فارن افرز: چرا جنگطلبی ترامپ نشانهی ضعف است؟
فارن افرز استدلال میکند که اتکای بیش از حد دونالد ترامپ به تهدید و اجبار، بدون در نظر گرفتن «تضمین» برای طرف مقابل، این ابزار دیپلماتیک را ناکارآمد کرده است. به اعتقاد آنها، رویکرد ستیزهجویانه ترامپ نه تنها در پیشبرد اهداف آمریکا شکست خورده، بلکه با تضعیف اعتبار واشنگتن، جایگاه این کشور را در برابر رقبا و متحدانش متزلزل کرده و نمونه بارز آن، بنبست کنونی در درگیری با ایران است.
به گزارش هممیهن آنلاین و به نقل از فراز، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در دومین دوره ریاستجمهوری خود جاهطلبیهای دیپلماتیک بزرگی را ترسیم کرده است. او وعده داده که در اوکراین و غزه صلح برقرار کند، سعی کرده مانع از دستیابی ایران به بمب هستهای شود، دهها قرارداد تجاری جدید را دنبال کرده، از کشورهای آمریکای لاتین خواسته در زمینه مهاجرت و قاچاق مواد مخدر همکاری کنند، و متحدان آمریکا را تحت فشار قرار داده تا سهم بیشتری از هزینههای دفاعی خود را بپردازند. ترامپ برای دستیابی به این اهداف، اغلب از «اجبار» استفاده کرده است. تنها در همین دوره، ترامپ حداقل علیه ۲۰ کشور، که برخی از آنها متحدان آمریکا هستند، تهدیدهای اقتصادی و نظامی مطرح کرده است.
اما بارها و بارها، تلاشهای اجباری دولت او با ناکامی مواجه شده است. جنگ روسیه علیه اوکراین همچنان ادامه دارد. تنها تعداد انگشتشماری از قراردادهای تجاری امضا شده و تعرفههای اعمالشده توسط آمریکا همچنان بالاست. تهدید به الحاق گرینلند و کانادا تنها منجر به دوری متحدان آمریکا شده است. اخیراً، پس از آنکه کارزار اقتصادی «فشار حداکثری» او برای واداشتن ایران به امتیازدهی در برنامههای موشکی بالستیک و هستهای شکست خورد، ترامپ به جنگ تمامعیار روی آورد. اما تهران سرسختانه ایستادگی کرد، کنترل جدیدی بر ترافیک دریایی تنگه هرمز به دست گرفت و با فروپاشی آتشبس، درگیری بر سر تنگه از سر گرفته شد.
این یک پارادوکس آشکار است: ترامپ بهطور ویژهای به اجبار به عنوان ابزار اصلی سیاست خارجی متعهد است، با این حال یکی از کماثرترینِ اجراکنندگان آن است. مشکل در آمیختن مفهوم اجبار - که یک استراتژی دیپلماتیک ظریف است - با ستیزهجویی و نمایش خامِ قدرت توسط ترامپ نهفته است. اما اجبار مؤثر به چیزی بیش از تهدیدهای خشن نیاز دارد. در واقع، رویکرد ترامپ احتمال تبعیت مخالفان از خواستههای او را کاهش میدهد؛ هم با آشکار کردن محدودیتهای توانایی و اراده آمریکا و هم با تضعیف اعتبار تضمینهای آمریکا مبنی بر اینکه اگر اهداف تسلیم شوند، رها خواهند شد.
تلاشهای خودویرانگرانه ترامپ در زمینه اجبار، در حال تضعیف قدرت اجباری واقعی آمریکا است. مگر اینکه دولتهای آینده و کنگره برای معکوس کردن این آسیب اقدام کنند، از قضا، رئیسجمهوری که شیفته اجبار است، توانایی آمریکا برای استفاده مؤثر از آن را برای سالهای آینده تخریب کرده است.
وقتی گزینه «انجام بده یا عواقبش را بپذیر» روی میز است
هنگامی که یک دولت از استراتژی اجبار استفاده میکند، از تهدید به مجازات (مانند تحریمها، تعرفهها یا حملات هوایی) برای تغییر رفتار دولت دیگر بهره میگیرد. برای مثال، پس از شناسایی یک کشور در حال ساخت رآکتور هستهای مخفی، یک دولت ممکن است هدف را مجبور کند تا بازرسیهای بینالمللی را بپذیرد تا از نابودی تأسیسات از طریق نیروی نظامی جلوگیری کند. یا ممکن است دولتی را برای پایان دادن به نقض حقوق بشر تحت فشار قرار دهد تا از درد تحریم اقتصادی در امان بماند. اجبار یک انتخاب ارائه میدهد: تسلیم شدن در برابر خواستههای طرفِ اجبارکننده یا تحمل عواقب.
در یک سناریوی ایدهآل، اجبارکنندگان نیازی ندارند که تهدیدهای خود را واقعاً عملی کنند، زیرا اهداف صرفاً بر اساس مجازات احتمالی تسلیم میشوند. اما در واقعیت، گاهی نمایش قدرت برای اثبات معتبر و جدی بودن تهدیدها لازم است: اعمال تحریمها، بسیج نیروها یا انجام حملات محدود همگی میتوانند بخشی از یک استراتژی اجباری باشند. اما وقتی دولتی سعی میکند هدف کاملِ خواسته اولیه خود را با توسل به زورِ عریان به دست آورد، اجبار شکست خورده است؛ برای مثال، نابودی تأسیسات هستهای از طریق حملات هوایی پس از آنکه کشور هدف از تعطیلی داوطلبانه آن خودداری کرد.
بیشتر سیاستگذاران به طور شهودی درک میکنند که اثربخشی اجبار به قدرت تهدید بستگی دارد. آنها فرض میکنند که اهداف زمانی امتیاز میدهند که تهدید به مجازات چنان جدی و غیرقابل انکار باشد که راهی جز تسلیم باقی نماند. اما تهدید به تنهایی برای اجبار موفق کافی نیست، زیرا حتی تهدیدهای بسیار معتبر نیز اگر مشروط نباشند، شکست میخورند. برای اینکه اجبار کارساز باشد، هدف باید اعتماد داشته باشد که میتواند از طریق انطباق، از درد جلوگیری کند. همانطور که توماس شلینگ، اقتصاددان، دههها پیش استدلال کرد، اجبارکنندگان نه تنها باید اهداف را تهدید کنند، بلکه باید به آنها اطمینان دهند که پس از تغییر رفتارشان مجازات نخواهند شد.
تأکید بیش از حد بر تهدیدها برای اجبارکنندگان مشکلساز است، زیرا «تضمینها» را تضعیف میکند. حتی اجبارکنندگان صادق نیز با این دوراهی مواجهاند: اقداماتی که برای تقویت اعتبار تهدیدهایشان انجام میدهند، اغلب تضمینهایشان را تخریب میکند. به عنوان مثال، بسیج نیروهای نظامی اعتبار تهدید به استفاده از آنها را افزایش میدهد، اما همچنین این خطر را به همراه دارد که نشان دهد استفاده از زور اجتنابناپذیر است و زمان تصمیمگیری اجبارکننده بین جنگ یا عقبنشینی را کاهش میدهد. ممکن است به نظر برسد که دولتهای دارای ارتشهای قدرتمند، اجبارکنندگان ممتازی خواهند بود، اما برخلاف انتظار، تحقیقات نشان میدهد که مزیت در قدرت نظامی، شانس اجبار موفق را افزایش نمیدهد. در مطالعهای بر روی تهدیدهای بینالمللی بین سالهای ۱۹۱۸ تا ۲۰۰۱، تاد سکسر، دانشمند علوم سیاسی، دریافت که اجبارکنندگانی که از نظر نظامی قویتر از اهداف خود هستند، تنها در ۳۶ درصد مواقع به آنچه میخواستند دست یافتند، در حالی که این رقم برای دولتها به طور کلی حدود ۴۱ درصد بوده است. در نمونهای دیگر از «دوراهی تضمین»، وقتی کشورهای اجبارکننده ائتلاف تشکیل میدهند، میتوانند شدت برخی مجازاتها مانند تحریمها را افزایش دهند. اما تشکیل ائتلافهای اجباری، لغو آن تحریمها را نیز دشوارتر میکند و اعتبار پیشنهادات برای کاهش تنش را تضعیف مینماید.
با وجود نیاز به تعادل، سیاستگذاران آمریکایی مدتهاست که تهدید را بر تضمین ترجیح دادهاند. از دوران ریگان تا دولت بایدن، اسناد استراتژی امنیت ملی، که به عنوان شاخصی تقریبی از سیگنالهای دیپلماتیک آمریکا عمل میکنند، ۱۳ برابر بیشتر از آنکه تضمین ارائه دهند، بر تهدید تصریح کردهاند. این اتکای بیش از حد به تهدید، اعتبار تضمینهای آمریکا را تضعیف کرده و تلاشهای اجباری واشنگتن را به شکست کشانده است. برای مثال، در اواسط دهه ۱۹۹۰، صدام حسین دیکتاتور عراق، وضعیت خود را برای مشاورانش اینگونه ترسیم کرد: عراق یا باید تحریمهای تحت رهبری آمریکا را تحمل کند و در عین حال با بازرسی برای سلاحهای کشتار جمعی موافقت کند، یا همان تحریمها را بدون بازرسی تحمل کند. با درک اینکه هیچ راهی برای فرار از مجازات وجود ندارد، حسین به سادگی همکاری را متوقف کرد و تلاشهای آمریکا برای اجبار شکست خورد. شکست دولت ترامپ در اجبار، این مشکل دیرینه در سیاست خارجی آمریکا را بسیار بدتر کرده است.
قلدر محله
ترامپ در دور اول ریاستجمهوریاش تلاش کرد از اجبار اقتصادی و نظامی استفاده کند - به ویژه در تهدیدهایش برای بارش «آتش و خشم» بر سر کره شمالی در سال ۲۰۱۷ و ترور سردار قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰ -، اما چنین تلاشهایی همچنان نسبتاً محدود بودند و در کنار سایر ابزارهای کشورداری دنبال میشدند. با این حال، در دور دوم، دکترین سیاست خارجی ترامپ یک اصل ساده را گرامی داشته است: همیشه تهدید کن. او عناصر غیرقهرآمیز و قدرت نرم ابزارهای سیاست خارجی را - که با انحلال آژانس توسعه بینالمللی آمریکا و اخراجهای گسترده در وزارت امور خارجه مشهود است - به نفع قلدری علیه متحدان و دشمنان با تهدید تعرفهها، تحریمها و نیروی نظامی کنار گذاشته است. اخاذی تهاجمی ترامپ از شرکای ناتو در مسائل تجاری و سرزمینی، ترجیح او را برای گرفتن امتیازات در لحظه، به جای ایجاد روابط برای آینده نشان میدهد.
وقتی ترامپ با مقاومت در برابر خواستههای اجباری خود مواجه شد، در استفاده از ارتش آمریکا شتاب کرد. این شامل حمله به حوثیها در یمن در سال ۲۰۲۵ پس از حملات این گروه به خطوط کشتیرانی دریای سرخ، بازداشت نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا در ماه ژانویه برای تضمین کنترل بر نفت این کشور، حملات مداوم علیه به اصطلاح «نارکوتوریستها» (قاچاقچیان تروریست) در دریای کارائیب و ماهها جنگ در ایران است. این عملیاتهای نظامی با زورِ عریان، معمولاً پس از شکستهای اجباری صورت گرفتهاند. مادورو تسلیم نشد، بنابراین ترامپ دستور بازداشت او را صادر کرد؛ ایران تأسیسات غنیسازی اورانیوم خود را واگذار نکرد، بنابراین ترامپ آنها را بمباران کرد. با وجود انتقادات فزاینده داخلی و بینالمللی، اشتهای او برای درگیری کاهش نیافته است. امسال، ترامپ همچنان به صدور تهدید علیه کانادا، کوبا، دانمارک و سایر کشورها ادامه داده است.
این رویکرد را بهتر میتوان «ستیزهجویی» توصیف کرد: سیاست خارجی ترامپ از تهدیدهای جنگطلبانه به عنوان اولین گزینه استفاده میکند. ستیزهجویی به دلایل متعددی استراتژی اجباری ضعیفی است. نخست اینکه نیروی نظامی محدودیتهایی دارد و افشای این محدودیتها میتواند دشمنان را برای مقاومت تشویق کند. هدف نهایی اجبار، به دست آوردن نتیجه مطلوب بدون استفاده از زور است؛ یعنی متقاعد کردن هدف به اینکه هزینه سرپیچی بدون نیاز به اثبات آن، غیرقابلتحمل است. وقتی اجبارکنندگان مجبور میشوند تهدیدها را عملی کنند، باید نشان دهند که واقعاً میتوانند مجازات را برای هدف غیرقابلتحمل کنند. اگر اجبارکننده ناتوان از اثبات حرف خود در عمل باشد، یا اگر هدف سرسختتر از حد انتظار ظاهر شود، اجبار شکست میخورد.
تضاد میان عملیات نظامی ترامپ در ونزوئلا و ایران، تفاوت میان موفقیت و شکست را نشان میدهد. عملیات بازداشت مادورو نشان داد که ارتش آمریکا میتواند عملیاتهای مستقیم و دقیق علیه رهبری سرکش ونزوئلا را با کمترین هزینه اجرا کند. رژیم جانشین دلسی رودریگز، برای پرهیز از تحمل سرنوشت مادورو یا بدتر از آن، با خواستههای ترامپ موافقت کرد. با این حال، در ایران، جنگ محدودیتهای آمریکا را آشکار کرد. جغرافیای ایران، و همچنین پهپادها و مینهای آن، ایالات متحده را در جلوگیری از بسته شدن تنگه هرمز توسط تهران ناتوان کرد و افزایش هزینه نفت و کاهش ذخایر موشکهای رهگیر آمریکا، برای واشنگتن تعهد به یک درگیری نظامی طولانیمدت را پرخطر ساخت. این موضوع ایران را تشویق کرد تا در برابر خواستههای آمریکا مقاومت کند و امتیازات هستهای که تهران ممکن بود قبل از جنگ در نظر گرفته باشد، اکنون احتمالاً از روی میز برداشته شده است.
صدور مداوم تهدیدها همچنین منجر به عقبنشینیهای بیشتر میشود. در چندین مورد، ترامپ هنگام مواجهه با هزینههای بالا تصمیم گرفت تهدیدها را عملی نکند. او تعرفهها بر واردات چین را پس از آنکه پکن تهدید کرد با توقف صادرات مواد معدنی کمیاب به صنایع کلیدی آمریکا ضربه میزند، لغو کرد. به همین ترتیب، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، مجبور شد تهدید ترامپ برای الحاق زورکی گرینلند را پس از اعزام نیروهای دفاعی توسط دانمارک پس بگیرد و انسجام ناتو را به خطر بیندازد. این الگوی صدور تهدیدهای بزرگ و سپس عقبنشینی، اجبار آمریکا را با دعوت به سرپیچی تضعیف میکند: مخالفان یاد میگیرند که بهترین راه برای دفع ترامپ، نشان ندادن ضعف و تهدید به تلافی شدید است.
بدترین نقص در رویکرد ترامپ به اجبار، غفلت از ارائه تضمینهای معتبر است که مجازاتهایش قابل پرهیز هستند. ویژگی تعیینکننده سیاست خارجی دولت دوم ترامپ، تأکید بر قدرت و کشندگی آمریکا و رد متناظرِ هرگونه محدودیت در توانایی ایالات متحده برای استفاده از زور است. ادعاهای ترامپ برای قدرت اجرایی بیقیدوشرط با بودجه ۱.۵ تریلیون دلاری پیشنهادی او برای آنچه «وزارت جنگ» نامیده میشود، همسو است. چنین نظامیگریای ممکن است تهدیدهای آمریکا را معتبرتر کند، اما در عین حال تضمینهای آمریکا مبنی بر اینکه تهدیدها در صورت تسلیم شدن هدف در برابر خواستههای ترامپ متوقف خواهند شد را زیر سؤال میبرد. با وجود تمایل زیاد ایالات متحده به استفاده از نیروی نظامی، مخالفان باید این خطر را در نظر بگیرند که امتیازدهی صرفاً منجر به از سرگیری تاکتیکهای فشار خواهد شد.
شهرت شخصی ترامپ نیز تضمینهای اجباری او را مختل میکند. رهبران جهان دلیل کمی دارند که باور کنند رئیسجمهور آمریکا، که به طور گسترده یک قلدر شناخته میشود، به حرف خود پایبند خواهد بود. در عوض، آنها پیشبینی میکنند که او به امتیازات با درخواستهای بیشتر پاسخ خواهد داد. ترامپ تعهدات آمریکا نسبت به نهادهای چندجانبه و توافقهای گذشته در مورد کنترل تسلیحات هستهای، محیط زیست و تجارت را زیر پا گذاشته است. این الگوی سرکشی حتی در مورد توافقهایی که خود ترامپ منعقد کرده، مانند توافق آمریکا-مکزیک-کانادا نیز صدق میکند. در سخنرانیاش در مجمع جهانی اقتصاد در داووس در ژانویه ۲۰۲۶، مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، صراحتاً به این پویایی اذعان کرد: او هشدار داد که اگر کشورها «امیدوارند که تبعیت، امنیت بخرد»، «نخواهد خرید.» تحت ریاست ترامپ، تهدیدهای آمریکا در تهران به عنوان یک تله، در پیونگیانگ به عنوان یک فریب، و در پایتختهای اروپا به عنوان یک بنبست (Catch-۲۲) دیده میشود. این کمبودِ فاحش تضمین، انگیزهای قدرتمند برای کشورهای هدف، چه دوست و چه دشمن، برای مقاومت در برابر اجبار آمریکا است.
علاوه بر این، موفقیتهای اجباری که ترامپ از آن برخوردار است، بیشتر شبیه پیروزیهای کوتاهمدت و پرهزینه است تا دستاوردهای بادوام و بلندمدت. اگر کشورها پیشبینی کنند که ترامپ تعهدات آمریکا را زیر پا خواهد گذاشت، آنها با آمادهسازی آرام برای انجام همان کار، ریسک خود را مدیریت میکنند. این تنش بنیادی است که در حال حاضر مانع از توافق هستهای با ایران شده است. حتی پیش از آخرین بازگشت به خصومتها، تهران دلیل خوبی داشت که باور کند تهاجمات آمریکا دوباره از سر گرفته خواهد شد، مهم نیست ترامپ چه وعدهای داده باشد. این امر احتمال اینکه ایران در آینده به دنبال یک بازدارنده هستهای باشد را افزایش میدهد.
نیاز به اصلاح
شهرت ترامپ به ستیزهجویی همچنان مانع جاهطلبیهای او برای توافقسازی در باقیمانده دوران ریاستجمهوریاش خواهد بود. اعتماد به سختی به دست میآید و به راحتی از دست میرود و رئیسجمهور آمریکا قطعاً بخش زیادی از آن را در سراسر جهان از دست داده است. ضعف اجباری آمریکا احتمالاً پس از رفتن ترامپ نیز ادامه خواهد یافت، زیرا هم متحدان و هم دشمنان اکنون مجبورند در برابر دولتهای آینده آمریکا که ممکن است به طور مشابه سیاست خارجی ستیزهجویانه را در پیش بگیرند، گارد بگیرند. این امر به ویژه با توجه به ضعفِ نشاندادهشدهی حفاظهای نهادی که قرار بود رئیسجمهور را کنترل کنند، صادق است.
این، ثمره تلخ سیاست خارجی ترامپ است: رئیسجمهور با شتاب در تهدید و بیاعتنایی به تضمینها، ویژگیهای حیاتی که اجبار را موفق میکند، تضعیف کرده است. برای ترمیم این آسیب، دولتهای آینده باید شهرتی برای خویشتنداری در آمریکا ایجاد کنند. این امر نیازمند دیپلماسی دقیق و نفی مستقیم نظامیگریِ بیقیدوشرط ترامپ است. همچنین نیازمند احیای وزارت امور خارجه و جایگزینی تخصص دیپلماتیک از دست رفته است. اما حتی اگر رؤسای جمهور آینده این مسیر را دنبال کنند، هیچ دولتی قادر نخواهد بود اعتبار تضمینهای آمریکا را به تنهایی نجات دهد. کنگره نیز باید محدودیتها بر اقدامات اجرایی یکجانبه را تقویت کند، از جمله با تشدید محدودیتها بر اختیارات تعرفهای و اصلاح «قانون اختیارات جنگ» برای جلوگیری از جنگافروزی رؤسای جمهور بدون رضایت کنگره.
هدف نباید محروم کردن رؤسای جمهور از توانایی اجبار باشد. بلکه باید تضمین شود که ابزارهای اجباری هنگام نیاز، مؤثر باقی بمانند. ترامپ نشان داده است که ریاستجمهوری امپریالیستی، قدرت اجباری را تضعیف میکند، زیرا نمیتواند تعهدات معتبر صادر کند. بنابراین، کنگره باید قوه مجریه را از بدترین انگیزههایش نجات دهد. در نهایت، اجبار میتواند ابزار قدرتمندی برای نفوذ باشد، اما قدرت به تنهایی موفقیت را تضمین نمیکند. رهبران آمریکا باید درک کنند که اجبار به همان اندازه که به قدرت تهدید متکی است، به قدرت تضمین نیز وابسته است.