| کد مطلب: ۶۹۵۲۹

فارن پالیسی: آمریکا در حال یادگیری درس‌های اشتباه درباره جنگ ایران است

اگرچه جنگ آمریکا علیه ایران و تنش‌ها تنگه هرمز هنوز به پایان نرسیده است، اما تحلیل‌گران همین حالا نیز با شتاب در پی آن هستند که مشخص کنند چه درس‌هایی باید از این درگیری آموخت. گونه‌ای نوظهور از مقالات حوزه سیاست امنیتی، بر کاستی‌های مختلف لجستیکی و تاکتیکی عملیات ایالات متحده علیه ایران تأکید می‌کند: فقدان آمادگی برای اختلال در حمل‌ونقل نفت و کود، ذخایر ناکافی مهمات دقیق و موشک‌های رهگیر، ناتوانی کلی در آمادگی مؤثر برای مقابله با پهپادهای انتحاری ارزان‌قیمت، کمبود مین‌روب‌ها و موارد دیگر.

فارن پالیسی: آمریکا در حال یادگیری درس‌های اشتباه درباره جنگ ایران است

به گزارش هم‌میهن  آنلاین و به نقل از شفقنا، اینها درس‌های مفیدی هستند که ممکن است به ایالات متحده کمک کنند خود را برای درگیری‌های آینده آماده کند، اما علت بنیادی شکست این کشور در تنگه هرمز نیستند. حتی اگر برخی یا همه این نگرانی‌ها مدت‌ها پیش از آغاز درگیری برطرف شده بودند، دشوار است بتوان تصور کرد که این اقدامات می‌توانستند شکست دولت دونالد ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگ را تغییر دهند؛ اهدافی که شامل تغییر حکومت، نابودی توانمندی ایران در انجام حملات دوربرد، یا ایجاد تغییرات عمده در سیاست ایران در قبال برنامه هسته‌ای‌اش و گروه‌های مقاومت منطقه‌ای بود.

هرچند ذخایر مهماتی بیشتر و آمادگی برای کمبود نفت می‌توانست امکان ادامه یافتن یک کارزار بمباران طولانی‌تر یا اعمال فشار اقتصادی شدیدتر را فراهم کند، اما دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره می‌توانست به چیزی دست یابد که نزدیک به شش ماه جنگ تاکنون نتوانسته است. اکنون به نظر می‌رسد محتمل‌ترین پیامد این شکست نظامی، یک ناکامی راهبردی باشد؛ ناکامی‌ای که در نتیجه آن، ایران دست بازتری برای ادامه دادن به برنامه هسته‌ای خود پیدا می‌کند، کنترل بسیار بیشتری بر تنگه هرمز به دست می‌آورد و در پی آن، نفوذ بیشتری بر کشورهای حاشیه خلیج فارس خواهد داشت.

ارتش ایالات متحده همچنان از توانمندی چشمگیری برخوردار است و حتی در این جنگ که از ابتدا به‌درستی طراحی نشده بود، قابلیت‌های فنی‌ای را به نمایش گذاشته که در حال حاضر هیچ ارتش دیگری قادر به رقابت با آنها نیست. این ارتش توانسته است نیروی نظامی خود را در فاصله‌ای بیش از ۷۰۰۰ مایل از سواحل آمریکا به کار گیرد.

خسارت‌های به‌جامانده نیز به شکل چشمگیری نامتوازن بوده است و حتی با وجود شکست‌ها در زمینه برنامه‌ریزی و لجستیک، ارتش آمریکا نشان داده است که همچنان نیرویی به‌شدت خطرناک و ویرانگر است.

با این حال، هیچ میزان از برتری فنی نمی‌تواند ناتوانی راهبردی ناشی از واداشتن ارتش به انجام کاری ناممکن را جبران کند.رئیس‌جمهور آمریکا نه یک مأموریت ناممکن، بلکه سه مأموریت ناممکن را از ارتش خواسته و سپس هنگامی که نیروهای نظامی در انجام آنها ناکام مانده، با خشم و ناباوری واکنش نشان داده است.

نخستین مورد از این مأموریت‌های ناممکن، هدف اعلام‌شده دولت برای تحقق تغییر حکومت بدون انجام هیچ‌گونه عملیات زمینی بود. دستیابی به پیروزی راهبردی صرفاً از طریق قدرت هوایی، از زمانی که نظریه‌پرداز ایتالیایی، جولیو دوئه، در سال ۱۹۲۱ پیش‌بینی کرد که جنگ‌های آینده را می‌توان تنها با بمب‌افکن‌ها پیروز شد، به هدفی مطلوب برای نیروهای هوایی مستقل در سراسر جهان تبدیل شده است. او حتی در سال ۱۹۲۸ پا را فراتر گذاشت و پیشنهاد کرد که تنها ۳۰۰ تُن بمب که بر سر یک کشور متوسط ریخته شود، می‌تواند جنگ را ظرف یک ماه به پایان برساند.

این نظریه که می‌توان جنگ‌ها را به‌طور کامل از طریق قدرت هوایی پیروز شد، اکنون یکی از آزموده‌شده‌ترین فرضیه‌ها در سراسر تاریخ جنگ صنعتی مدرن است. در جریان «بلیتز»، عملیات و بمباران گسترده بریتانیا، ۴۰ هزار تُن بمب آلمان بر سر لندن فرو ریخت، اما این حملات صرفاً عزم بریتانیا برای مقاومت را راسخ‌تر کرد. در جنگ جهانی دوم، متفقین در مجموع ۲.۵ میلیون تُن بمب بر آلمان فرو ریختند؛ حملاتی که خسارات سنگینی وارد کردند و حکومت آدولف هیتلر را در برابر انتخاب‌های دشواری قرار دادند، اما آنها نیز نتوانستند رژیم او را وادار به فروپاشی کنند و حتی به نظر می‌رسد تعهد عمومی مردم آلمان به ادامه جنگ را تقویت کردند. ۸ میلیون تُن بمبی نیز که ایالات متحده در جریان جنگ ویتنام فرو ریخت، دستاورد چندانی نداشت و حتی ممکن است در مجموع نتیجه‌ای معکوس به بار آورده باشد؛ چراکه این بمباران‌ها با بیگانه کردن افکار عمومی آمریکا، در عین حال به جلب حمایت جمعیت غیرنظامی ویتنام از اهداف جنگی کمونیست‌ها کمک کردند.

شاید در هر سطحی از بمباران، به جز استفاده از سلاح هسته‌ای، فروپاشی یک رژیم از طریق هوا غیرممکن باشد. نزدیک‌ترین نمونه به چنین عملیاتی، کارزار ناتو علیه صربستان در دوران حکومت اسلوبودان میلوسویچ بود؛ اما حتی در آنجا نیز بمباران‌ها در ژوئن ۱۹۹۹ متوقف شد، در حالی که رژیم میلوسویچ در اکتبر ۲۰۰۰ و در پی تظاهرات گسترده مردمی سقوط کرد.

احتمال فروپاشی کامل حکومت ایران صرفاً از طریق به‌کارگیری قدرت هوایی، بسیار اندک و تقریباً صفر بود. بنابراین، مأموریت ناممکن بعدی که از ارتش آمریکا خواسته شد، نابودی  توان موشک‌های بالستیک و پهپادهای ایران، آن هم کاملاً از طریق حملات هوایی، بود. اما این مأموریت – غیرفعال‌سازی قابلیت پرتاب سیار با حداقل نیروهای زمینی – قبلاً بارها امتحان شده و هرگز موفق نبوده است.

در جنگ جهانی دوم، نیروهای هوایی آمریکا و بریتانیا تلاش‌های گسترده‌ای برای متوقف کردن تولید و پرتاب بمب‌های پرنده V-۱ و موشک‌های V-۲ از طریق یک کارزار وسیع بمباران، با نام رمز «عملیات کراسبو»، انجام دادند؛ اما نتوانستند پرتاب‌ها را متوقف کنند. دلیلش این بود که مقاوم‌سازی یا پنهان کردن مراکز تولید و محل‌های پرتاب، به‌سادگی امکان‌پذیر بود.

ظهور مهمات هدایت‌شونده دقیق نیز این محاسبه را تغییر نداده است، زیرا در مقابل، سامانه‌های پرتاب متحرک پدید آمده‌اند. به‌طور مشهور، تلاش‌ها برای نابودی پرتابگرهای موشک‌های اسکاد عراق از طریق حملات هوایی در جریان جنگ خلیج فارس حتی نتوانستند یک مورد انهدام قطعی و تأییدشده ثبت کنند. اسرائیل نیز دو دهه است که عملیات‌های هوایی گسترده‌ای را بر فراز غزه و جنوب لبنان انجام داده تا مانع شلیک راکت‌های حماس و حزب‌الله به سمت سرزمین‌های اشغالی شود؛ اما تنها عملیات زمینی در هر دو منطقه توانست تاحدی این راکت‌ها را خاموش کند.

چندین ائتلاف متشکل از کشورهای مختلف نیز تلاش کرده‌اند موشک‌ها و پهپادهای حوثی‌ها را که از یمن شلیک می‌شوند، متوقف کنند؛ با این حال، حتی اکنون نیز این پرتاب‌ها ادامه دارند. حتی با وجود مهمات دقیق، به نظر نمی‌رسد بتوان صرفاً از طریق حملات هوایی، تعداد کافی از سامانه‌های پرتاب متحرک را نابود کرد؛ سامانه‌هایی که می‌توانند در نقاط پنهان اقدام به شلیک کنند و سپس به‌سرعت به مکان‌های جدید منتقل شوند، تا یک کارزار پهپادی یا موشکی را پایان دهند. همانند سرنگونی یک رژیم، به نظر می‌رسد متوقف کردن موشک‌ها نیز به نیروهای زمینی نیاز دارد.

به نظر می‌رسد آخرین راه‌حل دولت ترامپ صرفاً این بوده است که در بخش بزرگی از منطقه خلیج فارس، یک سامانه تقریباً بی‌نقص پدافند موشکی برقرار کند تا مانع از آن شود که ایران حملات خود را ترتیب دهد. سرمایه‌گذاری بیشتر در روش‌های مقرون‌به‌صرفه برای رهگیری، مانند روش‌هایی که در اوکراین مورد استفاده قرار می‌گیرند، و همچنین استقرار سامانه‌های پدافند هوایی کوتاه‌برد بیشتر، احتمالاً می‌توانست ارتش آمریکا را قادر سازد درصد بیشتری از حملات ایران را رهگیری کند. با این حال، در محیطی که پهپادها و موشک‌های بالستیک همچنان بسیار ارزان‌تر و سریع‌تر از ابزارهای رهگیری آنها تولید می‌شوند، از ابتدا نیز محتمل بود که ایران در نهایت ظرفیت دفاعی منطقه را با حجم حملات خود اشباع کند. یک مأموریت ناممکن دیگر نمی‌توانست شکست دو مأموریت ناممکن قبلی را جبران کند.

اگر ارتش آمریکا برای درک خطرات و فرصت‌هایی که پهپادها ایجاد می‌کنند، و همچنین مشکلات دیرینه در زمینه تأمین و خرید تجهیزاتی مانند ناوچه‌ها، مین‌روب‌ها و تأسیسات مقاوم‌سازی‌شده هواپیما، به یک زنگ بیدارباش نیاز داشت، این زنگ به صدا درآمده است. اما این جنگ نه در راهروهای وزارت جنگ آمریکا بلکه در راهروهای کاخ سفید شکست خورد.

اگر ترامپ قادر نبود خطر ناشی از وادار کردن ارتش آمریکا به انجام کارهای ناممکن را ببیند، این وظیفه وزیر جنگ او بود که او را نسبت به این خطر آگاه کند. البته ترامپ یک وزیر جنگ باتجربه و توانمند انتخاب نکرد، بلکه پیت هگست را برگزید؛ فردی وفادار و متملق که بی‌کفایتی آشکارش، او را حتی وفادارتر نیز کرده بود.

هگست نیز به نوبه خود، برای پاکسازی رده‌های ارشد ارتش از هر کسی که احتمال داشت دیدگاهی مخالف ارائه کند، تلاش‌های بسیار زیادی انجام داده است. افسران ارشد آمریکا هیچ‌گاه در مخابره اخبار ناخوشایند به تصمیم‌گیرندگان سیاسی چندان موفق نبوده‌اند؛ اما رویکرد هگست باعث شد پنتاگون عملاً هرگز در برابر بی‌کفایتی رئیس‌جمهور مقاومت نکند. گزارش‌ها حاکی از آن است که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا، تلاشی نمادین برای گوشزد کردن دشواری این مأموریت انجام داد، اما صدای او در هیاهوی تبلیغات و خوش‌بینی اغراق‌آمیز هگست گم شد.

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بین‌الملل
آخرین اخبار
وب گردی