| کد مطلب: ۶۶۳۱۰

تأملی بر فیلم «چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟»

بقا در میانه‌ی نزاع روایت‌ها

تمام بودِ ما و همه‌ی قطعات زندگی‌مان به‌واسطه‌ی روایتی که از زندگی خویش می‌سازیم صورت‌بندی می‌شود.

بقا در میانه‌ی نزاع روایت‌ها

 

دو ساعتی از نیمه‌شب است. جورج و مارتا، زن و مردی میان‌سال، به خانه بازگشته‌اند و زوجی تازه‌ازدواج‌کرده، نیک و هانی، را به شب‌نشینی دعوت می‌کنند. شیوه‌ی سخن گفتنشان از همان ابتدا سرشار از طعنه، کنایه و تحقیر است. پدر مارتا رئیس دانشگاهی است که جورج در آن تدریس می‌کند و همین یکی از مهم‌ترین دستاویزهای مارتا برای تحقیر همسرش است. مشروب می‌خورند و بحث بالا می‌گیرد. گاه همه‌چیز چنان از کنترل خارج می‌شود که احتمال جنایت می‌رود. اما اینها همه بازی است؛ بازی زن و مردی که هر بار قربانیان خود را انتخاب می‌کنند تا، همچون مورچه‌هایی که سوسکی را تکه‌تکه می‌کنند، آنها را به جان یکدیگر بیندازند. تازه‌عروس و دامادی که در آغاز داستان تصویری از عشقی ابدی ارائه می‌دهند، رفته‌رفته به جایی می‌رسند که حاضرند یکدیگر را تکه‌پاره کنند. جنگ، جنگ روایت‌هاست. طرفین متخاصم می‌کوشند روایت خود را به کرسی بنشانند. دعوا اما بر سر همان امر مبهمی است که در آغاز ۲۰۰۱: اودیسه فضایی کوبریک نیز با آن روبه‌رو می‌شویم: بقا؛ میل انسان به حفظ جایگاه خود، حتی زمانی که ابزارهای این بقا دیگر استخوان نیستند، بلکه زبان و روایت‌اند. میمون‌ها در نبرد بر سر بقا درمی‌یابند که استخوان می‌تواند به ابزار قدرت بدل شود. کوبریک سفینه‌ی فضایی را ادامه‌ی همان استخوان می‌گیرد؛ امتداد ابزارهای انسانی برای سلطه و بقا.

پس از توجه فلسفه‌های قرن بیستم به زبان، مسیر بسیاری از آنها به سوی تفسیر و از آنجا به اهمیت روایت کشیده شد. جالب آنکه هر دو سنت بزرگ فلسفی، یعنی فلسفه‌ی تحلیلی و فلسفه‌ی قاره‌ای، با وجود تقابل‌های فراوانشان، در توجه به زبان به نقطه‌ای مشترک رسیدند. شگفت‌آور بود که این دو جریان، بی‌آنکه چندان به یکدیگر التفات داشته باشند، تقریبن هم‌زمان به اهمیت زبان رسیدند. اگر بخواهیم دو فیلسوف را از میان بزرگ‌ترین متفکران قرن بیستم نام ببریم، بی‌شک هایدگر و ویتگنشتاین‌اند. هایدگر، به‌ویژه در دوره‌ی دوم اندیشه‌اش، زبان را در مرکز تأملات فلسفی خود نشاند و آن جمله‌ی مشهور را بر زبان آورد که «زبان خانه‌ی وجود است». ویتگنشتاین نیز تقریبن تمام همّ فلسفی خود را مصروف زبان کرد. از اینجاست که روایت، به منزله‌ی امری زبانی، اهمیتی ویژه پیدا می‌کند.

برای متفکرانی چون یاکوبسن، باختین و بیش از همه پل ریکور، روایت به کانون اندیشه بدل شد؛ گویی این روایت‌هایی که از جهان و از خود می‌سازیم، زیست‌جهان ما را شکل می‌دهند. ریکور در این میان نقشی میانجی میان دو سنت فلسفی ایفا کرد و کوشید روایت را نه صرفن مفهومی ادبی، بلکه مفهومی متافیزیکی و هستی‌شناختی بفهمد. از همین منظر است که توجه دوباره به هگل معنا پیدا می‌کند. هگل، شاید بیش از هر فیلسوف دیگری، کوشید از تاریخ و اندیشه روایتی کلان بسازد؛ روایتی که در آن عقل، بازیگر اصلی تاریخ است. او قطعات پراکنده‌ی تاریخ، فرهنگ و اندیشه را همچون پازلی کنار هم نشاند تا روایتی فراگیر بسازد؛ روایتی که مدعی بود چیزی بیرون از آن باقی نمی‌ماند.

از اینجا می‌توان به این گزاره رسید که تمام بودِ ما و همه‌ی قطعات زندگی‌مان به‌واسطه‌ی روایتی که از زندگی خویش می‌سازیم صورت‌بندی می‌شود. هیچ‌گاه مفردات زندگی خود را بی‌هیچ نظم و نسبتی برای دیگری بازگو نمی‌کنیم، بلکه همواره از پیش، روایتی کلی از آن در ذهن داریم. معنا هرگز متعلق به قطعات منفرد پازل نیست؛ معنا از تصویری کلی پدید می‌آید که آن قطعات را در دل خود جای می‌دهد.

روایت در فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟ چیزی جز تلاقی روایت‌های گوناگون نیست. در شبی گرم در پایان تابستان، شبی که هوا نیز باید به اندازه‌ی روابط آدم‌ها خفه‌کننده باشد، استاد تاریخ دانشگاه و همسرش در برابر مهمانان خود نبردی را به نمایش می‌گذارند که سرانجام همه‌چیز، از جمله میهمانانشان، را به ویرانی روانی و فروپاشی رابطه می‌کشاند. به تعبیر امروزی، رابطه‌ی سمی این زوج در طول سالیان، سمی تولید کرده است که هیچ پادزهری ندارد. نوشیدن مداوم الکل همچون ریختن بنزین بر آتش، التهاب میان آنها را شعله‌ورتر می‌کند و دیالوگ‌ها، همچون ضربه‌های پیاپی پتک، بر سر خود و دیگری فرود می‌آیند. هر بار که گمان می‌کنی یکی دست بالا را پیدا کرده است، ضربه‌ی بعدی از سوی دیگری سخت‌تر و ویرانگرتر از راه می‌رسد.

روایت هر یک از آنها می‌کوشد روایت دیگری را بپوشاند و آن را تحت سیطره‌ی خود بگیرد. اما این امر هرگز به تمامی ممکن نیست. حتی اگر در بحثی مغلوب شویم، این الزامن به معنای ضعف روایت ما یا عدم انطباق آن با واقع نیست. ممکن است ما نتوانسته باشیم به‌خوبی از روایت خود دفاع کنیم، یا طرف مقابل با بهره‌گیری از رتوریکی کارآمدتر، روایت خویش را بر ما تحمیل کرده باشد.

البته این بدان معنا نیست که همه‌ی روایت‌ها از حیث نسبتشان با واقعیت هم‌ارزند. برخی روایت‌ها منسجم‌تر، برخی دقیق‌تر و برخی نیرومندترند. آنچه در مقام نزاع اهمیت می‌یابد، تنها محتوای روایت نیست، بلکه شیوه‌ی عرضه، دفاع و پیشبرد آن نیز هست.

اینجاست که مسئله‌ی حقیقت و دروغ در نسبت با واقعیت مطرح می‌شود. اگر حقیقت را صرفن تطابق گزاره با واقع بدانیم، راستی‌آزمایی یک روایت چندان ساده نخواهد بود. نظریه‌ی تطابق، دست‌کم به‌تنهایی، در برابر پیچیدگی گفتمان‌ها، مناسبات قدرت و سازوکارهای انقیاد کفایت نمی‌کند. هر روایتی، هر اندازه هم که مدعی بازنمایی تمام واقعیت باشد، ناگزیر بخشی از واقع را فرو می‌گذارد و بخشی دیگر را از خلال پرسپکتیو و ذهنیت خویش صورت‌بندی می‌کند. چرا روایت‌ها چنین‌اند؟ و چرا ما تا این اندازه به آنها نیاز داریم؟

اینجاست که می‌توان بحثی فرگشتی را مطرح کرد. انسانِ پسازبانی برای ادامه‌ی زیست خود به روایت نیاز دارد. روایت‌ها صرفن ابزار توصیف جهان نیستند؛ آنها خودِ بودِ ما را می‌سازند و امکان ادامه‌ی زندگی را فراهم می‌کنند. ما با روایت‌ها جهان را سامان می‌دهیم، هویت خویش را می‌سازیم و نسبت خود را با دیگری تعیین می‌کنیم.

معمولن برای به کرسی نشاندن سخن خود از ابزارهایی چون منطق، جدل، مغالطه، استعاره، شعر و دیگر شگردهای بلاغی بهره می‌بریم. آنچه در نهایت نسبت میان روایت‌های قوی و ضعیف را تعیین می‌کند، تنها محتوای آنها نیست، بلکه نحوه‌ی ارائه، توان دفاع از آنها و میزان اقناع‌کنندگی‌شان نیز هست.

جورج و مارتا بر سر حقیقت دعوا نمی‌کنند؛ آنها بر سر حقِ روایت کردن زندگی‌شان می‌جنگند. هر یک می‌خواهد راوی نهایی این ازدواج باشد. پدر مارتا رئیس دانشگاه است و او می‌تواند بیشتر از سازوکارهای قدرت بهره بگیرد. اما جورج نیز استراتژی‌های خود را دارد. او نیز آموخته است که چگونه در این میدان جنگ، خود را اثبات کند و سهم خویش را از قدرت بازستاند. از همین‌جاست که نقش طعمه‌ها پررنگ می‌شود. جورج و مارتا به تماشاگرانی فعال نیاز دارند تا نبرد گلادیاتوری‌شان در برابر چشم‌هایی ناظر و داور، رسمیت پیدا کند. البته هر یک می‌کوشد داوران را نیز به سود روایت خود تغییر دهد و قضاوت آنان را جهت ببخشد. با این همه، هنگامی که سپیده سر می‌زند و آفتاب طلوع می‌کند، گویی گردوغبار این مخاصمه فرومی‌نشیند. نه از آن رو که حقیقت پیروز شده است، بلکه از آن رو که هر دو، پس از فرسودن همه‌ی روایت‌های ممکن، ناچارند بار دیگر در سکوت، با روایتی که از زندگی مشترک خود ساخته‌اند، تنها بمانند.

طلوع صبح وقت سوگواری است؛ سوگواری برای فرزندی که امروز روز تولدش است، اما می‌دانند که هرگز نخواهد آمد. فرزندی که شاید بزرگ‌ترین روایت مشترک زندگی آنها بود. اکنون باید جنگی را که هیچ پیروزی برای هیچ‌کدام نداشت متوقف کنند؛ نه به صلح رسیده‌اند و نه حقیقتی آشکار شده است. تنها آتش‌بسی موقت برقرار شده است تا بتوانند با فقدان روایتی که سال‌ها به آن زیسته‌اند، ادامه دهند.

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه فرهنگ
پربازدیدترین
آخرین اخبار
وب گردی