آینههای شکسته یا زنگار گرفته
ما ماهیهای زنده به آب اما به هر رو آبی مییابیم اما تنها شناور ماندن ما نیست که اهمیت دارد.
۱۷مرداد است و امسال ما بچههای «هممیهن» دورهمی نداریم تا مانند پار و پیرار کارمان را بعد از یک میهمانی شاد شروع کنیم؛ تجربهای که برای اغلب ما از یک روزنامه بیشتر است و نویسندهٔ این سطور را به یاد خاموشی چراغ انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران هم میاندازد.
در گرماگرم حوادث بعد از انتخابات سال ۸۸ مطابق قانون نوبت برگزاری مجمع فوقالعاده انجمن بود ولی سعید مرتضوی دادستان وقت عمومی و انقلاب تهران که شهره به برخورد با مطبوعات و رسانههای مستقل و روزنامهنگاران بود، «مجمع» را همان «تجمع» دانست و فرمان پلمب ساختمان انجمن را صادر کرد. اندک زمانی بعدتر او از دستگاه قضا رفت و دولتها هم تغییر کردهاند ولی انجمن همچنان بسته است و تشکل استانی در تهران طبعا نتوانسته جای تشکیلات مادر و سراسری را بگیرد.
این اشارات از آن سر است که در پی سندی به عنوان پیمان دسته جمعی کار و فرمولی برای ضریب قایل شدن به حداقل دستمزد در روابط کار روزنامهنگاران بودیم یا تلاش برای حل و فصل اختلافات درون کمیتههای درونصنفی و موارد دیگری از این دست و مهمتر از همه ارتقای آموزشی و کیفی و همه به محاق رفت و روزنامهنگاری ما به روزی افتاده که به تعبیر همکاری پرسابقه با مسوولیت صنفی نه مردم به آن اعتماد گذشته را دارند و نه حاکمیت.
با این حال و با تمام فراز و نشیبها روزنامهنگاران در حال فعالیتاند و آن که از صحنه بیرون افتاد همان است که چراغ مطبوعات مستقل را در سالهای اوج خاموش کرد و جمعی را به بیرون تاراند و کوچاند و نتیجه جز این نبود که مرجعیت رسانهای از داخل به خارج منتقل شود و در اوج جنگ تلویزیون فارسیزبان متمایل به دشمن، منبع خبر شود.
از سعید مرتضوی یاد شد. دریغ است از یک چهره دیگر نگوییم که یکچند سکان معاونت مطبوعاتی را در وزارت فرهنگ در دست داشت و دوست داشت همان نقش را در دولت ایفا کند. هم او که در جمعی گفته بود خبرنگار باید مخبر باشد و در زبان عربی هم برای دستگاه اطلاعاتی و امنیتی تعابیر «استخبارات» و «مخابرات» را به کار میبرند.
او با رسانه و تخصص رسانهای بیگانه بود وگرنه میتوانست تعابیر نرمتری به کار برد و از جمله همان نظریه »سهآینه» که حکومت و رسانه و مردم در برابر هم قرار میدهند تا مردم و حکومت در رسانه بازتابانده شود و حکومت هم مردم را در آن نظاره کند و مردم نیز خود را در در رسانه. البته اگر رسانه واقعی باشد و نه دستگاه پروپاگاندا مانند صدا و سیمای کنونی که اکثریت مردم ایران خود را در آن نظاره نمیکنند.
باری، سالها میپنداشتم کار درستی نبود که روز جان باختن یک خبرنگار را جشن بگیریم و کیک ببُریم اما وقتی حکایت رسانه و خبرنگار در این مُلک با سوگ و بریدن عجین شده باشد شاید بتوان راز انتخاب این مناسبت را درک کرد.
از منظری دیگر این روزها که سخنان معممی درشتگو که دربارهٔ مقامات مختلف الفاظ توهین آمیز به کار برده و به رهبری هم نسبت دروغ داده نقل و نُقل محافل و فضای مجازی است جای طرح این پرسش هم هست که آنچه او گفته بیشتر مصداق تشویش اذهان عمومی است و تبلیغ علیه نظام یا یک یادداشت تحلیلی و گزارش ماوقع با ادبیات حرفهای در یک رسانه و مشخصا روزنامه خودمان؟
ما ماهیهای زنده به آب اما به هر رو آبی مییابیم اما تنها شناور ماندن ما نیست که اهمیت دارد. من به آن مخاطب نازنین نادیده هم میاندیشم که در تماس تلفنی میگفت: من روزم را با با نان سنگک داغ و یک نسخه روزنامه هممیهن شروع میکنم.
هر قدر هم فضای مجازی و شبکههای اجتماعی میداندار شوند چندان که اکثر مخاطبان، همین یادداشت را در گوشی تلفن همراه میخوانند و به لطف این فناوری حیرتآور تیغ سانسور کندتر و دایره مخاطبان گستردهتر شده اما کی میتواند طعم نان سنگک را با نان دیگری مقایسه کند؟
روزنامهنگاری جدای حرفه و شغل و صنف، فرای توصیفاتی چون آگاهیبخشی و اطلاع رسانی و ورای جنبههای سیاسی تولید و تجربه نوعی از لذت و معنابخشی به زندگی برای فرار از آونگ شدن میان رنج وملال ست ( به تعبیر شوپنهاور) با این ویژگی که آنچه شهروندان متنوع و نه الزاما با رعایت نکات حرفهای در شبکههای اجتماعی و فضای مجازی تولید میکنند در شکل لذتآفرین خود باز قابلیت مصرف دارد مانند انبوه موارد مصرفی دیگر اما محتوای حرفهای ژورنالیستی خاصه وقتی روی کاغذ مینشیند و رنگ چاپ به خود میگیرد از ظرفیت »خوانش عمیق » برخوردار میشود و لذت مضاعف ما به همین سبب است و وقتی آن را دریغ میدارند هم به خود جفا میکنند (چون آینهٔ شکسته یا زنگار بسته چهره را درست نمینمایاند)، هم به اهل این حرفه که معنای زندگیشان است و هم به مخاطبانی که از این لذت متفاوت محروم میشوند.