فارن افرز: آتشبس ایران محکوم به شکست بود
نشریه فارن افرز در تحلیلی به قلم نیل کویلیام و صنم وکیل نوشت یادداشت تفاهم ایران و آمریکا به این دلیل فروپاشید که بهجای حل ریشههای منازعه، صرفاً اختلافها را به تعویق انداخت؛ رویکردی معاملهمحور که میتواند خاورمیانه را بهسوی درگیری تقریباً دائمی سوق دهد.
به گزارش هممیهن آنلاین و به نقل از فراز، یادداشت تفاهمی که ایالات متحده و ایران در ماه ژوئن امضا کردند، از هم فروپاشیده است. قرار بود این توافق درگیریها را متوقف کند، تنگه هرمز را بازگشایی کند و یک فرصت ۶۰روزه برای مذاکرات بیشتر به وجود آورد؛ اما ایران و ایالات متحده بار دیگر به پرتاب موشک و پهپاد بهسوی یکدیگر روی آوردهاند و تجارت از مسیر این تنگه را متوقف کردهاند.
شکست این یادداشت تفاهم نباید تعجبآور باشد. توافق، حل مناقشهبرانگیزترین مسائل میان این دو دشمن را به تعویق انداخت؛ فرمولی که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، آن را ترجیح میدهد و در نوار غزه نیز دنبال کرده است. از زمان برقراری آتشبس اکتبر ۲۰۲۵ در غزه، نبردهای گسترده عمدتاً فروکش کردهاند، اما حماس همچنان مسلح است، بیش از ۸۰۰ فلسطینی کشته شدهاند، بازسازی بهطور جدی آغاز نشده و اسرائیل همچنان کنترل ۷۰ درصد این منطقه را در دست دارد. توافقهای ابراهیم که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ میان اسرائیل و شماری از کشورهای عربی امضا شدند نیز همین منطق معاملهمحور را به نمایش گذاشتند؛ توافقهایی که منافع کوتاهمدتی را برای همه طرفها تأمین کردند، اما مناقشه اسرائیل و فلسطین را حلنشده باقی گذاشتند.
یک توافق دیپلماتیک محدود، مانند توافقهایی که به برقراری آتشبس یا تبادل گروگانها منجر میشوند، ذاتاً اشکالی ندارد. اما چنین توافقهای مجزایی تنها تا اندازه مشخصی میتوانند مؤثر باشند. این توافقها زمانی معمولاً شکست میخورند که جایگزین فرایندهای دشوارتری شوند که برای پرداختن به ریشههای منازعه ضروریاند؛ از جمله نهادسازی و مصالحههای سیاسی دشوار. اگر آتشبس با دیپلماسی مستمر دنبال نشود، این خطر وجود دارد که صرفاً به وقفهای تبدیل شود که طرفهای درگیر از آن برای آمادهشدن جهت دور بعدی نبرد استفاده میکنند.
خطرهای معاملهگرایی بهویژه در خاورمیانه برجسته است؛ منطقهای که منازعات آن بهشدت به یکدیگر پیوند خوردهاند و فشار در یک عرصه، اغلب به بیثباتی در عرصهای دیگر منجر میشود. هنگامی که اختلافهای زیربنایی حلنشده باقی میمانند، خطر فوران آنها و سرایتشان به سراسر منطقه وجود دارد. در هسته اصلی معضل امنیتی منطقه، وضعیتی قرار دارد که در آن هر طرف به آسیبپذیری خود به شیوهای واکنش نشان میدهد که طرف مقابل را تهدیدشده میکند. برای نمونه، تهران معتقد است با برخورداری از برنامه هستهای، زرادخانه موشکی و شبکهای از شرکای مسلح، از خود در برابر اجبار، حمله و تغییر حکومت محافظت میکند؛ قابلیتهایی که اسرائیل و ایالات متحده آنها را تحملناپذیر میدانند. تا زمانی که یک فرایند سیاسی گستردهتر برای تغییر این پویایی آغاز نشود، جنگ ایران بارها دوباره شعلهور خواهد شد.
جویندگان معامله
دیپلماسی معاملهمحور بههیچوجه پدیده تازهای نیست، اما با نخستین ورود ترامپ به کاخ سفید، با شدتی تمام بازگشت. این رویکرد بر یک فرض ساده استوار است: کشورها از طریق توافقهای مستقل به دنبال منافع فوری میروند؛ توافقهایی که اغلب بهجای چارچوبهای نهادی، بر روابط شخصی میان رهبران بنا شدهاند. توافقها ابزاری برای مدیریت تنشهای کنونی محسوب میشوند، نه گامهایی بهسوی یک راهحل در آینده. آنها معادل ژئوپلیتیکی پولی هستند که بهسرعت به دست میآید.
دلیل گرایش رهبران به چنین ترتیباتی روشن است. آنها با اتخاذ رویکردی معاملهمحور میتوانند بدون آنکه مجبور باشند منابع دیپلماتیک قابلتوجهی را برای دستیابی به راهحل اختصاص دهند، چنین وانمود کنند که قاطعانه عمل کردهاند و به نتیجهای ملموس رسیدهاند. بنابراین، توافقهای معاملهمحور میتوانند به مدیریت منازعه کمک کنند و فرصتهای دیپلماتیکی به وجود آورند که دستیابی به آنها در شرایط دیگر دشوار بود.
با این حال، مدیریت منازعه را نباید با حل منازعه یکی دانست. دیپلماسی معاملهمحور هنگامی که در یک فرایند گستردهتر جای گرفته باشد، میتواند از دستیابی به راهحل حمایت کند؛ اما بهتنهایی برای حل منازعه مناسب نیست. تاریخ نشان میدهد مشکلات زمانی پدیدار میشوند که رهبران، راهبرد را با مجموعهای از توافقهای محدود جایگزین میکنند.
جنگی برای پایاندادن به همه جنگها
از بسیاری جهات، وضعیت کنونی به دوره پیش از جنگ جهانی اول شباهت دارد؛ زمانی که تعهدات مبهم، بیزاری از مشورت، اتکا به دیپلماسی شخصی و کوتهبینی، فاجعهای جهانی به بار آوردند. جنگ جهانی اول نشاندهنده فروپاشی نظم ابتداییای بود که در سال ۱۸۱۵ شکل گرفت و به «کنسرت اروپا» شهرت داشت. بر اساس این نظم، قدرتهای بزرگ آن زمان قواعد تعامل را تعیین کردند و متعهد شدند توازن قدرت را حفظ کنند. همانگونه که پل شرودر، تاریخنگار، استدلال کرده است، این نظام به این دلیل کارآمد بود که امضاکنندگان خود را متولیان نظم میدانستند، نه صرفاً رقیبانی درون آن. آنها بهجای استفاده از هر فرصتی برای کسب منفعت، ثبات را در سراسر قاره حفظ میکردند. دیپلماتها گرد هم میآمدند تا پیش از آنکه تنشهای عمده به بحران تبدیل شوند، آنها را حلوفصل کنند. این نظام بر مشروعیت و مسئولیت متقابل استوار بود و دولتهای مشارکتکننده معتقد بودند حمایت از آن، در مجموع منافع خودشان را نیز پیش خواهد برد.
این نظام برای چند دهه بهخوبی عمل کرد، اما در اواسط قرن نوزدهم و همزمان با تغییر برداشت کشورها از منافعشان تحت تأثیر ملیگرایی، اتحاد آلمان و ایتالیا و رقابتهای امپریالیستی، رو به فرسایش گذاشت. دولتهای اروپایی رویکردی رقابتیتر و کوتهبینانهتر به دیپلماسی در پیش گرفتند؛ در نتیجه، کمتر با یکدیگر مشورت کردند و نسبت به مصالحه محتاطتر شدند. آنها بهطور فزایندهای اختلافها را فرصتهایی برای دفاع از جایگاه خود، آزمودن اعتبار دیگران یا کسب برتری راهبردی و سرزمینی تلقی کردند. هنگامی که بحرانها رخ میدادند، ابزارهای کمتری برای مهار آنها وجود داشت.
تا اوایل قرن بیستم، رهبران اروپایی قواعد کنسرت اروپا را بهطور کامل کنار گذاشته و سبک فرصتطلبانهتر و معاملهمحورتری از دیپلماسی را جایگزین آن کرده بودند. آنها دیگر حاضر نبودند برای حفظ نظم، محدودیتهایی را بر آزادی عمل خود بپذیرند. اروپا در چنین وضعیتی قرار داشت که در ژوئن ۱۹۱۴ یک ملیگرای صرب بوسنیایی، فرانتس فردیناند، وارث امپراتوری اتریشـمجارستان، را ترور کرد. آنچه میتوانست اختلافی منطقهای میان امپراتوری اتریشـمجارستان و صربستان باشد، به جنگی گستردهتر در اروپا تبدیل شد. امنیت جمعی تضعیف شد؛ زیرا کشورها ضربالاجل صادر کردند، نیروهای خود را بسیج کردند و هرکدام در پاسخ به اقدام دیگری دست به اقدام زدند.
اتحاد سهگانه، امپراتوری اتریشـمجارستان، آلمان و ایتالیا را گرد هم آورد و تفاهم سهگانه نیز فرانسه، روسیه و بریتانیا را به یکدیگر پیوند داد. اینها مشارکتهای کاملاً یکپارچه و مبتنی بر ارزشهای مشترک نبودند، بلکه ترتیباتی سست به شمار میرفتند؛ تصمیم ایتالیا برای تغییر جبهه در سال ۱۹۱۵ نمونهای روشن از این وضعیت است. بیاعتمادی بر این ائتلافها سایه انداخته بود. دولتها در سال ۱۹۱۴ از ترس اینکه متحدانشان به تعهدات خود پایبند نمانند یا هرگونه تأخیر آنها را در موقعیت نامساعدی قرار دهد، بهسرعت برای محافظت از منافع خود بسیج شدند و فضای اندکی برای دیپلماسی باقی گذاشتند.
دید محدود رهبران اروپایی باعث شد آنها نتایج احتمالی اقدامات خود را نادرست ارزیابی کنند. آلمان با این انتظار از امپراتوری اتریشـمجارستان حمایت کرد که «طرح شلیفن» ــ راهبردی برای درهمکوبیدن نیروهای فرانسه و سپس معطوفکردن توجه به روسیه ــ پیروزی سریعی به بار آورد و بحران را حل کند. در نتیجه، امپراتوری اتریشـمجارستان با این انتظار که هرگونه درگیری ناشی از آن محدود باقی خواهد ماند، ضربالاجلی سختگیرانه برای صربستان تعیین کرد. همزمان، روسیه برای دفاع از منافع خود در بالکان بسیج شد؛ فرانسه برای حفظ اتحادش از روسیه حمایت کرد و بریتانیا نیز هنگامی وارد جنگ شد که بسیج آلمان، توازن قدرت در اروپا را تهدید کرد. در هر مورد، تصمیمها تحت تأثیر منطقی معاملهمحور قرار داشتند؛ کشورها حفظ اعتبار خود و پیگیری منافع ملی کوتاهمدت را بر هرگونه تلاش برای مدیریت جمعی بحران مقدم دانستند. این وضعیت به خطرپذیری بیشتر منجر شد و کشورهای اروپایی را بهتدریج در مسیری بهسوی منازعه قرار داد که در نهایت جان میلیونها نفر را گرفت.
پشیمانی خریدار
نظم بینالمللی امروز در حال تجربه تغییری شبیه تحولی است که اروپا در اواخر قرن نوزدهم پشت سر گذاشت. چارچوبهای ساختاریافته جای خود را به الگوهای معاملهمحورتر تعامل میدهند. تضعیف نهادهای چندجانبه، عقبنشینی آمریکا پس از جنگهای عراق و افغانستان، کاهش اعتماد به طرحهای بزرگ دیپلماتیک ــ مانند فرایند صلح اسلو در سال ۱۹۹۳ و توافق هستهای ایران در سال ۲۰۱۵ ــ تشدید رقابت قدرتهای بزرگ و استقلال فزاینده قدرتهای منطقهای، توافقهای محدودتر را جذابتر کردهاند. این روندها در سطح داخلی نیز تقویت میشوند؛ جایی که رأیدهندگان به رهبران برای کسب پیروزیهای سریع پاداش میدهند، نه برای برنامهریزی بلندمدت.
هیچ کجا این موضوع بهاندازه واشینگتن آشکار نیست. ترامپ هم محصول یک نظام معاملهمحورتر است و هم یکی از حامیان آن. او با اتحادهای دیرینه مانند ترتیباتی قابلمذاکره برخورد میکند و آنها را بر اساس منفعت فوریشان میسنجد. ترامپ برای دستیابی به توافقها، بهشدت به حلقه کوچکی از افراد مورد اعتماد خود که سابقه اندکی در دیپلماسی دارند و همچنین به روابط شخصیاش با دیگر رهبران متکی است. در واقع، روابط شخصی او با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، و احمد الشرع، رهبر سوریه، باعث شد ترامپ در سال ۲۰۲۵ سیاست آمریکا در قبال سوریه را بهسرعت تغییر دهد. او در مدتی کوتاه دولت الشرع را به رسمیت شناخت، تحریمهای سوریه را لغو کرد و دیگر موانع بازسازی را کنار زد.
رهبران خلیج فارس در ابتدا از رویکرد معاملهمحور و شخصی ترامپ استقبال کردند. آنها از دولت بایدن بهدلیل حمایت آن از حقوق بشر، استقبالش از انرژی سبز، بیثباتی در سیاستها و خودداریاش از ارائه تضمینهای امنیتی ناراضی بودند. ترامپ در ماه مه ۲۰۲۵ به منطقه خلیج فارس سفر کرد؛ سفری که صدها میلیارد دلار قرارداد تسلیحاتی، سفارش هواپیما، انتقال فناوری و دیگر وعدههای سرمایهگذاری در شرکتهای آمریکایی به همراه داشت. تقریباً در همان مقطع، اعضای خانواده ترامپ از طریق معاملات رمزارزی و املاک با شرکتهای مرتبط با خاندانهای سلطنتی خلیج فارس ثروتمندتر شدند؛ موضوعی که این نگرانی را به وجود آورد که نفوذ در واشینگتن ممکن است قابل خریداری باشد.
رهبران خلیج فارس، دسترسی به ترامپ را با نفوذ بر سیاست آمریکا اشتباه گرفتند.
اما معایب رویکرد معاملهمحور ترامپ خیلی زود آشکار شد. تنها چند ماه پس از سفر ترامپ به خلیج فارس، اسرائیل به اقامتگاهی در قطر حمله کرد تا مقامهای حماس را که برای مذاکره درباره پیشنهادی مورد حمایت آمریکا در آنجا حضور داشتند، به قتل برساند. دوحه توان چندانی برای جلوگیری از این حمله یا تأثیرگذاری بر اقدامات نزدیکترین شریک منطقهای واشینگتن نداشت. این رویداد روشن کرد که دسترسی معاملهمحور به کاخ سفید، هنگامی که بیشترین اهمیت را دارد، اهرم چندانی در اختیار قطر قرار نمیدهد.
محدودیت نفوذ کشورهای خلیج فارس در فوریه سال جاری، هنگامی که ایالات متحده و اسرائیل کارزار هوایی علیه ایران را آغاز کردند، آشکارتر شد. رهبران خلیج فارس در ماههای منتهی به درگیری، بینتیجه دولت ترامپ را برای خودداری از اقدام نظامی تحت فشار قرار داده بودند. ایران در واکنش به این حملات، پایگاههای آمریکا، زیرساختهای انرژی و هتلهای واقع در منطقه خلیج فارس را هدف قرار داد. تهران همچنین تنگه هرمز را مسدود کرد؛ اقدامی که کشتیرانی را مختل، حق بیمهها را افزایش، صادرات را با تأخیر مواجه و جریان درآمدی در سراسر منطقه را کاهش داد. چند سال طول خواهد کشید تا بعضی از کشورهای خلیج فارس بتوانند بهبود یابند. اکنون نیز با ازسرگیری درگیریها، این کشورها بار دیگر هدف حملات ایران قرار گرفتهاند.
رهبران خلیج فارس با اشتباهگرفتن دسترسی به ترامپ با نفوذ بر سیاست آمریکا، تلقی روابط تجاری بهعنوان جایگزینی برای تضمینهای امنیتی و تضعیف قدرت چانهزنی جمعی خود از طریق رقابت با یکدیگر برای جلب نظر واشینگتن، مرتکب خطا شدند. رویکرد بهتر در اوایل سال ۲۰۲۵ این بود که کشورهای خلیج فارس از اهرم مشترک خود بر ایالات متحده برای دستیابی به چارچوبی نهادمندتر برای همکاری استفاده کنند. چنین ترتیبی میتوانست شامل تعهد به مشورت با دولتهای خلیج فارس پیش از آغاز عملیات نظامی عمده آمریکا، تعهداتی روشنتر برای دفاع از قلمرو این کشورها، قواعدی صریحتر برای مدیریت حریم هوایی خلیج فارس و دفاع یکپارچه موشکی و دریایی باشد. چنین اقداماتی شاید نمیتوانستند از جنگ جلوگیری کنند، اما میتوانستند هزینههای دیپلماتیک و عملیاتی آن را افزایش دهند و در صورت شکست بازدارندگی، آسیبپذیری کشورهای خلیج فارس را کاهش دهند.
زنجیره شکستها
دولت نخست ترامپ نیز توافقهایی معاملهمحور را در خاورمیانه دنبال کرد؛ توافقهایی که بدون پرداختن به ریشه مشکلات عمده، ظاهراً موفقیتهای بزرگی به همراه داشتند. توافقهای ابراهیم روشنترین نمونه از ارزش و محدودیتهای این نوع ترتیبات معاملهمحور هستند. کشورهای عربی برای چند دهه وعده داده بودند تنها در صورتی روابط دیپلماتیک خود را با اسرائیل عادی خواهند کرد که اسرائیل از سرزمینهای فلسطینی عقبنشینی کند. اما از سال ۲۰۲۰، چند کشور با امضای توافقهای ابراهیم از این وعده عقبنشینی کردند. آنها بر اساس این توافقها در ازای دریافت تسلیحات، منافع تجاری و همکاری امنیتی، روابط خود را با اسرائیل عادی کردند و عملاً فلسطینیها را فروختند. برای نمونه، مراکش در ازای بهرسمیتشناختن حاکمیت این کشور بر منطقه مورد مناقشه صحرای غربی از سوی آمریکا، روابط خود با اسرائیل را عادی کرد.
اکنون آشکار است که رهاکردن مسئله فلسطین برای تشدید و وخیمترشدن، راهحل موفقی نبود. در حالی که عربستان سعودی در حال بررسی توافق عادیسازی روابط خود با اسرائیل بود، حماس حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ به اسرائیل را انجام داد و سه سال جنگ منطقهای را آغاز کرد. این حمله، دستکم تا اندازهای، با هدف جلوگیری از پیوستن عربستان سعودی به توافقهای ابراهیم انجام شد. در این مورد، معاملهگرایی نهتنها توخالی، بلکه خطرناک بود.
فلسطینیها امروز نیز از پیامدهای دیپلماسی معاملهمحور رنج میبرند. طرح صلح ۲۰مادهای ترامپ، همزمان با معطوفشدن توجه واشینگتن به نقاط دیگر، متوقف شده است. اندک توجهی که اکنون به این سرزمین میشود نیز اغلب در قالب طرحهای عجیبوغریب توسعه و گردشگری است، نه فرایندهایی که برای پرداختن به مسائل دشوار سیاسی مربوط به حکمرانی و بازسازی این منطقه طراحی شده باشند.
توافقی ازهمگسیخته
یادداشت تفاهم میان ایالات متحده و ایران از هماکنون ازهمگسیخته است؛ زیرا دو کشور بار دیگر بهشدت با یکدیگر درگیر شدهاند. اگر اسرائیل به این نتیجه برسد که مذاکرات به پایان رسیده است یا معتقد باشد ایران در حال بازسازی توان موشکی خود، احیای شبکه نیروهای نیابتی منطقهای یا بازگشت به فعالیت هستهای ممنوعه است، ممکن است دوباره وارد نبرد شود. حوثیها، متحد ایران در یمن، نیز ممکن است به درگیری بپیوندند. این گروه در فاصله سالهای ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ و در همبستگی با فلسطینیهای غزه، به کشتیها در تنگه بابالمندب حمله کرد، اما در سال ۲۰۲۶ تا حد زیادی از جنگ دور ماند. با این حال، حوثیها و عربستان سعودی در ۱۳ ژوئیه حملاتی را علیه یکدیگر انجام دادند و آتشبسی را که از سال ۲۰۲۲ برقرار بود، نقض کردند. حوثیها همچنین در ۲۰ ژوئیه محاصره دریایی عربستان سعودی را اعلام کردند. اگر این گروه درگیری را تشدید و دروازه ورود به دریای سرخ را مسدود کند و ایران نیز همزمان تنگه هرمز را ببندد، پیامدهای آن برای اقتصاد جهانی میتواند از آنچه در مراحل قبلی درگیریهای امسال رخ داد، وخیمتر باشد.
درگیریهای سه سال گذشته همچنین ممکن است در دهه آینده به فورانهای حتی وخیمتر جنگ منجر شوند؛ همانگونه که منازعات ابتدای قرن گذشته، از جمله جنگهای بالکان در سالهای ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳، زمینه را برای جنگ جهانی اول فراهم کردند. بلوکها از همین حالا در واکنش به خونریزیها در حال مستحکمشدن هستند. مصر، پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه در حال تقویت هماهنگیهای خود هستند و اسرائیل و امارات متحده عربی نیز مشارکتشان را تقویت میکنند. این ترتیبات بدون شک از بلوکهای رسمی اتحاد در اروپای سال ۱۹۱۴ انعطافپذیرترند، اما ممکن است در گذر زمان معضل امنیتی مشابهی ایجاد کنند؛ وضعیتی که در آن اقدامات یک کشور از سوی دیگران بهعنوان آمادگی برای رویارویی تفسیر میشود. دولتهای خلیج فارس نیز در حال تسلیح مجدد هستند و از دانش تخصصی ترکیه و اوکراین در زمینه موشکها و پهپادها بهره میگیرند. اگرچه این اقدامات ممکن است دفاع ملی کشورهای خلیج فارس را بهبود بخشند، میتوانند ایران را نیز به تسریع روند تقویت نظامی خود وادار کنند. در نبود خطوط تماس اضطراری نظامی میان ایالات متحده، ایران و کشورهای خلیج فارس، اطلاعرسانی پیشاپیش درباره رزمایشها و قواعد حاکم بر موشکها و سامانههای بدون سرنشین، تسلیح مجدد میتواند خطر وقوع یک جنگ بزرگ منطقهای را افزایش دهد.
دیپلماسی معاملهمحور زمان و جایگاه خاص خود را دارد. این نوع دیپلماسی میتواند بهطور موقت مانع مرگومیر و ویرانی شود و بهعنوان سکویی برای دستیابی به یک راهحل سیاسی گستردهتر عمل کند. اما چنین نتیجهای به چیزی فراتر از روابط شخصی، برگزاری نشستهای سران و توافقهای مجزا نیاز دارد. در یک راهحل سیاسی پایدارتر، ایران در ازای امتیازهای قابلراستیآزمایی درباره برنامه هستهای و ذخایر اورانیوم غنیشده خود، از کاهش تحریمها برخوردار خواهد شد. چنین راهحلی همچنین به تضمینهای معتبر ایالات متحده و اسرائیل درباره خودداری از حملات مجدد، چارچوبی قابلاجرا برای حفاظت از آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز و در گذر زمان، تفاهمهایی موازی میان ایران و کشورهای خلیج فارس درباره عدم تعرض و عدم مداخله نیاز خواهد داشت. تنها در آن صورت، پایهای واقعبینانه برای پرداختن به موشکها، پهپادها و حمایت ایران از گروههای مسلح در سراسر منطقه شکل خواهد گرفت.
بهطور متناقضنمایی، ممکن است دستیابی به توافقی گستردهتر آسانتر باشد.
هرگونه توافق دوجانبه میان ایالات متحده و ایران باید در یک فرایند منطقهای گستردهتر ادغام شود. اسرائیل و کشورهای خلیج فارس به مجمعی رسمی مانند گفتوگوی امنیتی سراسر خاورمیانه با الگوبرداری از توافقهای هلسینکی نیاز خواهند داشت تا در آن به نگرانیهای امنیتی خود بپردازند. توافقهای هلسینکی در سال ۱۹۷۵ منعقد شدند و تنشها میان بلوک شوروی و غرب را کاهش دادند. آژانس بینالمللی انرژی اتمی میتواند مفاد هستهای را راستیآزمایی کند و ایالات متحده، شرکای اروپایی و سازمان ملل متحد نیز میتوانند بر فرایند مرحلهای کاهش تحریمها که به پایبندی ایران مرتبط است، نظارت کنند. میانجیگران منطقهای مانند عمان، قطر و پاکستان نیز میتوانند به مهار تنشها کمک و مجراهایی برای حل اختلافها پیش از تشدید آنها فراهم کنند.
با توجه به اینکه ایالات متحده و ایران حتی در پایاندادن به خصومتها و حفاظت از کشتیرانی در تنگه هرمز نیز شکست خوردهاند، ممکن است دستیابی به یک توافق سیاسی پایدار بیشازحد جاهطلبانه به نظر برسد. اما بهطور متناقضنمایی، شاید دستیابی به توافقی گستردهتر آسانتر باشد. یک توافق محدود از همه طرفها میخواهد بدون پرداختن به عواملی که در وهله نخست آنها را به جنگ کشاند، اهرمهای خود را واگذار کنند؛ در حالی که یک چارچوب گستردهتر میتواند همزمان نگرانیهای امنیتی زیربنایی همه طرفها را بررسی کند و مشوقهایی به وجود آورد که ترتیبات محدودتر فاقد آنها هستند.
با این همه، در زمانی که درگیریها از سر گرفته شدهاند و اعتماد میان طرفها بسیار اندک است، چنین چارچوبی ممکن است دور از دسترس به نظر برسد. اما اگر منطقه همچنان بدون یک فرایند صلح گستردهتر باقی بماند، ممکن است وارد وضعیتی از درگیری تقریباً دائمی شود؛ شرایطی که هیچ کشوری توان تحمل آن را ندارد.