| کد مطلب: ۶۶۰۶۸

تأملی بر فیلم Everything Everywhere All at Once

میان جهان‌های ممکن و زندگی واقعی

فیلم Everything Everywhere All at Once را می‌توان نمونه‌ای برای اندیشیدن از طریق نظریه‌ی جهان‌های ممکن در نظر گرفت

میان جهان‌های ممکن و زندگی واقعی

 

فیلم‌ها مثل نظریه‌ها نیستند؛ همان‌طور که زندگی نیز هیچ‌گاه به تمامی در نظریه‌ها نمی‌گنجد. همیشه چیزی در زندگی وجود دارد که از نظریه‌ها بیرون می‌افتد. فیلم‌هایی که صرفن بر اساس یک نظریه ساخته می‌شوند، علیرغم ادعاهای بزرگشان، معمولن فیلم‌های بدی هستند. البته فیلم‌هایی هم که بخواهند «عین» زندگی باشند، باز فیلم‌های بدی خواهند بود. فیلم جایی میان نظریه و زندگی شکل می‌گیرد. قواعد زندگی را به هم می‌ریزد؛ اساسن فیلم در جایی رخ می‌دهد که زندگی و قواعد معمول آن با چیزی که می‌بینیم راست نمی‌آید. با این حال، فیلم به طور کامل در یک نظریه نمی‌گنجد؛ همیشه چیزی از نظریه نیز بیرون می‌زند.

فیلم Everything Everywhere All at Once را می‌توان نمونه‌ای برای اندیشیدن از طریق نظریه‌ی جهان‌های ممکن در نظر گرفت؛ نه به این معنا که فیلم عین یک نظریه‌ی فلسفی است، بلکه به این معنا که نظریه می‌تواند برای تحلیل ما یاری‌رسان باشد. کار نظریه اساسن همین است: کمک به اتصال وضعیتی که می‌بینیم از طریق یک گزارش مفهومی، یا کمک به فهم وضعیتی که تجربه می‌کنیم از طریق مفهومی که اندیشمندانه بازسازی شده است.

دیوید لوئیس، فیلسوف معاصر، در نظریه‌ی واقع‌گرایی موجهاتی خود می‌گوید همه‌ی جهان‌های ممکن به همان اندازه‌ی جهان ما واقعی‌اند. جهان ما فقط از این جهت «جهان واقعی» به نظر می‌رسد که جهان ماست و ما در آن قرار داریم. در جهان‌های دیگر، نسخه‌های مشابهی از ما وجود دارند؛ اما آن‌ها خودِ ما نیستند، بلکه همتایان (Counterparts) ما هستند.

فیلم بر اساس ایده‌ای مشابه زمینه‌سازی می‌کند: همه‌ی امکان‌های انسانی، حتی آنهایی که هرگز به آن‌ها فکر نمی‌کنیم، در جهانی موازی با این جهان در حال رخ دادن‌اند. اما فرض کنیم این جهان‌های ممکنِ دیگر، نه در آینده، بلکه همین اکنون وجود داشته باشند؛ نه در اینجا، بلکه در جایی دیگر.

حالا با داشتن چنین فرضی می‌توان پرسشی را مطرح کرد: اگر امکان عبور میان این جهان‌ها وجود داشت و می‌توانستیم توانایی‌ها و تجربه‌هایی را که در یک جهان به دست آورده‌ایم، در جهانی دیگر به کار بگیریم، چه اتفاقی می‌افتاد؟

پلات فیلم دقیقن از همین‌جا آغاز می‌شود.

جوی وانگ (Joy Wang)، دختر ایولین وانگ (Evelyn Wang)، در یکی از جهان‌های دیگر به نام جوبو تاپاکی (Jobu Tupaki)، به دلیل مواجهه با بی‌نهایت جهان و بی‌نهایت امکان، به این نتیجه رسیده است که همه‌چیز بی‌معناست. او که توان عبور میان جهان‌ها را به دست آورده، از این توان برای نابودی استفاده می‌کند و همتاهای ایولین را که ممکن است توانایی مقابله با او را داشته باشند از میان برمی‌دارد.

در جهان ما، ایولین وانگ زنی است که با مشکلاتی کاملن معمولی روبه‌رو است: فروشگاه کوچک خانوادگی‌اش با مشکلات مالیاتی مواجه شده، مأموران اداره‌ی مالیات در آستانه‌ی توقیف اموال او هستند و همسرش، ویموند وانگ (Waymond Wang)، نیز تصمیم گرفته است از او جدا شود. در همین حین است که او درمی‌یابد تنها کسی است که می‌تواند جهان‌ها را نجات دهد.

ایولین شخصیتی قاطع، سخت‌گیر و کنترل‌گر دارد. او عادت کرده است همه‌چیز را به تنهایی حل کند. از نظر او ویموند مردی بی‌عرضه است و دائمن از دخترش جوی نیز ایراد می‌گیرد. او تصور می‌کند بار تمام مشکلات بر دوش اوست و حالا، در میانه‌ی این بحران عظیم، باید مسئولیت نجات همه‌ی جهان‌ها را نیز بر عهده بگیرد.

اما به تدریج روشن می‌شود که مسئله فقط نجات جهان‌ها نیست. پرسش اصلی این است: آیا این همه جهان واقعن درباره‌ی همه‌ی انسان‌هاست؟ یا در حقیقت، این جهان‌ها چیزی جز بازتاب جهان شخصی ایولین نیستند؟

جهان ایولین سال‌ها پیش، با ترک پدرش در چین و انتخاب مسیری دیگر، شکلی دیگر پیدا کرده است. او همواره با امکان‌های از دست‌رفته‌ی زندگی‌اش مواجه بوده است. و اکنون دخترش نیز جهانی را که میان آن‌ها وجود دارد، با فاصله گرفتن از مادر و ناتوانی در گفت‌وگو با او، در معرض نابودی قرار داده است.

شاید مهم‌ترین صحنه‌ی فیلم، همان شبی باشد که مأموران اداره‌ی مالیات برای توقیف اموال به فروشگاه می‌آیند. ممیز مالیاتی، دِردِری بوبِیردرا (Deirdre Beaubeirdre)، در ابتدا شخصیتی سرد و بی‌شفقت به نظر می‌رسد، اما ناگهان در اثر مواجهه‌ای متفاوت، همه‌چیز تغییر می‌کند.

چگونه چنین تغییری رخ می‌دهد؟

ایولین جهان را همچون مسئله‌ای می‌بیند که باید حل شود. برای او همه‌چیز تابع منطق محاسبه و نتیجه است: اگر مشکلی وجود دارد، باید راه‌حلی برای حذف آن پیدا کرد. اما ویموند، که از نظر ایولین کسی است که توان حل کردن مشکلات را ندارد، شیوه‌ی دیگری دارد. او به جای جنگیدن با جهان، با آن همراه می‌شود.

راه او مهربانی است؛ نه به عنوان یک احساس ساده، بلکه به عنوان روشی دیگر برای مواجهه با واقعیت.

فشار و اضطرابی که از بدهکاری، بیماری، پیری، نرسیدن به آرزوها و مشکلات خانوادگی تجربه می‌کنیم، تا حد زیادی از محدودیت نگاه ما ناشی می‌شود. ما درون یک دایره‌ی کوچک زمانی و مکانی گرفتاریم و همان دایره را تمام جهان می‌پنداریم. اما اگر می‌توانستیم همه‌ی امکان‌ها را هم‌زمان ببینیم، شاید بسیاری از چیزهایی که اکنون عظیم و غیرقابل تحمل به نظر می‌رسند، شکل دیگری پیدا می‌کردند.

البته ما چنین امکانی نداریم. ما نمی‌توانیم میان جهان‌های ممکن حرکت کنیم و زندگی‌های دیگر خود را ببینیم. اما می‌توانیم به صورت فرضی خود را در جایگاهی قرار دهیم که از محدودیت چشم‌انداز فعلی فراتر رود؛ چیزی شبیه آنچه «نگاه خدا» است. از چنین منظری، بسیاری از دغدغه‌های ما اندازه‌ی واقعی خود را پیدا می‌کنند. اندازه‌ای که اگر بدانیم خیلی هم مهم نیستند انقدر آزارمان ندهد.

همان‌طور که اگر می‌توانستیم دو سال به آینده برویم و از آنجا به مشکل امروز خود نگاه کنیم، شاید بسیاری از اضطراب‌های اکنون بی‌معنا یا دست‌کم کوچک‌تر به نظر می‌رسیدند.

Everything Everywhere All at Once درباره‌ی جهان‌های بی‌شمار نیست؛ در میان تمام جهان‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم، چگونه همین جهان محدود و همین رابطه‌های ناقص را انتخاب کنیم و به آن‌ها معنا بدهیم. زندگی یک‌جایی می‌ایستد همواره بیرون از ایده‌ها و روایت‌های ما. چگونه می‌توان در قدر مشترک این جهان‌ها کم دردتر زیست

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه فرهنگ
پربازدیدترین
آخرین اخبار
وب گردی