف مجلس برای ایجاد تغییر انجام دادهایم، بسیار کند بوده و توفیق چندانی در دموکراتیکتر کردن ساختار دموکراتیک یا ساختارهای سیاسی نداشتهایم. نمیگویم اصلا نداشتهایم، اما خیلی کم بوده و فراز و نشیبهای زیادی داشتهایم که ناامیدی را به جامعه آورده است، بهنحوی که دیگر تغییرات در پایین دیده نمیشود.
- جامعه از خانواده شروع کرد، مبارزه کرد، در خانه آزادیهایش را به دست آورد، نسلهای جدید زنان این آزادی را به دست آوردند و این آزادی در دههای که ما در آن زندگی میکنیم به خیابان کشیده شد. یعنی از سال ۱۴۰۱، زن زندگی آزادی، بعد از آن خیابانها محمل آزادی شد و خیابانها از اقتدارگرایان گرفته شد. الان مهمترین اضطراب اقتدارگرایان این است که خیابان را از دست دادهایم و به همین خاطر شبها خیابان را رها نمیکنند. حضورشان حضور تصنعی است و حضوری نیست که مثلا دائمی باشد، اما خیابان در اختیار آدمهای عادی و کنشگران عادی قرار گرفت. این پیشروی و جلو رفتن باید دیده شود و عرصههای دیگری که جامعه تصرف میکند، به سمت مدنی و دموکراتیک تک تک پیش میرود.
تکنیکی هست به نام تکنیک بیتوجهی. دو سه اندیشمند هم روی آن تأکید میکنند. مقاومت بهشکل بیتوجهی. طرف زندگی خودش را میکند و اصلا کاری ندارد که در تلویزیون، بلندگوها و رسانهها چه میگویند. همین که زندگی خودم را میکنم و نگاه نمیکنم و توجه نمیکنم، راهی برای نجات خودم و بازکردن دریچه زندگی بیشتری برای خودم است. این اتفاق برای سالها در ایران رخ داده، حداقل بعد از انقلاب رخ داده و دارد پیشروی میکند و در این سطوح جلو میرویم، اما عمق ساختارهای سیاسی و اقتصادی آنقدر زیاد و عمیق است که این پیشرویها دیگر ناچیز به نظر میرسد.
خشونت های خرد و ریز
در وضع موجود، من سه تغییر بزرگ و کلان در جامعه میبینم. یکی تغییر در کیفیت روابط اجتماعی است که به لحاظ جامعهشناسی خیلی ناراحتکننده است، برای اینکه شما بهعنوان جامعهشناس اگر به سطوح خرد توجه کنید، به روابط اجتماعی که به نظر من سطوح و پایه اساسی جامعه را شکل میدهد توجه کنید، متوجه میشوید جامعه دارد به چه سمتی میرود. یعنی اگر به مثلا یک دهه قبل برگردید، شاید این مقدار عناصری که میگویم برجسته نبوده است... پس تغییر در کیفیت روابط اجتماعی است که من فقط از طریق یک مفهوم آن را توضیح میدهم تا شفافتر شود و آن تمرکز بر خشونتهای خرد است.
ما حداقل بعد از ۱۴۰۴ دو جنگ بزرگ را داشتهایم و یک اعتراض اجتماعی وسیع در جامعه که با خشونتهای خیلی زیادی همراه بود و خونهای ارزشمندی ریخته شد. این خشونتها را آشکار دیدیم؛ چه خشونتها در نتیجه جنگ با مداخله عامل بیگانه و چه خشونتها در نتیجه اعتراضات اجتماعی با مداخله عامل داخلی، عامل نظامی و امنیتی داخلی. جامعه بیشتر الان متوجه این خشونتهاست و تحلیلگران متوجه این شکل از خشونتها هستند که برای ما ایجاد میشود، اما جامعهشناسی به ما میگوید که کمی پایینتر باید نگاه کنیم، لایههای پنهان را که خشونت در مناسبات اجتماعی و روابط اجتماعی خبر میدهد؛ خشونتهای خرد. در یکی دو سال گذشته توجه من به این خشونتهای خرد جلب شده است. مخاطبان ما کمی به تجربه زیست خودشان برگردند. اگر در شبکههای اجتماعی حضور دارند، اگر کامنتهایی که دریافت میکنند را ببینند، به میزان فحشهایی که میخورند، تهمتهایی که میشنوند و توهینهایی که دریافت میکنند توجه کنند؛ نه فقط در توییتر، بلکه در هر جا و هر فضایی. یا در مناسبات روزمرهشان، در مهمانیهای خانوادگی و مهمانیهای دوستانه، جایی که وادار به سکوت میشوند و نمیتوانند نظر بدهند؛ این خودش خشونت است، خشونت خرد. جریان بحث به گونهای است که فرد نمیتواند نظر بدهد و بهتر است سکوت کند؛ این یعنی خشونت و خشونت بر او اعمال شده است. یا این روزها فامیلی داریم که مدام چیزی به من میگوید و تیکه میاندازد که تو که این همه تلاش مدنی کردی، گفته میشود در این جامعه باید تلاش کنید و کوشش کنید؛ در این تیکه، فحشی پنهانی وجود دارد. این بسیار ریز است.
چرا خشونت های ریز مهم است ؟ چرا از جنگ مهمتر است؟ چون تأثیرش پایدار است. از حال جامعه خبر میدهد و از آینده جامعه ایران خبر میدهد. این جامعه را دو قطبی میکند و میگوید جامعهمان نیازمند کسی است که بیاید سرکوب کند و انتقام او را از شماها بگیرد، حالا شما هر کسی که هستید؛ مهم نیست در کدام طیف باشید، اینور یا آنور. این انتظار که کسی بیاید و انتقام بگیرد، در بطن جامعه وجود دارد؛ در روابط خانوادگی آن را میشنویم. این خودش جایی بیرون میزند: در شکل جنبشهای اعتراضی و در جنگهایی که گفتم، خودش را بیرون میدهد و خشونتها و کشتارها را از هر جهت و از هر سمت بیشتر میکند. پس الان کیفیت روابط اجتماعی ما شکننده است، تعاملیخواهانه است، دو قطبی است و مبتنی بر تهدید و اتهام است. در عین حال همین مناسبات ما پر از اضطراب، ترس و نگرانی است. پس در وضعیتی زندگی میکنیم که روابط اجتماعی ما اینگونه آسیبزا و شکننده شده و کیفیت رابطه اجتماعی ما تغییر کرده است. حتی روابط عاشقانه معطوف و موکول به مناسبات سیاسی شده است. در برخی جاها گفته میشود اگر فلان چیز را نگویی، اصلا رابطهام را با تو قطع میکنم؛ اگر بدانم در چه جهتی هستی و کدام سمت را داری، باید با من خداحافظی کنی. وقتی این مسئله در روابط عاشقانه و عاطفی هم نفوذ پیدا میکند، عمق آسیبپذیری روابط اجتماعی فهمیده میشود.
از خشونت ریز تا جنگ داخلی ؛ تجربه یوگسلاوی
من از شکلهای کوچک خشونتآمیز تکرارشونده گفتم، شکلهای خشونتآمیز تکرارشونده به مدل زیمیلی. این رفتارهای خرد ما در قالب فرمهای اجتماعی خرد و کوچک درمیآید و ما معتاد فرمهای اجتماعی کوچک هستیم؛ حالا توهین و فحاشی و هر چیزی که در آن باشد، در روابط خانوادگی، دوستانه، عاشقانه، کاری، اداری و حکومتی، هر چیزی که باشد، خودش را در شکل بزرگتری نشان میدهد. پس یک جنگ ریز داخلی شروع شده است؛ یعنی الان شروع شده، منتها دیده نمیشود، و این جنگ ریز داخلی ممکن است تبدیل به جنگ بزرگتری شود . زمینه این خشونت، خشونت عریانه، فراهم شده است. الان همه چیز برای یک جنگ داخلی در ایران فراهم است.
هر انسانی حق دارد مهاجرت کند؛ هر انسانی حق دارد از کشوری که مهاجرت کرده و بعد از ۱۰ سال پشیمان شده، برگردد. هر انسانی حق دارد دیدگاهش را عوض کند؛ من ۱۰ سال پیش اینگونه فکر میکردم و الان مثلا سلطنتخواه شدم یا جمهوریخواه شدم یا طرفدار جمهوری اسلامی شدم یا هر چیز دیگری، یا اصلا سیاست را کنار گذاشتم. هر انسانی حق دارد اعلام نظر کند، نترسد و سکوت نکند. اما جامعه را نگاه کنید؛ چطور دارند همدیگر را میدرند؟ تو چرا اصلا رفتی مهاجرت کردی؟ تو چرا برگشتی؟ تو چرا فلان حرف را زدی؟ تو چرا از زنت جدا شدی؟ تو چرا شغلت را رها کردی؟ تو چرا وارد آن شغل شدی؟ دائم دارند همدیگر را اتهام میزنند و جامعه را میدرند. این وضعیت خطرناک است. مگر این جنگ داخلی نیست .
این وضعیت را میتوان در جنگ یوگسلاوی مشاهده کرد؛ در آن جنگ، همسایه، همسایه را میکشت و یکدیگر را میشناختند؛ محلهای با محله دیگر میجنگید. این جنبه سادیستی و مازوخیستی جامعه پیش میرود. جنبه مازوخیستی آن در روابط عاطفی و عاشقانه بسیار برجسته میشود و جنبه سادیستی آن در دیگرآزاریهایی که در شبکههای اجتماعی مشاهده میکنیم، بسیار برجسته شده است.
وضع موجودمان بد است و هیچ آینده امیدبخشی انتظار نداریم
در دورههای قبل وضع موجودمان خوب نبود، اما در هر صورت آیندهای امیدبخش، نسبتا امیدبخش، را انتظار داشتیم. امروزه وضع موجودمان بد است، اما هیچ آینده امیدبخشی انتظار نداریم. ممکن است درصدی از جامعه چنین باشد؛ دو طیف رادیکال جامعه در پیمایشها نشان دادهاند، مثلا حدود ۲۰ و خورده درصد امیدوار به آینده بودهاند. این ۲۰ و خورده درصد همان رادیکالهای ما هستند که به هر شکل یا اینور یا آنور امیدوارند یک آینده نجاتبخشی بیاید و وضع موجود برایشان اصلا بد نیست. ما از ۷۰ تا ۸۰ درصد جامعه حرف میزنیم، وقتی از جامعه حرف میزنیم پیمایشها ملاک است. تمامی پیمایشها را نگاه کنید؛ پیمایش ۱۴۰۴ را نگاه کنید، ۱۴۰۲ را نگاه کنید، ۱۳۹۴ را نگاه کنید، ۱۳۹۸ را نگاه کنید، همه همین را نشان میدهند. یک پیمایش هم نیست. پس آماری داریم که ۷۰ تا ۸۰ درصد جامعه تصویر بسیار مخوفی از آینده دارد. وای به حال جامعهای که تصویر سیاهی از آینده داشته باشد.
تغییر رابطه با آینده
رابطه ما با آینده عوض شده است. البته در همه پیمایشها در ۱۰ سال اخیر، از دهه ۹۰ به بعد، پرسش مهمی مطرح شده است: ۵ سال بعد وضع اقتصادی بهتر میشود، وضع دینداری بهتر میشود، وضع سیاسی بهتر میشود؟ هرچه جلوتر رفتهایم، درصد بیشتری از مردم، بین ۷۰ تا ۸۰ درصد، گفتهاند نه، بدتر میشود. یعنی جامعه آنقدر نسبت به خودش آگاه بود که میدانست وضع آینده بدتر میشود. این موضوع بر نوع کنشگریاش در حال بسیار اثر میگذارد؛ اینکه اکنون چه میکنیم بسیار مهم است که به آینده چگونه نگاه میکنیم.
من اعتقاد دارم در همان سالهایی که ۹۰ درصد مردم میگفتند وضع ما بدتر میشود، تصویر بدتر، امید و آرزویی بود که در برخی از پروژهها داشتند و به همین دلیل کنشگری سیاسی هم میکردند. اکنون وضع بهگونهای است که رابطه با آینده اینطور شده است: آینده هست، برای ما نیست؛ آینده هست، مطلوب نیست؛ آینده انتخاب شده است، مسدود شده است.
جایگزینی گذشته به جای آینده
وای به حال جامعهای که تصویر سیاهی از آینده داشته باشد. وقتی آینده پیش رو تصویر سیاه دارد، چیزی باقی میماند: گذشته؛ آنچه از پیش داشتهای. نوستالژی به تو کمک میکند و گذشته نجاتبخش نیست، گذشتهای که در سیاهی آینده میآید نجاتبخش نیست، گذشتهای که در فقدان آینده میآید نجاتبخش نیست و بسیار خطرناک است و بسیار شفاف. امروز گذشته جای آینده نشسته است. یعنی مردم به جای اینکه جلو را نگاه کنند، به عقب نگاه میکنند.
مردم به جای اینکه به مسیر پیشرو دموکراتیک شدن جامعه نگاه کنند، به ساختارهای پیش از جمهوری اسلامی دل میبندند که امیدبخشتر و نجاتدهندهتر بوده است، چون زندگی را ممکنتر میکرد. بالای سرشان هواپیما نبود، بمب نبود، دارو بود، رفت و آمد بود، غذا بود، حقوقشان کافی بود، میتوانستند زندگی کنند و نگرانی از فرزندانشان نداشتند.
پس به جامعه حق میدهیم که در فقدان آینده نوعی دلبستگی به گذشته پیدا کند، اما این دلبستگی بیمارگونه است. اینجاست که جای جامعهشناس انتقادی میآید وسط و این نشانهها را می بیند و هشدار میدهد.
پس تغییر دوم، تغییر رابطه ما نسبت به آینده است، چون کنشگریمان را تعیین میکند. چرا آینده مهم است؟ برای اینکه اگر تصویری از پیش رو نداشته باشی، تصویر ترسناکی میشود. …
در ایران ما نیز بعد از انقلاب بزرگی و عمیقی که داشتیم، انقلاب ۵۷، اینطور شد؛ چون انقلابی بود که عاملیت در اوج خودش بود، یعنی مردم و تودهها در اوج خودشان آمدند و ساختار نظام سلطنتی را کنار گذاشتند، گفتند خودمان تصمیم میگیریم و روی پای خودمان میایستیم و شکست خوردند. حداقل در قضاوت خود مردم شکست خوردند؛ در ارزیابی که مردم از خودشان دارند، جامعه شکستخورده است. جامعهای که میخواست خودش تصمیم بگیرد و شکست خورده و حالا باید برگردد به پدری که پشتش را کشت، پدری که بیرونش کرده و احساس عذاب و وجدان عمیقی دارد از اینکه چرا آن پدر را نادیده گرفته و امیدوارانه رها کرده است. این عذاب وجدان هم حس عاطفی عمیقی نسبت به خودش و نسبت به گذشته خودش ایجاد کرده است. این وضعیت جامعه ماست.
بنابراین دیگر از یوتوپیا میترسد، دیگر از تخیل کردن، از تخیل بزرگ میترسد، دیگر از اینکه روی پای خودش بایستد میترسد، دیگر اگر خودش تصمیم میگیرد میترسد. دیگر نسبت به روشنفکرانش بدبین است، نسبت به هنرمندانش بدبین است، نسبت به چپها بدبین است، نسبت به نیروهای اجتماعیاش بدبین است، نسبت به طبقه متوسط بدبین است، نسبت به دانشگاهیان بدبین است، برای اینکه اینها بودند که گفتند ما میتوانیم زندگی بهتری برای تو خلق کنیم و چیزی که به آن رسیدیم کاملا متفاوت بود.
جامعه و طلب شخصیت اقتدار طلب
این لحظات شکننده و آسیبدیده در زندگی روزمره، جامعه را مستعد بازگشت فرد مقتدر کرده و شخصیت ما را اقتدارطلب کرده است؛ شخصیتی که راه نجات را در نیروهای غیردموکراتیک جستجو میکند، هرچند زیر بار نمیرود که غیردموکراتیک پیش میرود، چون دموکراسی در نظر او در دسترس و قابل تحقق نیست. دموکراسی یعنی وضعیتی که ما مشخصا بعد از مشروطه داشتیم؛ آنقدر نابسامانی در اداره امور و تشتت اجتماعی زیاد بود که مردم به این نتیجه رسیدند از این که رضاخان سردار سپه بنشیند، حتی در مقام پادشاهی و همه دستاوردهای مشروطه کنار گذاشته شود نگران نباشند. گفتند اشکال ندارد، ما میخواهیم زندگی کنیم، میخواهیم کارآمدی وجود داشته باشد، نمیخواهیم کشور به هم ریخته باشد. این نگاه تقویت شد که فرد مقتدری بیاید و نجات بدهد.
اکنون خطر جنگ داخلی و خطر تجزیه را داریم و نیروهای بیگانه بالای سر ما ایستادهاند تا ما را تکهپاره کنند. در چنین وضعیتی اساسا به جامعه حق میدهیم که بگوید کسی بیاید و هر جایی که میخواهد بیاید، جمع کند، یکپارچگی را حفظ کند و امنیت اولیه و زندگی اولیه را به جامعه بدهد.
این چیزی است که جامعه طلب میکند و در این طلب کردن حق دارد. ولی آنچه ما میبینیم باید یک قدم جلوتر باشد. من اعتقاد دارم جامعه کار خودش را میکند و ما هم نظر خودمان را میدهیم؛ جامعه کار خودش را میکند و اتفاقی که باید بیفتد در جامعه رخ میدهد و نیروهای اجتماعی تأثیر خود را بیرون از اراده من و شما اعمال میکنند. اما آنچه باقی میماند این گفتگوها و این نیروگاهها هستند که بعدا بتوانند سازماندهی بهتری را در جامعه ممکن کنند.
لینک گفتوگوی تصویری با پانوراما