درسهای اشتباهی که آمریکا از ایران میآموزد
برتری تاکتیکی هرگز نمیتواند بیکفایتی راهبردی را جبران کند
هیچ میزان از برتری فنی نمیتواند بیکفایتی راهبردی ناشی از مطالبه انجام امور ناممکن از ارتش را جبران کند.
نوشته برت دوورو، مورخی که در زمینه اقتصاد و امور نظامی روم باستان تخصص دارد
منبع : فارن پالیسی
اگرچه درگیری میان ایران و تنگه هرمز هنوز تا پایان فاصله زیادی دارد، تحلیلگران از هماکنون با شتاب در حال اعلام این هستند که چه درسهایی باید از آن آموخت. گونهای نوظهور از مقالات سیاست امنیتی بر کاستیهای مختلف لجستیکی و تاکتیکی عملیات آمریکا علیه ایران تأکید میکند: نبود آمادگی برای اختلال در حملونقل نفت و کود شیمیایی، کمبود ذخایر مهمات هدایتشونده دقیق و موشکهای رهگیر، ناتوانی عمومی در آمادهسازی مؤثر برای مقابله با پهپادهای انتحاری ارزانقیمت، کمبود ناوهای مینروب و مواردی از این دست.
اینها درسهای مفیدی هستند که ممکن است به ایالات متحده در آماده شدن برای درگیریهای آینده کمک کنند، اما علت بنیادی ناکامی این کشور در تنگه هرمز نیستند. حتی اگر برخی یا همه این مشکلات مدتها پیش از آغاز درگیری برطرف شده بودند، دشوار است تصور کنیم که چگونه میتوانستند مانع شکست دولت ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگ شوند؛ اهدافی همچون تغییر رژیم در ایران، نابودی توان حملات دوربرد ایران، یا ایجاد تغییرات اساسی در سیاست ایران در قبال سلاحهای هستهای و نیروهای نیابتی منطقهای.
درست است که ذخایر بیشتر مهمات و آمادگی بهتر برای مقابله با کمبود نفت شاید امکان یک کارزار بمباران طولانیتر یا فشار اقتصادی شدیدتر را فراهم میکرد، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره بتواند به چیزی دست یابد که نزدیک به شش ماه عملیات تاکنون نتوانسته است. اکنون به نظر میرسد محتملترین نتیجه این شکست نظامی، ناکامی راهبردی باشد؛ ناکامیای که ایران را با دست بازتری برای پیگیری جاهطلبیهای هستهای، کنترل بیشتر بر تنگه هرمز و در نتیجه نفوذ بیشتر بر کشورهای حوزه خلیج فارس باقی خواهد گذاشت.
ارتش آمریکا همچنان بهطور چشمگیری توانمند است. این ارتش حتی در این جنگ که بهنحوی ضعیف طراحی شده بود، قابلیتهای فنیای را به نمایش گذاشت که در حال حاضر هیچ نیروی نظامی دیگری در جهان با آن برابری نمیکند؛ از جمله توانایی اعمال قدرت نظامی در فاصلهای بیش از ٧ هزار مایل از سواحل آمریکا و به دست گرفتن کنترل آسمان ایران با سهولتی که جهان در جنگهای آمریکا به آن عادت کرده است. خسارات واردشده نیز بهشدت نامتوازن بودهاند. ایالت متحده دستکم ١٨ کشته و بیش از ٦٠٠ زخمی داده است، در حالی که تلفات ایران تقریبا بهطور قطع به چندین هزار نفر میرسد، هرچند رقم دقیق آن مشخص نیست. بهاختصار، حتی با وجود شکستهای برنامهریزی و لجستیکی، ارتش آمریکا نشان داده است که همچنان نیرویی بسیار خطرناک است.
با این حال، هیچ میزان از برتری فنی نمیتواند بیکفایتی راهبردی ناشی از مطالبه انجام امور ناممکن از ارتش را جبران کند. دونالد ترامپ از ارتش آمریکا نه یک مأموریت ناممکن، بلکه سه مأموریت ناممکن خواسته است و سپس با خشم و شگفتی به شکست آن واکنش نشان داده است.
نخستین این مأموریتهای ناممکن، هدف اعلامشده دولت برای دستیابی به تغییر رژیم بدون هیچگونه عملیات زمینی بود. دستیابی به پیروزی راهبردی صرفا از طریق قدرت هوایی، آرزوی دیرینه نیروهای هوایی مستقل در سراسر جهان بوده است؛ از زمانی که نظریهپرداز ایتالیایی جولیو دوهه در سال ١٩٢١ پیشبینی کرد که جنگهای آینده را میتوان تنها با بمبافکنها برد. او حتی در سال ١٩٢٨ تا آنجا پیش رفت که ادعا کرد تنها ٣٠٠ تن بمب که بر یک کشور متوسط فرو ریخته شود، میتواند ظرف یک ماه به جنگ پایان دهد.
این نظریه که جنگها را میتوان صرفا از طریق قدرت هوایی به پیروزی رساند، اکنون یکی از آزمودهشدهترین نظریهها در کل تاریخ جنگ صنعتی مدرن است. با این حال، ٤٠ هزار تن بمبی که آلمان در جریان «بلیتس» بر لندن فرو ریخت، تنها اراده بریتانیاییها برای مقاومت را مستحکمتر کرد. در مقابل، ٥.٢ میلیون تن بمبی که متفقین در طول جنگ جهانی دوم بر آلمان ریختند، خسارات سنگینی وارد آوردند و رژیم آدولف هیتلر را با انتخابهای دشواری روبهرو کردند، اما آن را به فروپاشی وادار نکردند و حتی به نظر میرسد تعهد عمومی به ادامه جنگ را تقویت کردند. ٨ میلیون تن بمبی که ایالت متحده در جنگ ویتنام فرو ریخت نیز دستاورد چندانی نداشت و شاید حتی در مجموع نتیجهای معکوس به بار آورد؛ زیرا حمایت جمعیت غیرنظامی از اهداف جنگی کمونیستها را افزایش داد، در حالی که افکار عمومی آمریکا را از جنگ بیگانه کرد.
ممکن است فروپاشاندن یک رژیم از طریق بمباران هوایی، در هر سطحی پایینتر از استفاده از سلاح هستهای، اساسا ناممکن باشد. نزدیکترین نمونه به چنین موفقیتی، کارزار ناتو علیه صربستان تحت رهبری اسلوبودان میلوشویچ بود. اما حتی در آن مورد نیز بمبارانها در ژوئن ١٩٩٩ متوقف شدند، در حالی که رژیم میلوشویچ تازه در اکتبر ٢٠٠٠ و در پی تظاهرات گسترده مردمی سقوط کرد.
بنابراین احتمال آنکه رژیم ایران صرفا از طریق اعمال قدرت هوایی فروبپاشد، تقریبا صفر بود. از این رو دومین مأموریت ناممکنی که از ارتش آمریکا خواسته شد، خنثی کردن توان موشکهای بالستیک و پهپادی ایران، آن هم کامل از طریق عملیات هوایی بود. اما این مأموریت ــ یعنی از کار انداختن توان پرتابگرهای متحرک با حداقل نیروهای زمینی ــ نیز بارها در گذشته آزموده شده و هرگز موفق نبوده است.
در جنگ جهانی دوم، نیروهای هوایی آمریکا و بریتانیا تلاش گستردهای کردند تا از طریق یک کارزار بمباران وسیع موسوم به «عملیات کراسبو» تولید و پرتاب بمبهای پرنده ١V- و موشکهای ٢V- آلمان را متوقف کنند، اما نتوانستند جلوی پرتابها را بگیرند. علت ساده بود: استحکامبخشی یا پنهان کردن مراکز تولید و سکوهای پرتاب بیش از حد آسان بود.
ظهور مهمات هدایتشونده دقیق نیز این معادله را تغییر نداده است، زیرا همزمان سامانههای پرتاب متحرک نیز پدید آمدهاند. بهطور مشهور، تلاشها برای نابودی پرتابگرهای موشک اسکاد عراق از هوا در جریان جنگ خلیج فارس حتی به یک مورد انهدام قطعی و تأییدشده نیز منجر نشد. اسرائیل نیز طی دو دهه گذشته عملیات هوایی گستردهای را بر فراز غزه و جنوب لبنان برای جلوگیری از شلیک موشکهای حماس و حزبا به خاک اسرائیل انجام داده است، اما تنها عملیات زمینی در هر دو منطقه توانست این حملات موشکی را متوقف کند.
ائتلافهای متعددی از کشورها نیز تلاش کردهاند موشکها و پهپادهای حوثیها را که از یمن شلیک میشوند خاموش کنند، اما این حملات همچنان ادامه دارند. حتی با وجود مهمات هدایتشونده دقیق، به نظر نمیرسد بتوان تنها از طریق قدرت هوایی تعداد کافی از سامانههای پرتاب متحرک را ــ که میتوانند از محلهای پنهان شلیک کنند و سپس بهسرعت جابهجا شوند ــ نابود کرد تا یک کارزار پهپادی یا موشکی پایان یابد. همانگونه که فروپاشی رژیمها ظاهرا به نیروهای زمینی نیاز دارد، متوقف کردن موشکها نیز به نظر مستلزم حضور نیروهای زمینی است.
آخرین راهحل جایگزینی که به نظر میرسد دولت ترامپ به آن متوسل شده، اجرای یک سامانه دفاع موشکی تقریبا بینقص در بخش بزرگی از منطقه خلیج فارس است تا مانع از آسیبرساندن ایران به زیرساختهای کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس شود؛ کشورهایی که تلاش نظامی آمریکا تا حد زیادی به میزبانی و همکاری آنها وابسته است. سرمایهگذاری بیشتر در روشهای مقرونبهصرفه رهگیری، مانند روشهایی که در اوکراین به کار گرفته میشوند، و همچنین استقرار سامانههای بیشتر پدافند هوایی کوتاهبرد، احتمال میتوانست به ارتش آمریکا امکان دهد درصد بیشتری از حملات ایران را رهگیری کند. با این حال، در شرایطی که تولید پهپادها و موشکهای بالستیک همچنان بسیار ارزانتر و سریعتر از تولید سامانههای رهگیری آنهاست، از همان ابتدا محتمل بود که ایران سرانجام ظرفیت دفاعی منطقه را اشباع کند. یک مأموریت ناممکن دیگر نمیتوانست شکست دو مأموریت ناممکن قبلی را جبران کند.
اگر ارتش آمریکا به هشداری درباره خطرات و فرصتهای ناشی از پهپادها و همچنین مشکلات دیرینه تدارکاتی در حوزههایی مانند ناوچهها، مینروبها و تأسیسات مقاومشده هواپیماها نیاز داشت، اکنون آن هشدار را دریافت کرده است. اما این جنگ در راهروهای وزارت دفاع آمریکا باخته نشد؛ بلکه در راهروهای کاخ سفید باخته شد.
اگر ترامپ قادر نبود خطر درخواست انجام مأموریتهای ناممکن از ارتش آمریکا را درک کند، وظیفه وزیر دفاع او بود که وی را از این خطر آگاه سازد. اما ترامپ بهجای انتخاب یک وزیر دفاع باتجربه و توانمند، فردی صرفا مطیع و چاپلوس را برگزید؛ فردی که ناتوانی آشکارش او را وفادارتر نیز میکرد: پیت هگست.
هگست نیز به نوبه خود تلاش فراوانی کرده است تا ردههای عالی فرماندهی را از هر کسی که احتمال میرفت نظری مخالف ارائه کند، پاکسازی کند. بدنه افسران آمریکایی هرگز در رساندن اخبار ناخوشایند به تصمیمگیرندگان سیاسی چندان موفق نبوده است، اما رویکرد هگست عمل تضمین میکرد که پنتاگون هیچگاه در برابر بیکفایتی ریاستجمهوری مقاومت نکند. گزارشها حاکی از آن است که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش، تلاش محدودی برای هشدار دادن درباره دشواریهای مأموریت انجام داد، اما این هشدار در میان تبلیغات و خوشبینی افراطی هگست گم شد.
همه اینها قابل پیشبینی بود و در واقع بخش بزرگی از آن نیز از پیش پیشبینی شده بود. بنابراین، هرچند مسئولیت مستقیم این فاجعه در ایران بر عهده ترامپ و مشاوران ناتوان اوست، مسئولیت نهایی در جایی قرار دارد که هیچ سیاستمداری حاضر به اعتراف به آن نیست: رأیدهندگان. این انتخاب بخشی از رأیدهندگان آمریکایی بود که ترامپ را ــ فردی که آشکارا فاقد صلاحیت، ناتوان از پذیرش اطلاعات ناخوشایند یا مخالف، و مشتاق احاطه شدن با افراد بلهقربانگو است ــ دوباره به کاخ سفید بازگرداندند.
مشخص شد که انتخاب فرمانده قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، با انتخاب سرگرمکنندهترین مجری یک برنامه تلویزیونی واقعنما یکسان نیست. بیتردید هماکنون در پنتاگون گزارشهایی درباره «درسهای آموختهشده» در حال نگارش است. اما در حالی که پیامدهای راهبردی این شکست قابل پیشبینی و شرمآور ــ از افزایش قیمت نفت گرفته تا تحلیل رفتن منابع آمریکا ــ همچنان رو به افزایش است، پرسش اصلی این است که آیا رأیدهندگان آمریکایی دریافتهاند که هیچ میزان از برتری نظامی نمیتواند آنان را
از پیامدهای انتخابهای نادرست خود در پای صندوق رأی مصون نگه دارد یا نه.