درباره دانشگاه؛ برای آقای وزیر علوم
غایت دانش، پیامد دانشگاه
خطا از جایی آغاز میشود که پیامدهای دانشگاه جای غایت آن را میگیرند. در این وضعیت، دانشگاه بهجای آنکه بر اساس کیفیت تولید دانش، قدرت صورتبندی مسئله و گشودن افقهای تازه برای فهم جهان ارزیابی شود، با تعداد قراردادها، محصولات، دانشآموختگان شاغل یا مسائل اداری حلشده سنجیده میشود.
در ایران، دانشگاه با هدفی تأسیس شده است. این مسئله مهمی است که مرحوم دکتر سید جواد طباطبایی به بهانههای مختلفی به آن اشاره کرده است. در روایت طباطبایی از دانشگاه رابطه مستقیمی میان دانش، دانشگاه و ایران بهعنوان یک واحد سیاسی در نظر گرفته شده است؛ باوجوداین، کاری طباطبایی برای دانشگاه در نظر میگیرد، از جنس کار اجرایی یا مانند کاری که اندیشکدهها، مؤسسات سیاستپژوهی و گروههای مهندسی ممکن است انجام بدهند نیست. در روایت طباطبایی دانشگاه نه بهعنوان نهاد حل مسئله و نه در مقام نهاد تربیت مهندس در نظر گرفته نشده است. برای او دانشگاه همچنان نهاد تولید دانش، یا اگر دقیقتر بگوییم نهاد تولید فکر است. در این روایت دانشگاه نهاد تولید دانش و تربیت افرادی است که نسبت به دانش آگاهی دارند و جزئیات، ظرایف و پیچیدگیهای آن را میدانند؛ افرادی که بتوانند در یک حوزه معین از دانش بیندیشند، نسبت میان اجزای آن را بفهمند، پرسشهای اصلی آن را تشخیص بدهند و چیزی بر آن بیفزایند. درعینحال طباطبایی فهمی از دانشگاه ایران را صورتبندی کرده است که اگر بهدرستی آن را نفهمیده باشیم ممکن است ما را به خطای شناختی مهلکی درباره دانش، دانشگاه و رابطه آن با ایران دچار کند. خطای شناختی مهلکی که اگر بر ذهن و عمل ما بهعنوان اهالی دانشگاه ایرانی حاکم شود رابطه ما با کاری که باید در دانشگاه انجام دهیم را مخدوش کرده و نفسِ ایده دانشگاه را از ریخت میاندازد. خطرات ناشی از درک نادرست رابطهای که طباطبایی میان دانش، دانشگاه و ایران برقرار کرده است برای ذهن مسئولین عالی در وزارتخانه علوم تحقیقات و فناوری، یا در سطحی بالاتر در ذهن بزرگان دولت و مجموعه تصمیمگیران حکومتی در حوزه دانش برای دانشگاه ایرانی مهلک است. از مجموعه سخنان اخیر آقای رئیسجمهور و وزیر محترم علوم، تحقیقات و فناوری درباره پرداخت عملکردی به اساتید دانشگاه و جدیدترین صحبتهای وزیر محترم علوم، تحقیقات و فناوری درباره ضرورت حل مسائل کشور توسط دانشگاه، اینطور بر میآید که این درک نادرست از رابطه میان دانش، نهاد دانش و ایران به شکل قابلتوجهی ریشه دوانده است. من در این یادداشت تلاش خواهم کرد این مسئله را معلوم کنم که چطور در نتیجه خطای شناختی مهلکی که از آن صحبت میکند پیامدها و نتایج طبیعی کار دانشگاهی با غایتهای آن خلط شده و در نهایت به جایگزینشدن اولی با دومی منتهی شده است.
آنچه بنا ندارم از آن صحبت کنم
قبل از هر چیز و برای جلوگیریکردن از سوءتفاهمهای احتمالی باید این مسئله را معلوم کنم که من بههیچعنوان بنا ندارم از انزوای دانشگاه و جدایی بنیادین کار دانشگاهی از مسائل واقعی زندگی روزمرّه یا معضلاتی که ممکن است دولت یا مجموعه نهادهای عمومی دیگر با آن مواجه باشند دفاع کنم. به بیان بهتر چیزی که بنا دارم بنویسم به معنای دفاعکردن از دانشگاهی منزوی، بیاعتنا به جامعه یا فارغ از سرنوشت عمومی نیست. این موضوعی کاملاً پذیرفته شده است که دانشگاه و کار دانشگاهی در پیوند با محیط پیرامون خود به شکلی از رابطه سازنده با صنعت، دولت و نهادهای عمومی یا خصوصی دیگر دست پیدا میکند. همینطور بنا ندارم این واقعیت را انکار کنم که تربیت نیروی متخصص در حوزههای مختلف یا دستزدن به پژوهشهای اجتماعی از چشماندازهای مختلف علمی از پیامدهای اجتنابناپذیر و ضرورتهای اساسی پیوسته با مأموریتهای آموزشی و پژوهشی دانشگاه است. باوجوداین اصرار دارم توجه شما را به این مسئله اساسی جلب کنم که تعریف دانشگاه بر اساس پیامدهای طبیعی، ضروری یا منطقی کاری که دانشگاهیان انجام میدهند مهمترین انحرافی است که ما را در دام خطای شناختی مهلکی که در ابتدای این نوشته از آن صحبت کردم گرفتار میکند. هر بار یکی از ما به این خطای شناختی مهلک دچار شده باشیم، بهجای اینکه دانشگاه را به اعتبار غایت نهادی آن تعریف کنیم، در گستردگی پیامدهای منتج از حیات پویای یکجور دانشگاه مستقل دچار سردرگمی شده و فکر میکنیم که دانشگاه باید به طور خاص و انحصاری به مسئله حل مشکلات دولت یا جامعهای که در آن زندگی میکند یا تربیت نیروی مناسب برای بازار کار مشغول باشد. در نتیجه تسلط چنین تعریفی بر دانشگاه ایرانی است که گروههای علوم تربیتی را به بنگاههای تربیتمعلم، یا آموزشگاههای تخصصی آزمون ورودی آموزشوپرورش و گروههای قانون را به بنگاههای تربیت فعالان مشغول در دستگاه قضا، از وکیل گرفته تا قاضی تبدیل کرده است؛ تا جایی که میتوانیم ادعا کنیم در بخش مهمی از دانشگاههای کشور، مخصوصاً در دانشگاههای کوچکتری که دور از پایتخت هستند گروههای حقوق به گروههای قانون تبدیل شدهاند. در مجموعه چیزی که بنا دارم از آن صحبت کنم بر این گزاره اساسی استوار شده است که آنچه دانشگاه را به طور خاص به دانشگاه تبدیل میکند، تولید و انتقال دانش است. سایر فعالیتها و پیامدهای پیوسته با حیات دانشگاه، هرقدر هم ضروری و سودمند باشند، در نسبت با این غایت است که معنا پیدا میکنند.
دانشگاه بهعنوان نهاد تولید و انتقال دانش
اگر این مسئله را از من پذیرفته باشید که دانشگاه بهجای اینکه بنگاه تولید یا تربیت متخصص باشد، نهادی است که به طور خاص بر تولید و انتقال دانش استوار است؛ آنگاه باید بپذیرید که تعریف دانشگاه بدون توجه به این غایت اساسی دانشگاه ایرانی را از ریخت انداخته و عملاً به نهادی بیبنیان تبدیل میکند. برای بهدستآوردن درک روشنتری از این موضوع باید به مسائلی درباره رابطه بین نهاد و غایتی که برای آن در نظر میگیرند بپردازیم.
به طور طبیعی هر نهادی، در مقام امر مصنوع، برای انجامدادن کاری معین پدیدآمده است. از یان جهت میتوانیم ادعا کنیم که هر نهادی از منطق خاصی برخوردار است که در پیوند با غایتی که برای نهاد موردنظر تعریف کردهاند فهمیده میشود؛ بنابراین میتوانیم انتظار داشته باشیم که در مسیری که برای تعیین مأموریتها و پیشبینیکردن معیارهای ارزیابی هر نهاد طی میکنیم، باید آن هدف و این منطق را بهعنوان اصل راهنمایی بنیادین در نظر داشته باشیم. برای مثال میدانیم که دادگاه، و مجموعه نظام حقوقی در یک کشور، برای اجرای عدالت و حلوفصل منازعات حقوقی تأسیس شده است؛ دولت برای اداره امور عمومی؛ بنگاه اقتصادی برای تولید کالا، عرضه خدمات و کسب سود؛ اندیشکده برای بررسی مسائل عمومی و ارائه پیشنهادهای سیاستی؛ و دانشگاه برای تولید دانش تأسیس شدهاند. همچنین امروزه برای ما معلوم است که محرکت این نهادها در مسیر تحقق غایتی که برای آنها در نظر گرفته شده به ظهور پیامدهایی اجتنابناپذیر یا ضروری منتهی میشود که در طول زمان و بنا به عادت رابطهای وجود با هر کدام از آنها پیدا میکند.
نمونه دستگاه قضایی را در نظر بگیرید. فرض تأسیس دستگاه قضایی در یک کشور با غایت تحقق عدالت پیوند خورده است. درحالیکه هر اقدام مؤثر دستگاه قضایی اگر بهخوبی در مسیر تحقق این غایت طراحی شده باشد نقش مؤثری در ایجاد امنیّت اجتماعی بازی میکند. همینطور یک بنگاه اقتصادی خاص در حرکتی که بهسوی تولید کالا، ارائه خدمات و کسب سود به آن دست میزند ممکن است زمینهساز توسعه فناوری شود. در مورد دانشگاه نیز مسیر پژوهش، جریان آموزش و اهمیّت اولید ثروت برای اداره امور جاری دانشگاه ممکن است به تولید نیروی متخصص برای بازار کار منتهی شود. بااینوجود اینها همه پیامدهای ضروری یا اجتنابناپذیر حرکتی است که دانشگاه در مسیر خود به سمت تولید، حفظ و انتقال دانش در آن گام برمیدارد. ازاینجهت لازم است که از خلط شدن میان پیامدهای دانشگاه با فلسفه وجودی آن جلوگیری نماییم. هر بار این مسئله نادیده گرفته شود، نهاد موردنظر ما به شکل بنیادین از ریخت افتاده و از مسیر اصلی خود منحرف میگردد. مخصوصاً وقتی سیاستمداران یا سیاستگذاران کلان در حوزه علموفناوری در دام این جابهجایی نامیمون افتاده باشند.
نباید از نظر دور داشته باشیم که ازبینرفتن تمایز میان غایت با پیامدهای ناشی از فعالیت یک نهاد بهتدریج نهاد موردنظر ما را از هویت واقعی خود خالی میکند. آنچه بیش از هر چیز آزاردهنده است خالیشدن نهاد از روح و فلسفه وجودی خود و باقیماندن لاشهای از ساختمان، بودجه، نیروی انسانی، آییننامه و عنوان رسمی از آن است. این مسئله عموماً وقتی اتفاق میافتد که منطق درونی نهاد را با الزاماتی خلط کنیم که از بیرون بر آن تحمیل شده است. برای اینکه این مسئله را به نحو روشنتری درک کنید وضعیتی را در نظر بگیرید که در آن نخبگان قدرت و نهاد رسمی قدرت از قوّه قضاییه انتظار داشته باشد بهعنوان یک نهاد قضایی به بخشی از سازوکار تأمین امنی اجتماعی و سیاسی کشور تبدیل شود. در این فرض چیزی که در نتیجه عملکرد مثبت دستگاه قضایی برای تحقق عدالت به دست میآمد بهغایت و فلسفه وجودی دستگاه قضا تبدیل میشود. در چنین وضعیتی است که میتوانیم انتظار داشته باشیم قوّه قضایی ضمن ازدستدادن استقلال خود به بازوی سرکوب عمومی در دست نخبگان قدرت یا گروه حاکمان بر دستگاه رسمی قدرت در یک کشور تبدیل میشود. به بیان سادهتر جابهجایی میان غایت و پیامد در دستگاه قضا ما را در وضعیتی قرار میدهد که دستگاه قضا بیش از این به عدالت میان شهروندان توجه نمیکند؛ بلکه به دنبال سیاستکردن آنها میرود.
این اتفاقی است که در ایران معاصر به طور عام و در ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به طور خاص در مورد دانشگاه افتاده است. در دولتهای اصولگرا دانشگاه بهعنوان نهاد تربیت انسان مؤمن و انقلابی، در معنای خاص و قشری کلمه، فهمیده میشود و در دولتهایی مانند دولت آقای مسعود پزشکیان دانشگاه را بهعنوان کارفرمای بخش علمی پروژههای دولتی حاضر میکنند. این دو نگاه به دو جور مداخله متفاوت در دانشگاه منتهی میشود که هر دو دانشگاه از محتوای اصلی آن خالی کرده و از غایت وجودشناختیاش دور میکنند. پیروی این مداخله غیراصولی اگرچه دانشگاه همچنان لاشه مادّی و روندهای اجرایی خود را حفظ میکند؛ اما آنچه در آن جریان دارد، لزوماً فعالیت دانشگاهی نیست. همانطور که وجود قاضی، ساختمان دادگستری و مجموعهای از قوانین برای تحقق عدالت کافی نیست، وجود استاد، دانشجو و کلاس درس نیز بهخودیخود برای تحقق ایده دانشگاه کفایت نمیکند.
برای آقای وزیر علوم؛ دانشگاه را به پیمانکار دولتی تبدیل نکنید
سخنان اخیر وزیر محترم علوم، تحقیقات و فناوری درباره ضرورت مهارتمحور شدن دانشگاهها، تربیت دانشآموختگان اشتغالپذیر و تغییر معیارهای ارتقای استادان به سود حل مسائل کشور را باید در چنین زمینهای فهمید. از این منظر مسئله تنها این نیست که مقام عالی وزارت عتف درباره آییننامه ارتقا یا رابطه دانشگاه و بازار کار سخن گفته است؛ بلکه بحث درباره جابهجایی نامیمونی است که در کلام آقای وزیر و میان پیامدهای طبیعی یا ضروری دانشگاه و فلسفه وجودی آن اتفاق افتاده است. این جابهجایی نهایتاً بر فهمی از دانشگاه استوار است که فعالیت علمی را بر اساس نتایج فوری، عینی و قابلاندازهگیری آن داوری میکند. اینطور به نظر میرسد که بر اساس این نگاه، دانشگاه زمانی موفق است که بتواند مستقیماً مسئلهای را حل کند، شغلی ایجاد کند، قراردادی با صنعت ببندد یا محصولی قابلعرضه تولید کند.
من کاملاً آگاه هستم که مجموعه این صحبتها برای جامعهای که با انبوهی از مسائل اقتصادی، اجتماعی، زیستمحیطی و مدیریتی روبهرو است، جذاب باشد و تا حد زیادی طبیعی به نظر برسد. ذهنی که در دام جابهجایی پیامدهای دانشگاه با فلسفه وجودی آن شده باشد، تحتتأثیر این اشتباه شناختی مدام از خود میپرسد که دانشگاه به چهکار ما در ایران میآید؟ همچنین هر بار با پیچیدگی مشکلات موجود در اقتصاد، صنعت، حکمرانی و زندگی اجتماعی مردم مواجه میشود گناه بزرگ حل نشده ماندن این مشکلات را برعهده دانشگاه میگذارد. چرا از پیش این نکته را پذیرفته است که وظیفه حل مسائل مختلف در جامعه برعهده نهاد علم است. در نتیجه همین جابهجایی نامیمون است که شیوه اداره، تأمین مالی و ارزیابی عملکرد دانشگاه در دولتهای مختلف تغییر میکند. مجموعهای از پرسشها هستند که در نتیجه این تغییر و آن جابهجایی در ذهن سیاستگذاران حوزه علموفناوری به وجود میآید. از این به بعد سیاستگذاران بهجای اینکه درباره دانشی که دانشگاه تولید کرده، مسائلی که صورتبندی کرده یا روشهای جدیدی که برای صورتبندیکردن مسائل مورداستفاده قرار داده است پرسوجو کنند؛ یا بهجای بحث درباره افقیهای متنوعی که دانشگاه برای فهمیدن جهان گشوده است، از کمیّت قراردادهای دانشگاه با صنعت یا نهادهای عمومی، محصولات تولید شده توسط یا درون دانشگاه، کمیّت دانشآموختگان و وضعیت شغلی آنها و آن تعدادی از مسائل اداری که توسط دانشگاه حل شدهاند، میپرسند. ایده پرداخت عملکردی و سخنان اخیر وزیر محترم عتف بر همین جابهجایی بنیادین غایت و پیامدهای دانشگاه استوار است.
در چنین وضعیتی است که ماهیت فعالیت دانشگاهی تغییر پیدا کرده است؛ چرا که پژوهشگری که میداند ارزش کار او بر اساس حل یک مسئله فوری سنجیده خواهد شد، بهتدریج از پرسشهای بنیادی، بلندمدت و نامطمئن فاصله میگیرد. او به سراغ موضوعاتی میرود که نتیجه آنها از پیش قابلپیشبینی، امکان سنجش آنها بیشتر و احتمال جلب حمایت مالی در آنها بالاتر است. سلطه رویکردهای کمّی در بخش عمدهای دانشگاههای ایرانی و عدم توانایی دانشگاهیان در تولید علم یا اضافهکردن بحثی جدید به ادبیات موضوع در رشتههای مختلف از همین مداخله نادرست و درک ناصحیحی در ادامه این جابهجایی میآید، دانش بهجای آنکه بر اساس اهمیت معرفتی پرسشها جهتگیری کند، با نیازهای جاری دولت، صنعت و بازار هماهنگ میشود. شاید در کوتاهمدت پروژهها و گزارشهای بیشتری تولید شود، اما توان دانشگاه برای گشودن راههای تازه اندیشیدن کاهش پیدا خواهد کرد. این همان چیزی است که من به نام از ریخت افتادن دانشگاه معرفی میکنم.
در نتیجه مداخلات نادرست دولت و نهادهای تصمیمگیر در زمینه سیاست دانش در نهاد دانشگاه این نهاد بنیادین را از محتوای خود خالی میکند؛ بهنحوی که به دنبال این مداخله دانشگاه پیش از آنکه به کار اصلی خود، یعنی به تولید پرسشهای بنیادین در حوزههای مختلف بپردازد، به بنگاه تولید پاسخ تبدیل میشود. این روندی است پیشتر با نهضت مقالهنویسی در دانشگاه ایرانی آغاز شده بود. مسئولیت این چیزی که امروز مورد انتقاد مجموعهای از آقایان و بیش از همه مورد انتقاد اهالی دانشگاه است را نباید متوجه خود دانشگاه کرد. نهضت مقالهنویسی میوه نامطلوب مداخلات پیشینی نهاد قدرت در دانشگاه است. مداخلهای که از همین چشمانداز عملکردگرایی تغذیه میشد. آن روز در ذهن آقایان تولید مقاله بهعنوان معیار ارزیابی عملکرد دانشگاه تثبیت شده بود و امروز در نتیجه شنیدههای جدیدی که مسئولان امر داشتهاند بناست عملکرد دانشگاه را با معیار حل مسائل کشور و جامعه مورد ارزیابی قرار دهند.
مهمترین چیزی که در این رویکرد ناصواب به دانشگاه نادیده گرفته میشود این است که گاهی مهمترین دستاورد یک پژوهش دانشگاهی را نه در پاسخهای جدیدی که برای پرسشهای کهنه تولید کرده است؛ بلکه باید در بحث پیرامون خودی پرسش و ارائهکردن صورتبندیهای تازه از آن جستجو کرد. دنبالکردن نتایج و دلالتهای این صورتبندی در هیچ جای دنیا در خودی دانشگاه اتفاق نمیافتد. در حوزه مسائل مختلف این کار به اندیشکدههای گوناگون واگذار شده است. اینها اولین مصرفکنندگان محصولات بنیادین دانشگاه هستند. به لحاظ نهادی و از جهت تعریفی که برای اندیشکدهها ارائه میکنند آنها برای پاسخدادن به مسائل تأسیس میشوند درحالیکه دانشگاه باید امکان درست پرسیدن را حفظ کند.
این تفاوت در علومانسانی و اجتماعی آشکارتر است، اما به آنها محدود نمیشود. در علوم طبیعی و فنی نیز بسیاری از تحولات بزرگ از پژوهشهایی آغاز شدهاند که در زمان خود هیچ کاربرد فوری و روشنی نداشتند. دانشمند به دنبال حل یک مسئله اداری یا تولید کالایی مشخص نبوده است؛ بلکه بنا داشته است سازوکار حاکم و قانونمندیهای موجود در یک پدیده خاص را درک کند. این سالها یا دههها بعد از انتشار نتایج یک پژوهش بنیادین است که شناخت حاصل از آن به پایهای برای ظهور یکجور فناوری نوین تبدیل میشده است که بدون آنها زندگی امروز قابلتصور نیست. اگر قرار بود ارزش همه پژوهشها در لحظه آغاز بر اساس کاربرد فوری آنها سنجیده شود، بخش بزرگی از دانش جدید هرگز فرصت پدیدآمدن پیدا نمیکرد. از این منظر باید به آقای رئیسجمهور، وزیر محترم عتف و نمایندگان مجلس یا هر کسی که در این زمینه نقشی دارد یادآور شویم که دانشگاه بنا به ماهیت خود مستقیماً مسئله یا مسائل جاری در کشور را حل نمیکند؛ بلکه امکان حل مسئله را فراهم میکند. همچنین باید این مسئله را در نظر بگیرید که دانشگاه این کار را در جریان طبیعی به اجرا درآوردن مأموریتهای ذاتی خود، یعنی در جریان آموزش و پژوهش به انجام میرساند.
همه مشکلاتی که این روزها در دانشگاه ایرانی مشاهده میکنیم، حتی آنهایی که آقایان را آزردهخاطر کرده و بر آن داشته تا مداخلاتی حاکمیتی در کار دانشگاه انجام دهند، محصول مداخله بیدلیل و غیرضروری نهاد قدرت در کار دانشگاه بوده است. ازاینجهت برای اینکه بتوانیم از احیای دانشگاه صحبت کنیم باید آقای رئیسجمهور و وزری محترم عتف را دعوت کنیم که قبل از هر چیز دانشگاه را به حال خود رها کنند. آنچه در انتهای این مقاله، و بهعنوان بخشی از مسئولیت اجتماعی خود بهعنوان یک عضو ساده از دانشگاه ایرانی خطاب به رئیس محترم جمهوری اسلامی ایران میتوانم اضافه کنم این است: آقای رئیسجمهور؛ جامعهای که همه نهادهای خود را با گروگان گرفتن معیشت اعضای فعال در آن نهادها وادار کند تا به حل مسائل فوری کشور بپردازند، بهتدریج توانایی اندیشیدن به مسائل بنیادی را از دست میدهد. این احتمالاً بیش از هر چیز بهخاطر ویژگی خاص مسائل فوری است. مسئلههای فوری کشور پایانی ندارند و دولتها نیز معمولاً فرصت و حوصله انتظار برای بهدستآوردن نتایج بلندمدت را ندارند. این نکته را در نظر داشته باشید که دانشگاه یکی از معدود نهادهایی است که باید بتواند از فشار اکنون فاصله بگیرد؛ نه برای اینکه از مسئولیتی که در قبال جامعه دارد فرار کند، بلکه برایآنکه امکان فهم عمیقتر اکنون و آینده را به دست بیاورد. این نکته را در ذهن داشته باشید که دانشگاه نهادی نیست که باید به طور مستقیم مسائل جاری در کشور را حل کند؛ کار دانشگاه تولیدکردن دانشی است که بدون آن، هیچ جامعهای از امکان حلکردن مسئلههای خود برای مدتی طولانی برخوردار نخواهد شد.