خانیکی پیر خانیکی نوزاد
جامعه ما نیازمند زبانی است که ریشه در آلام مردم داشته باشد. زبانی که زبان قربانیان روزگار باشد.
دکتر هادی خانیکی است. صاحب نظر و صاحب نام در رشته ارتباطات و روزنامه نگاری. مرد نام آشنای حوزه سیاست هم هست. اما من چهل سال است او را میشناسم. اغلب با عنوان آقا هادی خطاباش میکنم. چهل سال پیش او دانشجوی دکتری بود من هنوز دانشجوی لیسانس. در این مدت اغلب نوشتههای او را دنبال کردهام. سیر فکری شان را میشناسم. شاید همین سابقه طولانی شناخت سبب شده بود بسیاری از متون ایشان را اغلب تکرار مطالب قبلی بدانم کمتر احساس کنم بداعتی در متون شان هست.
اما بیماری سرطان نقطه عطفی در ذهن و روان و قلم ایشان بود.
متونی که خانیکی در ایام بیماری نوشت، نسبت به متون قبل یک ویژگی مهم داشت: سرشتی جدالی پیدا کرده بود. از یک طرف خانیکی میخواهد همان باشد که بود. اما عقل و ارادهاش قادر به کنترل فوران شورمندی زندگی یا به قول فروید ساحت لیبیدویی وجودش نیست. انگار یک خانیکی جوان یک خانیکی نوزاد است که رخ نشان میدهد. متن به متون سابق شباهت هایی دارد. اما حفرههای فروانی در متن دهان گشوده اند و کلمات تازه، چشماندازهای بدیع و صراحتی شگفت به سوی خواننده پرتاب میشوند و مخاطب را به وجد میآورند. یک خانیکی تازه در حال تولد بود، اگرچه خانیکی شناخته شده تلاش میکرد آن را حتی الامکان بپوشاند.
چه اتفاقی افتاده بود و در نگاه و نقش یک مرد سیاسی چه پیامدی داشت؟
ما اهالی قلم و گفتار، گرفتار زندان مفاهیم هستیم. درست مثل تاکسی رانی که در حصار اتوموبیل خود زندگی میکند و بقالی که در حصار مغازهاش. مفاهیم برای فهم جهان کار میکنند. ما خود و جهان را بی وساطت زبان نمیشناسیم. اما فهم همانقدر که جهان را قابل شناخت میکند، میان ما و جهان فاصله میاندازد. مفاهیم به ما امکان شناخت میدهند اما با این بها که میان ما و جهان انفصال ایجاد کنند. جدایی ساحت فهم از نفس عالم، ساحت آگاهی را فقیر میکند. سرد و بی خون و بی تپش.
پیامد این وضعیت در عالم سیاست، فاصلهای است که میان زبان سیاست و آلام و داشتهها و ناداشتههای زندگی مردمان ایجاد میکند.
سیاست با زبان آمیخته است. صاحبان قلم و سخن نقشی محوری در ساحت امر سیاسی دارند. آنها چه بسا خود نمیدانند که در زندان سخن اسیراند و فهمی از واقعیت حیات سیاسی ندارند. آنها بیگانه از میدان سیاست تنها منابع بازنمای امر سیاسیاند و بیگانگیشان، مردم را به نحوی مضاعف دستخوش بیگانگی با ساحتی میکند که قرار است ساحت همزیستی باشد. به همین جهت بودکه سیمون وی، قبل از آنکه از آلام کارگران سخن بگوید، کارگر شد از بیم آنکه مبادا، سخناش بر بیگانگی و غربت زحمتکشان بیافزاید.
زبان موجب انفصال از واقعیتمندی جهان میشود. آیا راهی برای خروج و نجات از زندان زبان هست؟ آری. عشق، بیماری، تنهایی و لذت از جمله مواردی است که فرد را از زندان زبان میرهاند و با واقعیتمندی جهان پیوند میدهد. حتی اگر به نحوی موقت.
عشق خروج فرد از خویشتن محصور شده به سمت دیگری است. دیگری با زیبایی اغواگرش، فرد را از خود میرهاند و به اعتبار دیگری است که فرد به امر واقع بی وساطت زبان متصل میشود. عشق به هزاران شکل به زبان آمده است. اشعار و نقاشیها و ادبیات و دهها زبان دیگر به کار گرفته میشوند تا تجربه اتصالی عشق را بیان کنند. اما آنچه هست هیچگاه بیان شدنی نیست. به همین خاطر سخن از عشق همیشه تازگی دارد. تازگیاش را از ناتوانیاش در پرکردن شکاف میان زبان و واقعیت اخذ میکند.
عشق خروج فرد از خویشتن محصور شده است، بیماری اما هجوم واقعیت به جهان محصور شده. بیماری آنهم بیماری که مخاطره مرگ را با خود همراه کرده است، حصار زبانی گرداگرد فرد را میشکند و به درون او رسوخ میکند. فرد به واقعیتمندی جهان متصل میشود.
تنهایی، جهان زبان ساخت را بیاعتبار میکند. فرد با واقعیتمندی خویشتن بدون وساطت زبان ارتباط برقرار میکند.
با لذت، فرد با واقعیتمندی جهان درهم میآمیزد. مثل لذتی که از طعم یک گیلاس در کالبد فرد از دنیا گسیخته حلول میکند. طعم یک گیلاس، فرد را با تمامیت جهان در پیوندی قرار میدهد که مفاهیم از فهم آن عاجزند.
عشق، بیماری، تنهایی و لذت صوری از صورتهای ممکن برون رفت از حصار زبان هستند. با هم تفاوتهای مهمی دارند اما در یک نکته مشترکاند. فرد از حصار زبان بیرون میرود و اتصال با جهان امکان پذیر میشود. در تجربه اتصال، فرد از کرانمندی خود بیرون میرود. با ناکرانمندی عالم پیوندی زیرپوستی پیدا میکند.
تجربه اتصال، به وساطت عشق، بیماری، تنهایی و لذت، صورت دمکراتیک شده اتصال معنوی است که پیشترها مختص خواص مردمان بود. سالک به جای آنکه در تنهایی و انزوا مسیر صعود به عالم بالا را ادراک کند، این بار میان مردم، و در مسیر تجربه زیرپوستی عشق یا آلام خود و دیگری، مسیر اتصال به حقیقت را طی میکند. تجربه اتصال، قطعه قطعه، ناگهانی و شورمند است.
اما در هر لحظه اتصال، درکی شهودی از کلیت و هماهنگی عالم در جان سالک مینشیند. او به نحوی بیواسطه گویا در معرض ملاقات با خداوند قرار میگیرد. خدایی که او نیز ذوقزده از رهایی است. رهایی از نامها و عناوینی که متولیان دین برای رونق دکان خود به کار گرفتهاند.
برای آنکه توفیق پاره کردن حصار زبان پیدا میکند، زبان دیگر نه حصار بلکه امکانی است برای گشایش فروبستگیهای فردی و جمعی. زبان از سرچشمه اتصال سوژه فرصت زایشگری پیدا میکند به شرط آنکه فرد استعداد آن را داشته باشد تا تجربه اتصال خود را به زبان بیاورد و در معرض نگاه و تجربه دیگران قرار دهد.
عشق، بیماری، تنهایی و لذت، در زمره اموری هستند که فرد را به انزوا میکشانند. فرد لب فرومیبندد و در لذت یا رنج خود تنها میشود. خرسندی یا اندوه خود را پنهان میکند و مصداقی میشود برای این انگاره که «آنرا که خبر شد خبری بازنیامد».
خانیکی اما در جامعه ما از نادرانی شد که تجربه خود از رنج سرطان را با وساطت زبان به عرصه عمومی میکشاند. سرطانی را که او را میآزرد، به یک مساله عمومی تبدیل شد. زبان و قلم خانیکی یک باره رنگ عوض کرد. قلم و زبانی که پیشتر از سقف مفاهیم علمی و دانشگاهی تلاش میکرد به فاهمه و ادراک مردم ببارد، از خاک آلام چون نهالی تازه سر برآورد. برای ما که دیری است تکرار کلیشههای کلامی و زبانی و بمباران رسانههای مهوع داخلی و خارجی جان و روحمان را آزرده است، زبان در نقش و جایگاهی تازه سربرآورد.
کتاب سرطان، حاصل دست نوشتههای هادی خانیکی در همان روزهای سخت بیماری است. اغلب متون را قبلا خوانده بودم. دوباره خواندم و با هر یادداشت، جدال میان خانیکی پیر و خانیکی نوزاد، برایم شوق آور و گاهی آزارنده بود. دوست داشتم فریاد بزنم رهایش کن، سرزندگیاش را از او نگیر بگذار تماماً متولد شود. پایان کتاب سرطان، خواننده را در انتظار میگذارد. آیا خانیکی نوزاد سرزنده از تجربه وصل، به زودی رخ نشان خواهد داد؟
از انتظاری که کتاب خانیکی در جان خواننده میریزد، میتوان پل زد به حیات سیاسی امروزی ما. مردمان این سرزمین مملو از آلام متنوعاند. رنجهای غربت و بیگانگی و غم از دست دادن غزیزان. تحقیر و گرسنگی و حس ویرانی چشماندازها، گریبان همه ما را گرفته است. اما زبانی که در سیاست جاری است اعم از آنکه رسانه رسمی تولید کند یا رسانههای خارجی، همه در یک نکته مشترکاند. شهوت تصاحب آینده و حذف رقیب در آنها موج میزند و مردم با همه آلامشان در آن غایباند گرچه غیابشان در این رسانهها بهتر از حضورشان است چرا که اگر هم حاضر شوند، ابزاری و با قصد های شوم و نا انسانی است. حاضر میشوند تا غایب همیشگی باشند. حاضر میشوند تا اسباب حضور و مشروعیت دیگران را فراهم کنند.
جامعه ما نیازمند زبانی است که ریشه در آلام مردم داشته باشد. زبانی که زبان قربانیان روزگار باشد. چنان زبانی افشاگر یک طرف به نفع طرف دیگر نیست، افشاگر هر مدعی قدرتی است که پا بر آلام مردم نهاده است. زبانی است که تنها دگردوستی و زندگی از آن میروید. جامعه منتظر چنان زبانی است.
*منبع: کانال تلگرامی نویسنده