| کد مطلب: ۶۰۷۶۲

جهانِ سوءتفاهم

سوءتفاهم، آن رنجش آشنای روابط انسانی، نه یک استثنا که قاعده‌ای است ذاتی در بافت پیچیده ارتباطات ما. این پدیده، حاصل تقاطع اجتناب‌ناپذیر چندین جبر است: جبر بیولوژیکی، جبر شناختی، و جبر اجتماعی-فلسفی. از دیدگاه عصب‌شناسی، هر مغز، جهانی یگانه است که براساس ترکیبی منحصربه‌فرد از ژن‌ها، تجربیات، و خاطرات شکل گرفته است.

جهانِ سوءتفاهم

سوءتفاهم، آن رنجش آشنای روابط انسانی، نه یک استثنا که قاعده‌ای است ذاتی در بافت پیچیده ارتباطات ما. این پدیده، حاصل تقاطع اجتناب‌ناپذیر چندین جبر است: جبر بیولوژیکی، جبر شناختی، و جبر اجتماعی-فلسفی. از دیدگاه عصب‌شناسی، هر مغز، جهانی یگانه است که براساس ترکیبی منحصربه‌فرد از ژن‌ها، تجربیات، و خاطرات شکل گرفته است.

وقتی سخنی می‌گوییم یا رفتاری می‌کنیم، این جهان درونیِ چندلایه را از طریق کانال‌هایی محدود، کلمات، لحن و زبان بدن به بیرون ترجمه می‌کنیم. گیرنده پیام، این داده‌های ناقص را بلافاصله با استفاده از شبکه عصبی خود که ساختارش با ما متفاوت است، رمزگشایی و تفسیر می‌کند.

مناطق مرتبط با هیجان، مانند آمیگدال، ممکن است پیش از مناطق تحلیلی پیش‌پیشانی فعال شوند و رنگ‌آمیزی عاطفی خاصی به پیام بدهند. سلول‌های عصبی، سیستم بازتابی داخلی ما، قادر به بازتولید کامل تجربه درونی دیگری نیست. بنابراین سوءتفاهم در سطح بنیادین، ناشی از تلاش برای ترجمه یک زبان خصوصی عصبی به یک زبان مشترک نمادین است، فرآیندی که همواره با افت و تحریف اطلاعات همراه است. اما این تنها سطح ماجرا نیست.

از منظر فلسفه ذهن و شناخت، ما محکوم به «انزوای اپیستمیک» (تنهایی شناختی) هستیم. هر فرد مستقیماً فقط به محتویات ذهن خویش دسترسی دارد. درد، عشق، یا درک ما از رنگ قرمز، کیفیتی ذاتاً شخصی است. ما برای فهم دیگری، مجبوریم از روی شواهد بیرونی، یعنی رفتار و گفتارش، به وضعیت درونی‌اش استنتاج کنیم. این استنتاج، یک تفسیر هرمنوتیکی است که تحت‌تأثیر «افق فهم» ما قرار دارد؛ افقی‌که توسط تاریخچه زندگی، فرهنگ، ارزش‌ها و پیش‌فرض‌هایمان شکل گرفته است.

هنگامی که دو افق فهم همپوشانی کمی داشته باشند، زمین حاصلخیزی برای سوءتفاهم فراهم می‌شود. ما اغلب ناخواسته، گفتار و رفتار دیگران را در چارچوب داستان خودمان می‌گذاریم و فراموش می‌کنیم که آنها شخصیت‌های اصلی داستانی کاملاً متفاوت هستند. در سطح جامعه‌شناختی، این تفاوت‌ها نهادینه می‌شوند. فرهنگ‌ها به‌طور نامحسوس قواعد بازی ارتباط را تعریف می‌کنند؛ فاصله مناسب فیزیکی، میزان صراحت مجاز، نشانه‌های احترام. آنچه در یک بافت، نشانه صداقت است، در بافتی دیگر ممکن است بی‌ادبی تلقی شود. همچنین روابط قدرت و منافع ناسازگار، می‌توانند سوءتفاهم را از یک اشتباه ساده به یک ابزار ناخودآگاه (یا حتی آگاهانه) برای حفظ سلطه یا دوری از آسیب تبدیل کنند.

در چنین شرایطی فرد ممکن است، نه به دنبال فهم، که در پی تأیید روایت خود باشد. با وجود این‌همه زمینه برای گسست و ناهم‌فهمی، واقعیت مسلم تاریخ بشر، زندگی جمعی اوست. پس آیا این همزیستی صرفاً حاصل یک اجبار تکاملی خشک و خالی است؟ پاسخ زیست‌تکاملی قطعاً مثبت است؛ انسان به‌عنوان یک گونه، برای بقا در محیطی خصومت‌آمیز، ناگزیر به همکاری و زندگی در گروه‌ها بوده است. مغز اجتماعی ما، با تمام پیچیدگی‌اش، محصول همین فشار تکاملی است. تنهایی طولانی‌مدت، نه یک انتخاب که یک حکم اعدام زیستی بوده است.

اما اگر پا را فراتر از جبر بقا بگذاریم، آیا اگر امکانش بود، انسان‌ها هر یک به‌تنهایی، انزوا در کرات مختلف کهکشان را انتخاب می‌کردند؟ آزمایش‌های فکری نشان می‌دهد که احتمالاً خیر. زیرا حتی اگر نیاز ابتدایی به امنیت و تقسیم کار را کنار بگذاریم، انسان در پی معناست و معنا غالباً در آینه‌ دیگری متجلی می‌شود. به‌رغم تمام دردهای ناشی از سوءتفاهم، منافع رابطه آنقدر ژرف و چندبعدی است که هزینه‌هایش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

این منافع تنها مادی نیستند؛ بلکه روان‌شناختی و هستی‌شناختی هستند. عشق، احساس تعلق، تأییدشدن، به اشتراک گذاشتن لذت‌ها و حتی تضاد فکری سازنده، از عمیق‌ترین منابع معنا در زندگی انسان‌اند. تنهایی مطلق حتی اگر از نظر فیزیکی امکان‌پذیر باشد، نوعی مرگ روانی و معنوی است. علوم اعصاب به‌وضوح نشان می‌دهند که طرد اجتماعی و تنهایی، مدارهای عصبی مرتبط با درد فیزیکی را فعال می‌کنند؛ یعنی مغز ما تنهایی را به‌مثابه یک آسیب بدنی تفسیر می‌کند.

درنهایت ما موجوداتی هستیم که ازسویی، به‌دلیل ساختار عصبی و ذهنی منحصربه‌فردمان محکوم به عدم‌درک کامل یکدیگریم و ازسوی‌دیگر، به‌دلیل سرشتی اجتماعی و جویای معنا، ناگزیر و مشتاق به ارتباط. زندگی جمعی ما، نه بر پایه فهم کامل، که بر پایه «مدیریت فهم ناقص» استوار است. هنر واقعی در پذیرش این اصل است که سوءتفاهم امری حاشیه‌ای نیست، بلکه بخشی از متن ارتباط است. دوستی، عشق و همکاری موفق، نه زمانی‌که سوءتفاهم‌ها به صفر می‌رسند، بلکه زمانی شکوفا می‌شوند که ما با آگاهی از گریزناپذیری آن، ظرفیت گفت‌وگو، تصحیح، بخشش و همدلی را در خود پرورش دهیم.

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بیست‌و‌چهار ساعت
پربازدیدترین
آخرین اخبار