| کد مطلب: ۳۳۲۲۷

از نامی تاریخی تا نظریه‌‏ای سیاسی/ بنیان‏‌گرفتن سیاست از فرهنگ در ایده ایرانشهری به انقلاب محافظه‏‌کارانه می‌‏انجامد

علاقه‏‌های وحدت‏‌گرایانه و یکسان‌‏سازی که طباطبایی در کُنه مفهوم سیاسی‌‏شده ایرانشهر قرار می‌‏دهد، منادی یک‏‌جور خشونت افسارگسیخته ایدئولوژیک علیه هر کسی است که به‌‏نوعی از تن‏‌کردن لباس ایرانشهر سر باز می‌‏زند

از نامی تاریخی تا نظریه‌‏ای سیاسی/ بنیان‏‌گرفتن سیاست از فرهنگ در ایده ایرانشهری به انقلاب محافظه‏‌کارانه می‌‏انجامد

ایرانشهر نامی تاریخی است که در برخی از مطالعات تاریخی پیرامون ایران باستان، به آن اشاره کرده‌اند. نامی که برای تعیین کردن حدود پادشاهی ساسانی و مسائل مربوط به آن، مورد استفاده قرار گرفته است. از این نام معمولاً برای دنبال‌کردن ردِّ تاریخی مجموعه‌ای از آداب فرهنگی و طرح‌واره‌های رفتاری که در طول زمان در محدوده سرزمینی و فرهنگی ایرانشهر تداوم پیدا کرده‌اند، استفاده می‌کنند.

این موضوعی دامنه‌دار است که در مطالعات تاریخی درباره ایران باستان به تولید ادبیات قابل‌توجهی دامن زده است؛ ادبیاتی که در همان حوزه خاص از دانش تاریخی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. من در این یادداشت بنا ندارم به این وجه تاریخی از موضوع ایران و ایرانشهر بپردازم. آنچه من در این نوشته به آن توجه کرده‌ام، استفاده‌ خاص نظریه‌پردازان سیاسی از این داده‌ها برای تولید یک‌جور نظریه سیاسی «مخصوصِ ایران» است که به مفاهیمی مانند دولت، مردم و هویّت سیاسی مربوط می‌شود؛ چیزی که از آن به‌عنوان «نظریه سیاسی ایرانشهر» یاد می‌کنند و در ابتدای امر با آثاری از سیدجواد طباطبایی آغاز شده است.

ایرانشهر؛ مبنای هویت‌یابی سیاسی

در بحثی که طباطبایی برای معرفی‌کردن فهمی که از «ایرانشهر» دارد ارائه کرده، تأکید می‌کند که ««ایرانشهر» مقوله‌ای در تاریخ‌نویسی ایران است و به‌هیچ‌وجه شعاری در پیکار سیاسی نیست. هر بحثی در این باره نیز تنها می‌تواند علمی و با تکیه‌ بر مستندات تاریخی باشد. هر تاریخ‌نویسی، مبتنی بر نظامی از مفاهیم و مقولات است و تاریخ‌نویس جدید نمی‌تواند تنها به آوردن توصیف رخدادها و شرح احوال شاهان بسنده کند.

به این اعتبار، تاریخ، ایدئولوژیِ پیکارِ سیاسی و در خدمت پیکار سیاسی نیست که هر فعال سیاسی آن را برای مقاصد و اهداف خود به کار گیرد. تاریخ زمانی معنایی پیدا می‌کند که رخدادها تحت نظامی از مفاهیم و مقولات، فهمیده و توضیح داده شود و حاصل چنین بحث علمی نیز دانشی است که پرتوی بر فهم گذشته می‌افکند و ابزارهایی برای فهم زمان حال به‌دست می‌دهد». ازاین‌جهت طباطبایی جایی در تاریخ ایران باستان را پیدا کرده است که فکر می‌کند، می‌تواند به‌عنوان مبنایی برای یک‌جور نظریه‌پردازی سیاسی درباره ایران مورداستفاده قرار بگیرد؛ نقطه عزیمتی تاریخی که بناست نقشی اساسی در سامان نظریه سیاسی او بازی کند.

طباطبایی در این باره این‌طور می‌نویسد: «نخستین نقش این مقوله آن است که ایران، به‌عنوان «ایرانشهر»، وجه تمایزی میان این کشور و کشورهای دیگر وارد می‌کند و این امکان را به تاریخ‌نویس می‌دهد که بتواند ویژگی‌های آن را در تمایز با آن کشورها توصیف کند. هدف من از واردکردن این مقوله در بررسی اندیشه سیاسی خواجه نظام‌الملک و تفسیر سیاست‌نامه او، این بود که پرتوی بر تمایزی که میان نظام گفتاری این رساله و به‌عنوان‌مثال «شریعت‌نامه‌هایی» مانند احکام‌السلطانیه ابوالحسن ماوردی بغدادی دارد، بیفکنم». 

ازاین‌جهت ایرانشهر، مفهومی پایه‌ای است که طباطبایی از آن به‌عنوان معیاری برای هویت‌یابی سیاسی استفاده می‌کند. ایرانشهر در این مقام مختصات ایران در مقام یک هویت سیاسی پایدار است؛ هویت سیاسی پایداری که درست مانند بدنی عمل می‌کند که ـ بدون عنایت به پیراهنی که بر تن کرده باشد ـ باید آن را به‌عنوان اصل مرکزی سامان بخش به هستی اصیل واحد سیاسی بفهمیم. من کاملاً متوجه هستم که استفاده‌کردن از استعاره بدن ممکن است حیثیت مفهومی موردنظر طباطبایی برای ایرانشهر را به‌خوبی حفظ نکرده باشد، اما به ضرورتی مفهومی از این استعاره استفاده کرده‌ام که در بخش بعدی بیشتر درباره آن صحبت خواهم کرد. 

طباطبایی برای اینکه بتواند تداوم ایرانشهر به‌عنوان یک سامانه مفهومی پایدار در تاریخ ایران بعد از ساسانی ـ مخصوصاً ایران در دوران اسلامی، تا امروز ـ را نشان دهد، به این مفهوم حیثیت وجودشناختی خالصی اعطا کرده است که در مقام اصلی مستور در پسِ همه صورت‌های ممکن یا واقعی از اندیشه و عمل سیاسی شخصیت‌هایی که ذیل آن قرار می‌گیرند، مشغول عمل‌کردن است.

انگار بگوییم که ایرانشهر نامی است برای خانه‌ای که چهره‌های برجسته موردنظر طباطبایی در آن خانه کرده‌اند؛ به‌نحوی‌که نمی‌توانند از آن خارج شوند. به بیان روشن‌تر، جهان یا حداقل حیثیت سیاسی جهان، برای آنها به‌نحوی وجودی در ایرانشهر و به اعتبار ایرانشهر آشکار می‌شود. طباطبایی برای اینکه بتواند به‌شکل معناداری این کار را انجام دهد، تمهیداتی نظری را اندیشیده که توضیح معناداری برای آنها ارائه نکرده ‌است.

طباطبایی این‌طور فرض می‌کند که می‌شود فردی را در نظر گرفت که می‌تواند به‌شکل رادیکالی در گسست از پیوندهای مذهبی، علایق و وابستگی‌های فرهنگی و واقعیت زندگی روزمره، یا اگر دقیق‌تر بگوییم، از جایی بیرون از حدود امکانی زمانی خاصی که در آن زندگی می‌کند، به موضوعی مثل سیاست فکر کند. این تمهید نظری را بیش از هر جای دیگری در روایتی که درباره خواجه نظام‌الملک ارائه کرده است، می‌توان مشاهده کرد.

او در این زمینه این‌طور آورده است که: «رساله خواجه، دهه‌هایی پس از دو رساله ابوالحسن ماوردی و ابن فَرّا با عنوان «احکام‌السلطانیه»، نوشته شده و بدیهی است که خواجه آن رساله‌ها را می‌شناخت و به‌عنوان وزیر سلجوقیان نیز در عمل با دستگاه خلافت سروکار داشت، اما به‌عنوان یکی از بازماندگان خاندان‌های «دهقان» ایرانی، تصور روشنی از سیر تاریخ ایران در چهار سده پیش از آن داشت و می‌دانست یکی از علل و اسباب استقلال ایران این بود که هرگز در خلافت ادغام نشد. ازاین‌رو خواجه حتی اگر به‌عنوان مسلمان اعتقادی به خلافت می‌داشت، نمی‌توانست نظریه‌پرداز خلافت باشد».

دلالت‌های ایستادن در بیرونِ درون جایی

عبارت پایانی در این فقره طباطبایی را می‌شود به‌عنوان روشن‌ترین حجت ممکن برای ادعای من در نظر گرفت. برای روشن‌شدن این موضوع باید معنای کلمه «اعتقاد داشتن» را در نظر حاضر کنیم. اعتقاد داشتن به یک معنا، با رواداشتن برابر است. وقتی کسی به چیزی اعتقاد دارد، آن‌چیز را روا می‌دارد. روا داشتن، یعنی درون محدوده ارزش‌ها و درون سازمان‌های مادی موضوع اعتقاد، زندگی‌کردن. ازاین‌جهت به‌سختی می‌توان تصور کرد که کسی به چیزی معتقد باشد، اما جهان را به‌نحوی آگاهانه از «جایی در بیرون از آن» تجربه کند.

صرفِ اضافه‌کردن این موضوع که خواجه از طبقه دهقان ایرانی بوده است، نمی‌تواند آن بنیانی را که برای بیرون قرارگرفتن خواجه از «چیزی که به آن اعتقاد دارد» لازم است، در اختیار ما قرار دهد. مگر اینکه پیش‌تر توضیح داده باشیم که طبقه دهقان ایرانی حامل ارزش‌ها یا افقی است که به‌طور بنیادینی «ایرانشهر» را تداوم داده و به‌شکل پنهانی زمینه‌های رشد و بالندگی آن را فراهم آورده است.

همین‌طور صرفِ ظهور یک صورت‌بندی متفاوت از سیاست در مقابل صورت خلافتی جاری در زمان حیات خواجه را نمی‌شود به‌طور تام و تمام به «تداوم ایرانشهر» نسبت داد. هرچند توانسته باشیم به‌شکل معناداری توضیح بدهیم که چطور منابع دانش سیاسی به‌ارث‌رسیده از ایرانشهر، نقش مؤثری در این صورت‌بندی متفاوت داشته است: متأثر بودن از یک نظام ارزشی، یک‌چیز است و ادامه‌دادن یا تداوم عامدانه آن، یک‌چیز دیگر.

چراکه حداقل این‌طور به‌نظر می‌رسد که «ایستادن در بیرونِ درون جایی»، متضمن دو جور آگاهی و دو جور اراده ناشی از این آگاهی است؛ آگاهی از درون و آگاهی از بیرون آن‌چیز. تنها این دو صورت از آگاهی می‌توانند به اراده آگاهانه‌ای که برای این بیرونِ درون قرارگرفتن نیاز داریم، نیرو ببخشد. من بعید می‌دانم که کسی به چیزی اعتقاد داشته باشد، ولی به‌شکلی آگاهانه بخواهد در بیرونِ درون آن قرار بگیرد؛ مگر اینکه از پیش توضیح معناداری ـ چه از جهت سیاسی و چه از جهت دینی ـ برای این اقدام فراهم کرده باشیم. 

دگرسازی و سیاست‌زدایی در ایده ایرانشهری

همه آنچه تا اینجا آوردم برای این بوده است که نشان بدهم چطور «ایرانشهر» برای طباطبایی، عنصر بنیادینی در تحدید حدود هویت و البته مفهومی سیاسی است. مفهومی که برابر نهاد سیاسی، دوست و دشمن خود را با تکیه ‌بر همان اشارات باستانی «ایرانی غیرایرانی» تعیین می‌کند. نامی واحد که برای مجموعه متکثری از گروه‌ها و دسته‌های قومی، زبانی، نژادی، فرهنگی و هویتی، مورداستفاده قرار می‌گیرد.

اگرچه طباطبایی در چند مورد ادعا می‌کند: «مفهوم ایرانشهر، به‌عنوان مقوله‌ای در تاریخ‌نویسی، برای ایضاح مفهوم ایران بزرگ فرهنگی و خلاصه‌ای از پژوهش‌هایی است که نگارنده این سطور از چهاردهه پیش به انجام رسانده است»، اما مفهوم ایرانشهر در صورت‌بندی خاص او، همان‌طور که در ابتدای این فقره آوردم، در بنیان مفهومی سیاسی است. نامی عام است که بر همه هویت‌های فرهنگی دیگری که ذیل آن قرارمی‌گیرند، داده می‌شود. ایرانشهر درواقع نامی است برای واحد سیاسی که درنتیجه سیاست‌زدایی از هر ادعای سیاسی و هویّتی دیگری در محدوده جغرافیایی چیزی که طباطبایی به‌عنوان «ایران بزرگ فرهنگی» معرفی می‌کند، ایجاد شده است. 

من به‌هیچ‌عنوان بنا ندارم از نوعی مرکزگریزی هویتی یا اصالت‌بخشی به عناصر هویت‌خواه موجود ذیل نام ایران، مخصوصاً آنچه امروز به‌عنوان ایران در مقام یک دولت جدید می‌شناسیم، دفاع کنم، اما تمایل دارم به این مسئله اشاره کنم که صورت‌بندی طباطبایی از مفهوم ایرانشهر متضمن نوعی سازوکار دیگری‌ساز و درعین‌حال یک‌جور سیاست‌زدایی از همه صورت‌های ممکن از هویت‌خواهی سیاسی است که به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان آن را نادیده گرفت. فقط در این صورت است که می‌توانیم از چیزی به‌نام «عناصر خاص تاریخ‌نویسی ایرانشهر»، «زبان ایرانشهر»، «جغرافیای ایرانشهر»، «دانشگاه ایرانشهر» و آن‌طور که طباطبایی در اواخر عمر خود می‌گفت؛ «سیاست خارجی ایرانشهر»، صحبت کرد.

ایرانشهر و نابسندگی‌های نظری آن برای ایران امروز

پیش‌تر اشاره کرده بودم که ایرانشهر، در مقام یک مفهوم نظری در بنیان خود حیثیتی سیاسی دارد. یعنی معیار مشخصی برای تعیین‌کردن حدود واحد سیاسی و محتوای هویت سیاسی به ما ارائه می‌کند. همین‌طور به‌طور مختصر در این باره صحبت کرده بودم که چطور این مفهوم برای سیدجواد طباطبایی به اصل بنیادین هر شکلی از موضع‌گیری در سیاست، داخلی و خارجی، تبدیل می‌شود.

ازآنجایی‌که طباطبایی در رخدادهای سیاسی جاری در آخرین روزهای حیاتش سعی کرده بود تا از نظریه خود درباره ایرانشهر به‌عنوان ابزاری برای تأثیرگذاری در روندهای جاری سیاسی در ایران استفاده کند، من فکر می‌کنم می‌توانیم به‌شکل معناداری از آورده‌ها یا نابسندگی‌های سیاسی این مفهوم برای سیاست امروز صحبت کنیم.

برای اینکه بتوانیم به‌شکل معناداری درباره این موضوع صحبت کنیم، باید قبل از هرچیز روایت روشنی از آنچه به‌عنوان سیاست در نظر داریم، ذکر کرده باشیم. من برای اینکه بتوانم ارتباط معناداری با تعریفی که طباطبایی از مفهوم ایرانشهر آورده است برقرار کنم، سعی می‌کنم تا بحث خودم درباره سیاست را بر مفهوم «پایدیا» استوار کنم. در این روایت سیاست عبارت از «پایدیا» است. پایدیا بیش از هر چیز به‌عنوان یک‌جور نظام تربیت فهمیده شده است که به تولید انسان مطلوب منتهی می‌شود.

در این معنا سیاست چیزی جز سازوکار شکل‌بخشیدن به انسان نیست؛ سازوکاری تربیتی که از طریق سازمان‌دهی عرصه‌های مختلف زندگی مدنی و خصوصی و به اعتبار قانون صورت می‌پذیرد. در این معنا سیاست عمل نقش‌بستن انسان مدنی با عنایت به یک الگوی ارزشی یا فرهنگی خاص است. این الگوی فرهنگی خاص به اعتبار نقشی که در سامان‌دادن به آنچه طبیعی فرض شده است، بازی می‌کند، از حیثیتی سیاسی برخوردار می‌شود. در یونان باستان برای هر دولتشهر یک‌جور نظام تربیت خاص را در نظر می‌گیرند. این نظام‌های تربیتی، چه به‌صورت مکتوب و چه به‌عنوان سرمشق‌هایی نوشته‌نشده، به تربیت شهروندان مطلوب می‌پردازند. اجازه بدهید این فهم از سیاست را به‌عنوان مبنایی برای مواجه‌شدن با مفهوم ایرانشهر در نظر بگیریم. 

ایرانشهر و پایدیای ایرانی

اگر بنا باشد به‌شکل معناداری ایرانشهر را در مقام یک مفهوم سیاسی و به‌عنوان یک مفهوم پایدار در طول تاریخ چندهزارساله خود در نظر بگیریم، باید بتوانیم نشان بدهیم که ایرانشهر حداقل از یک‌جهت بر یک‌جور نظام تربیت ایرانی خاص دلالت دارد که الگوی واحدی از شکل‌بخشی به انسان را از دوران باستان تا امروز در خود حفظ کرده است. این مسئله را نمی‌توان فقط با اشاره به برخی از آیین‌های پایدار فرهنگی مثل نوروز یا آیین‌هایی مانند آن توجیه کرد.

برای اینکه بتوانیم به‌شکل معناداری از پایدیای ایرانی صحبت کنیم، باید بتوانیم نشان بدهیم که آیین‌ها یا نظام‌های تربیت موردنظر ما امروز نیز درست همانند گذشته به ساحت‌های مدنی یا شخصیت مدنی افراد شکل می‌بخشند. این آیین‌ها یا ترتیبات فرهنگی همچنین ممکن است در نهادهای سیاسی خاصی نمود پیدا کرده باشند؛ بنابراین اگر بتوانیم درعین‌حال یک‌جور نهاد سیاسی خاص را نام ببریم که در طول زمان و امروز، به‌شکل معناداری در کار تربیت افراد هستند، آنگاه می‌شود از ایده تداوم ایرانشهر به‌عنوان یک مفهوم سیاسی دفاع کرد.

در غیاب این عناصر، این‌طور به‌نظر می‌رسد که ایرانشهر صرفاً یک واحد معنایی مصنوع است که به‌عنوان اصل راهنمای مبارزه سیاسی در وضعیت حاضر در نظر گرفته شده است. حیثیت سیاسی و هویت‌بخشی ایرانشهر، که پیش‌تر به آن اشاره کرده‌ام، تا حد زیادی از ادعای من در اینجا حمایت می‌کند. اگر این ادعا را از من پذیرفته باشید، بر همین اساس می‌توانیم درباره نابسندگی‌های سیاسی این مفهوم صحبت کنیم.

ایرانشهری و امت‌گرایی غیرسیاسی

در جهان دولت‌های ملی، مفهوم ایرانشهری متضمن نوعی امت‎‌گرایی غیرسیاسی تهاجمی است. اگرچه نباید افسار نقد را تا آنجا رها کرد که ظرفیت‌های فرهنگی موجود در این نظریه برای تعریف‌کردن یک‌جور سیاست خارجی منطقه‌ای ناشی از اشتراکات فرهنگی را نادیده بگیریم، اما نظریه سیاسی نیرو گرفته از مفهوم ایرانشهر به‌شکل اجتناب‌ناپذیری نظریه‌ای تهاجمی است.

برخلاف آنچه ممکن است علاقه‌مندان به این نظریه ادعا کنند، یک‌جور امت‌گرایی مبتنی بر ایده «ایران بزرگ» در این نظریه وجود دارد که در مواجهه با دیگر دولت‌های شکل‌گرفته در محدوده تاریخی این نامِ فرهنگی، موضوعی حساسیت‌برانگیز است. ازاین‌جهت سیاست خارجه‌ای که طرفداران ایرانشهرگرایی پیشنهاد می‌کنند، به ‌نوعی ایدئالیسم وحدت‌گرای منطقه‌ای منتهی می‌شود که در مقام دستورالعملی سیاسی در دولت، ممکن است زمینه‌ساز ظهور مناقشات سیاسی قابل‌توجهی با دولت‌های ملی شکل‌گرفته در جغرافیای ایران بزرگ فرهنگی باشد. همین‌طور وقتی صحبت از وجه داخلی این سیاست باشد، با یک‌جور دستورالعمل خشونت‌آمیز حذف و طرد داخلی مواجه می‌شویم. 

Untitled-1

عبارات سیدجواد طباطبایی در کتاب «ملاحظات درباره دانشگاه» را در نظر بگیرید. بخشی از عباراتی که طباطبایی در این زمینه می‌گوید، بر ضرورت پالایش تخصصی اعضای آکادمی دلالت می‌کند. تا اینجای امر این پیشنهاد نیکویی است که ازقضای روزگار باید به اعتبار آن، علیه بخشی از اساتیدی که در آکادمی ایرانی به‌نام طباطبایی و از ایرانشهر صحبت می‌کنند، وارد عمل شد، اما وقتی کمی جلوتر می‌رویم مشاهده می‌کنیم که چطور طباطبایی از این موضوع دستورالعمل شفافی را برای حذف کردن هرکسی که ذیل عنوان ایرانشهر فعالیت نمی‌کند، صادر کرده و از یک‌جور «انقلاب‌فرهنگی ایرانشهر» در دانشگاه ایرانی صحبت می‌کند.

علاقه‌های وحدت‌گرایانه و یکسان‌سازی که طباطبایی در کُنه مفهوم سیاسی‌شده ایرانشهر قرار می‌دهد، منادی یک‌جور خشونت افسارگسیخته ایدئولوژیک علیه هر کسی است که به‌نوعی از تن‌کردن لباس ایرانشهر سر باز می‌زند. نظریه طباطبایی تنها در مورد دانشگاه از چنین خشونت عریانی دفاع نمی‌کند. درعین‌حال خشونتی که از آن صحبت می‌کنم، تنها پیشنهادی عرضی نیست که ممکن است رئیس یک مکتب سیاسی، تحت‌تأثیر خشم‌ها و نفرت‌های شخصی از آنها دفاع کرده باشد؛ بلکه خشونتی جاری و ساری در خود نظریه است.

درکنار همه آنچه درباره روایت سیاسی‌شده از مفهوم ایرانشهر آوردیم، توجه به این نکته از اهمیت زیادی برخوردار است: هربار معیار تحدید سیاست به‌شکل بنیادینی از فرهنگ ریشه گرفته باشد، زمینه‌های لازم برای ظهور انقلاب‌هایی محافظه‌کارانه ایجاد می‌شود. این مسئله مهمی است که در هر مواجهه انتقادی یا همدلانه با نظریه طباطبایی، باید به آن توجه کنیم. 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

دیدگاه

ویژه فرهنگ
آخرین اخبار