یادداشتی بر نمایش «براساس دایی وانیا از آنتون چخوف»
درباب ملال
جهانبینی اجرایی این نمایش بر پایه نوعی ساختارزدایی از متن چخوف بنا شده است.
تئاتر همواره در بزنگاههای بحرانی و شرایط پیچیده اجتماعی، مأمنی برای بازپژوهش رنج، اندوه و خوانش دوباره مناسبات انسانی بوده است. نمایش «براساس دایی وانیا از آنتون چخوف» به نویسندگی و کارگردانی یوسف باپیری و تهیهکنندگی گروه تئاتر تازه، پس از فاصلهای چندساله در کارنامه اجرایی کارگردان، بر صحنه سالن شماره یک مجموعه تئاتر لبخند شکل گرفته است. این اولین اثری بود که از باپیری میدیدم. با جستجو متوجه شدم وی که حدود هفت سال از فضای رسمی اجرای عمومی دور بوده، به جای انتخاب نمایشنامهای صریحاً موضعگیر یا واکنشگرا به قضایای روز، به متنی از چخوف پناه برده است. این تصمیم، نشانی از یک استراتژی هوشمندانه دراماتورژیک در فضایی شیرین و حال خوب کن دارد؛ چراکه دایی وانیا متنی است که در عین داشتن فاصله زیباشناختی از متغیرهای شتابزده، دقیقترین لایههای روانی ملال ساختاری و گسست در روابط انسانی را آسیبشناسی میکند.
فرار از واکنشگرایی
چخوف در نسخه اصلی نمایشنامه، مواجهه استاد بازنشستهای به نام سربریاکوف و همسر جوانش یلنا را با اهالی یک ملک روستایی تصویر میکند؛ الگویی که در آن، ورود شهرنشینان به ملک، تعادل شکننده موجود را برهم زده و سرخوردگیها، آرزوهای بربادرفته و عشقهای یکطرفه را آشکار میسازد. با این حال، باپیری در این بازخوانی، از تقلیل اثر به یک درام خانوادگی یا رئالیسم روانشناختی محض سر باز زده است.
جهان بینی اجرایی این نمایش بر پایه نوعی ساختارزدایی از متن چخوف بنا شده است. در این فرآیند، تمرکز اصلی از گرهافکنیهای پیرنگ به سوی ساختارهای زیرین گفتوگو و اتمسفر ملالانگیز جاری در روابط سوق یافته است. این چرخش معنایی، نشاندهنده گذر از تراژدیهای قهرمانمحور به سمت بازنمایی وضعیتهای منفعل و ایستا در تئاتر معاصر است.
انحلال مرزهای شخصیت
باپیری مرزهای شخصیتپردازی را در هم شکسته است. در این نمایش، تمایز میان کاراکترها — اعم از زن و مرد، اصلی و فرعی — سیال و نفوذپذیر میشود. اهمیت مانورهای کلامی در این اجرا، نه در هویت گوینده، بلکه در نحوه بیان و فضای گفتوگو نهفته است. هنگامی که دیالوگها بدون وابستگی قطعی به یک هویت خاص ادا میشوند، رنج انسانی از یک امر شخصی به یک وضعیت فراگیر و ساختاری ارتقا مییابد. این انحلال شخصیت، نشاندهنده رویکردی انتقادی به انفعال انسان معاصر است؛ انسانی که در مواجهه با مناسبات محیطی، عامل بودن خود را از دست داده و به سخنگوی موقعیتی یکسان تبدیل شده است.
اجرای دوگانه
یکی از ساختار شکنترین ابعاد این نمایش، سپردن تمامی نقشها و لایههای متنی به دو بازیگر یعنی محمدحسن معجونی و هوتن شکیبا است. بازیگران در این فرم، بهجای ایهامی تجسمی یا تقلید نقش، به مثابه حاملان متن عمل میکنند که وظیفه دارند شبکه پیچیده روابط شخصیتهای اصلی و فرعی نمایشنامه چخوف را تنها با اتکا به کلام، لحن و تغییرات جزئی در موضعگیری بدنی بازآفرینی کنند. دو بازیگر با جابهجایی مداوم میان موقعیتها، طنز تلخ و سیاهی را تولید میکنند که برگرفته از تکرار مکررات و عدم امکان تغییر در وضعیت زیسته است.
مواجهه با ملال
تصمیم کارگردان مبنی بر حذف مونولوگ پایانی سونیا یکی از رادیکالترین مواجههها با متن چخوف است. در نمایشنامه اصلی، سونیا در پایان اثر، خطاب به وانیا مونولوگی مشهور ایراد میکند و در آن از رنجهای حال حاضر و امید به آرامش و رستگاری در جهان دیگر سخن میگوید.
حذف این بخش در اجرای باپیری، لایهای نوین از معنا را آشکار میسازد. کارگردان امتناع میورزد از اینکه تسلیبخشی کاذب یا امیدی فراتاریخی به تماشاگر معاصر عرضه دارد. با حذف این بخش، نمایش در نقطهای از ملال عریان به پایان میرسد و مخاطب را با واقعیت زیسته و بیپاسخ مانده تنها میگذارد. این حذف، اثر را از یک بازخوانی منفعل به یک بیانیه زیباشناختی درباره امتناع از ارائه امید مصنوعی تبدیل میکند.
پایانبندی این نمایش با بیانیهای درباره بوسه تعویض میشود. بیانیهای انسانی، لبخندآور و البته کمی خارج از بحث؛ درست همانند اشاراتی در میانه به اسرائیل و آثار دیوید هر. هرچند باید گفت که این نمایش در مقایسه با سایر آثار هنری بعد از وقایع زن زندگی آزادی و هفتم اکتبر بالاخص از سینما جلوتر ایستاده و دغدغهمندتر، آگاهتر و واقعگرایانهتر از آنها چه در فرم و چه محتوا عمل میکند.
نمایش «براساس دایی وانیا از آنتون چخوف»، اثری است که موفق میشود یک متن کلاسیک را به مسئلهای زنده و حاد برای تئاتر معاصر تبدیل کند. باپیری نشان داده است که چگونه میتوان با پناه بردن به ریشههای بنیادی درام، انفعال و گسستهای روانشناختی انسان معاصر را به نقد کشید.