| کد مطلب: ۷۶۴۱۶

درباره محسن راستانی

عکاس وسواس

به من باشد می‌گویم کاری که راستانی با خانواده ایرانی کرده است به مراتب ارزشمند‌تر از عکس‌های ریچارد اودون است.

عکاس وسواس

عباس کوثری برایم پیغام فرستاده. قبل از اینکه پیامش را باز کنم لبخند روی لبم می‌نشیند. حتما کلیپ خنده‌داری فرستاده. شاید احوالم را پرسیده باشد. شاید برای روزنامه عکس می‌خواهد. شاید... پیغام را باز می‌کنم. لبخندِ روی لبم خشک می‌شود.

«ساعت ۷:۳۰ دقیقه، محسن راستانی خانواده ایرانی را ترک کرد.»

پرت می‌شوم به بیست سال پیش. می‌روم به آن شب زمستانی که پوشه بغل، مهمان خانه آقای عکاس بودم. آن وقت‌ها چیز زیادی از عکاسی نمی‌دانستم. یاغی جوان کله خری بودم که دوربین روی دوش می‌انداختم و از همه چیز عکس می‌گرفتم. به تاریخ عکاسی نگاه سرسری انداخته بودم و تصور می‌کردم عکاس خوب کسی است که از کوره پزخانه‌ها، دیوانه‌ خانه‌ها، زندان‌ها، روسپی‌خانه‌ها، مرده‌شوها، سلاخ‌ها، اعدامی‌ها، معتادها و... عکس داشته باشد. پله‌های تیز و تند خانه قدیمی را آرام و نرم بالا می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که وقت برگشتن با توشه‌ای پر از درس عکاسانه آن خانه را ترک خواهم کرد. با آن تصویر و تصور رسیدم پشت در خانه. در باز شد، دور تا دور اتاق قاب‌عکس‌های مجموعه خانواده ایرانی چیده شده بود. گویی آقای عکاس در حال تدارک نمایشگاهی باشد. لدالورود هیات و هیبت عکس‌ها اعتماد به نفس نداشته‌ام را خرد و خاکشیر کرد. به عکس‌های توی قاب نگاه می‌کردم و پوشه زیر بغلم عرق می‌کرد. ساعت مثل برق و باد می‌گذشت. محسن اما خیلی حرف برای زدن داشت. دو نقطه سیاه که مطلقا به چشم غیر مسلح دیده نمی‌شد روی بک‌ بعضی‌ از عکسها افتاده بود و روزگار عکاس وسواس را سیاه کرده بود. چند باری سعی بی‌فایده کردم بلکه سر حرف را باز کنم و بتوانم عکس‌هایم را نشانش دهم. محسن اما هر چند دقیقه یک بار روبروی یکی از قاب‌ها می‌ایستاد، سر کج می‌کرد و ایراد بنی‌اسرائیلی می‌گرفت. مدتی گذشت، بچه خرمشهر در شب سرد زمستانی تهران من را به آشپزخانه خانه‌اش دعوت کرد. با همان وسواسی که در نسبت با عکس داشت گوجه و بادمجان سرخ کرد. آن شب، نشد درباره عکس‌هایم با او حرفی بزنم. چه بهتر که نشد. خیلی طول نکشید که بفهمم عکس و عکاسی فاصله زیادی با آن تصور خام داشت.

محسن راستانی عکاس خرمشهری ایرانی بود. حقیقتا متاسفم که موقع نوشتن این چند خط باید از ضمیر ماضی استفاده کنم.  ویکی‌پدیای‌اش این است که در رشته عکاسی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران عکاسی خواند و فعالیت حرفه‌ای مطبوعاتی‌اش را از سال ۱۳۵۹ به‌ عنوان عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی شروع کرد. بعد از آن در طول دهه‌ها، از جنگ ایران و عراق، جنگ در بوسنی و هرزگوین، لبنان، لهستان و چه چه عکاسی کرده. از یک جایی به بعد اما راستانی را به مجموعه عکس‌هایی از خانواده‌ ایرانی می‌شناسند؛ عکس‌هایی که شبیه به عکس‌های «ریچارد اودون» عکاس مشهور آمریکایی بود. در نگاه اول عکس‌های خانواده ایرانی عکس‌های ساده و دم دستی به نظر می‌رسند. احتمالا برایتان پیش آمده که در ذهن‌تان تصور کنید عکاس که کاری نکرده! چند نفر آدم را جلوی دیوار یا پرده سفید به خط کرده و روبه‌روی‌شان ایستاده و شاتر را فشار داده است.

صبر کنید جسارتاً تصورتان کمی خام است. اگر یک‌بار در خیابان‌های این مملکت یا حتی در کوچه پس کوچه‌های روستایی دست به دوربین شده باشید عرضم را تصدیق می‌کنید. حقیقتا راضی کردن یک خانواده ایرانی برای اینکه به عنوان سوژه در عکس‌ات بایستند از صلح در خاورمیانه سخت‌تر نباشد ساده‌تر نیست. اصلاً به من باشد می‌گویم کاری که راستانی با خانواده ایرانی کرده است به مراتب ارزشمند‌تر از عکس‌های ریچارد اودون است. دلیل‌اش این است که مواجهه انسان ایرانی با عکس زمین تا آسمان با تصوری که جامعه آمریکایی از عکس دارد متفاوت است. محسن راستانی عکاس درجه یکی بود. وسواس بود. چانه‌اش گرم بود. خوب خاطره تعریف می‌کرد. دلش مثل آب دریا پاک بود. محسن راستانی در پاییز ۱۴۰۵خانواده ایرانی را ترک کرد.

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بیست‌و‌چهار ساعت
پربازدیدترین
آخرین اخبار