نگاهی به اجرای نمایشنامهی «در انتظار گودو»، نوشته ساموئل بکت
پس از تجربهٔ جنگ، چگونه میتوان نوشت؟ در جهانی که ویرانیهای آن جنگ، شکست بسیاری از آرمانهای انسانی و ناتوانی تمدن در جلوگیری از شر را آشکار کرده بود، آیا هنوز میشد با همان زبان پیشین دربارهٔ معنا، پیشرفت و انسان سخن گفت؟
«آشپز ما یه سگ داشت
اون سگو خیلی دوس میداشت
یه روز یه تیکه گوشت خرید
گوشتو روی تاقچه گذاشت
سگه اومد گوشته رو برد
سر پا نشست گوشته رو خورد
آشپز اومد با ضربه مشت
زد تو سر سگ، اونو کشت
سگه رو چال کرد تو زمین
رو قبر اون نوشت چنین…
آشپز ما یه سگ داشت
اون سگو خیلی دوس میداشت…»
(ترجمه از نجف دریابندری)
شعری کودکانه، ساده و بیرحم؛ شعری که هیچ پایانی ندارد. از ابتدا آغاز میشود و دوباره به خودش بازمیگردد. سگ، گوشت را میدزدد، آشپز او را میکشد، قبری ساخته میشود و روی قبر دوباره همان داستان نوشته میشود. چرخهای بسته که در آن هیچ حادثهای چیزی را تغییر نمیدهد. همهچیز همان است که بوده؛ فقط تکرار.
این شاید دقیقترین تصویر از جهانی باشد که ساموئل بکت در در انتظار گودو ساخته است.
آلبر کامو در ابتدای کتاب افسانهٔ سیسوفوس مینویسد: «تنها یک مسئلهٔ فلسفی واقعاً جدی وجود دارد: خودکشی.» پرسش بنیادی فلسفه از نظر او این نیست که جهان از چه ساخته شده، حقیقت چیست یا ذهن چگونه کار میکند؛ پرسش نخست این است: اگر زندگی فاقد معنایی ذاتی است، چرا باید به آن ادامه داد؟ اگر همهچیز همینقدر بیمعنا، تکراری و بیثمر است، چرا نباید خودکشی کرد؟
سیسوفوس در اسطورهٔ یونانی به سبب سرپیچی از خدایان محکوم شده است؛ محکوم به مجازاتی بیپایان: هر روز سنگی عظیم را به بالای کوه ببرد و درست در لحظهای که گمان میکند به پایان رسیده، سنگ دوباره به پایین دره سقوط کند. فردا همان کار را دوباره انجام دهد؛ و روز بعد، و روزهای بعد. عذابی سراسر رنج و سختی، اما مهمتر از آن، عذابی کاملاً بیهوده.
تصویر سیسوفوس چندان دور از زندگی انسان روزگار نو نیست: کارمندی که هر روز صبح از خواب بیدار میشود، به سر کار میرود، وظایفش را انجام میدهد، بازمیگردد، فردا دوباره همان مسیر را طی میکند؛ هفته بعد، ماه بعد، سال بعد. عمر تمام میشود و نسل بعدی همان چرخه را از نو آغاز میکند.
سنت الهیاتی برای این چرخهٔ بسته راهحلی ارائه کرده است: انتظار. انتظار ظهور، انتظار نجات، انتظار لحظهای که معنایی از بیرون بر این جهان فرود آید و رنج انسان را توجیه کند. مسیح بازخواهد گشت و جهان را نجات خواهد داد. نجات، در نهایت، یعنی بخشیدن معنا به جهانی که در ظاهر بیمعناست.
بکت نیز فرم همین انتظار را به نمایش میگذارد، اما محتوای نجاتبخش آن را تهی میکند. گودو قرار است بیاید؛ اما نمیآید. نمایشنامه اشارهای به انجیل لوقا دارد؛ روایتی که در آن داستان دو دزد مصلوبشده در کنار مسیح با روایت دیگر اناجیل تفاوت دارد. در روایت لوقا یکی از دزدها نجات مییابد و مسیح به او وعدهٔ بهشت میدهد. اما مسئله همینجاست: اگر مسیح برای نجات آمده است، چرا همه را نجات نمیدهد؟ چرا آن دو دزد دیگر که در کنار او هستند، همچنان در رنج باقی میمانند؟ چرا نجات برای یکی ممکن است و برای دیگری نه؟
این همان شکافی است که بکت در جهان مدرن نشان میدهد: انتظار باقی مانده است، اما اطمینان به آمدن نجات از میان رفته است. ساموئل بکت نمایشنامه را چند سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، ابتدا به زبان فرانسه نوشت. انتخاب زبان فرانسه اتفاقی نبود. او از غنای بیش از حد زبان ادبی انگلیسی، از شکوه و بازیهای زبانی سنت شکسپیری فاصله میگرفت. میخواست زبان را تا حد ممکن عریان کند؛ کلمات بدون آرایه، بدون تزئین، بدون پوشاندنِ خشونت واقعیت.
زیرا پس از تجربهٔ جنگ، چگونه میتوان نوشت؟ در جهانی که ویرانیهای آن جنگ، شکست بسیاری از آرمانهای انسانی و ناتوانی تمدن در جلوگیری از شر را آشکار کرده بود، آیا هنوز میشد با همان زبان پیشین دربارهٔ معنا، پیشرفت و انسان سخن گفت؟ در چنین جهانی، هرگونه معنای ساختهٔ انسان و خدا زیر سؤال رفته بود.
اینجاست که امید و انتظار نیز در همان چرخهٔ بیمعنایی گرفتار میشوند. انتظار دیگر راهی به سوی رستگاری نیست؛ خود به بخشی از وضعیت تراژیک انسان تبدیل میشود. به تعبیر ارنست یونگر، «ما از خط عبور کردهایم.» کسی که از خط عبور کرده و نیهیلیسم را نه یک حادثهٔ گذرا، بلکه وضعیت بنیادین جهان دیده است، دیگر نمیتواند معناهای پیشین را بدون تردید دوباره به کار گیرد.
از سوی دیگر، به تعبیر هانا آرنت، تلاش برای بازگرداندن جهانی که در آن انسان دوباره صاحب معنایی مطلق و از پیش تعیینشده باشد، میتواند به بازسازی ساختارهای توتالیتر منجر شود؛ ساختارهایی که وعدهٔ معنا و امنیت میدهند، اما در نهایت به حذف فرد، خشونت و کشتار میانجامند.
آدورنو پس از آشویتس نوشت: «پس از آشویتس شعر ممکن نیست.» این جمله به معنای پایان شعر نیست؛ بلکه اشاره به بحران امکان معناست.
زیرا اگر شعر نتواند به چیزی فراتر از بازی کلمات ارجاع دهد، اگر نتواند امکان دیگری برای انسان تصور کند، به چیزی جز تکرار بیثمر زبان تبدیل نخواهد شد.
کامو تلاش میکند از این بنبست با مفهوم عصیان عبور کند. انسان، حتی اگر جهان معنای از پیش تعیینشدهای ندارد، میتواند با آگاهی از این وضعیت زندگی کند و علیه پوچی برخیزد. اما بکت مسیر دیگری را طی میکند. او انسان را تا انتهای این وضعیت دنبال میکند؛ جایی که حتی آگاهی از پوچی نیز الزاماً رهاییبخش نیست.
ولادیمیر و استراگون میدانند که «احتمالاً» گودو فردا هم نخواهد آمد. آنها میدانند که این انتظارشان در نهایت «احتمالاً» بیثمر است. اما با وجود این آگاهی و اینکه میدانند گودو فردا هم نخواهد آمد، این را هم میدانند که فردا دوباره خواهند آمد و دوباره منتظر خواهند ماند. تراژدی در این نیست که انسان منتظر چیزی است که نمیآید؛ تراژدی در این است که انسان حتی پس از دانستنِ نیامدن، قادر به ترک انتظار نیست.
این گونه از انتظار را باید یک وضعیت وجودی دانست که در آن زمان نقشی اساسی بازی میکند. برای آدم منتظر زمان میایستد و او در یک بیعملی مطلق فرو میرود. چرخهی بیپایان زندگی در هزارتوی بیمعنایی میچرخد و هر امکانی برای خروج را منتفی میسازد. نقش اساسی زمان در اینجا همان امر وجودی پنهان است که در عین تغییر و تداوم گویی ایستاده و منتظِر را در جهنم فقدان منتظَر برای همیشه باقی میگذارد. حتی اگر گودو بیاید رنج آن فقدان چیزی نیست که پایان یابد. زیرا مسئلهٔ اصلی، نبودن گودو نیست؛ بلکه خودِ بودن انسان در ساختار وجودی انتظار است. مسئله آن «حالتی» است که برناگذشتنی مینماید و منتظِر را فرامیگیرد.
در تمام متن آنچه پنهان است و از نظر من بسیار باید برجسته شود، انتظار کارآگاهی تماشاگران برای پیدا کردن گودو نیست. اینکه آیا پوتزو یا نوکرش گودو باشند از اساس مسئلهی این متن نیست. مسئله برقراری سمپاتی با این آدمهایی است که منتظرند. درک پوچی و بیمعنایی همین حالای آنها. اینکه خود را مجبور میدانند به ادامهی این وضعیت. اینکه حتی خودکشی نیز برای آنها به امکانی دستنیافتنی بدل شده است. اینکه نمیتوانند بخندند. اینکه حتا در آغوش گرفتن هم حالشان را خوب نمیکند. انتظار در تمامیت همین لحظهی خود. به عنوان امری وجودی برای انسانی که تنها میداند که باید منتظر باشد، بیآنکه بداند انتظار برای چیست.
بخش مهمی از نمایشنامه به ورود پوتزو و بردهی او لاکی میپردازد که مناسبات اربابی و بردگی را به خاطر میآورد. اربابی کور که همهیهویت خود را تنها در بازشناسیاش از سوی برده مییابد و بردهای که رنج بیپایانش را برای همیشه پذیرفته است. تو گویی آنها برای بیمعنایی جهانشان راه حلی متفاوت یافتهاند. با اینحال پوچی این راهکار نیز از پیش پیداست. مشخص است که آن دو حال خوبی ندارند و مناسباتشان به تعبیر ولادیمیر مفتضح است.
طنازانهترین قطعهی متن هم از دهان برده بیرون میآید. کلماتی سراسر مدرسی که هیچ معنای محصَلی ندارد. او حامل بقایای همان زبانهای نجاتبخشی است که زمانی قرار بود به رنج انسان معنا ببخشند. اما حالا تهی از معنا شدهاند و برای وضعیت او بیفایده شدهاند. البته که همین اعتقاد روحِ جهانِ بیروح اوست.
همانند سیسوفوس، انسان بکت نیز در چرخهای بیپایان گرفتار است؛ اما تفاوت اینجاست که در جهان بکت حتی لحظهٔ باشکوه عصیان کامو نیز زیر سایهٔ تکرار و فرسودگی قرار میگیرد.
سنگ دوباره سقوط میکند.
شب دوباره فرا میرسد.
و فردا، انسان دوباره خواهد آمد تا منتظر بماند.
تئاتر «در انتظار گودو» با کارگردانی امیرحسین جوانی، در اجرایی خوب و قابل قبول در حال اجراست. از شما دعوت میکنم به تماشای آن بنشینید و از میان همهی متنهای پوچ و شوخیهای اینستاگرامی و به تعبیری نیهیلیسم مضاعفی که در تئاترها و فیلمهای این روزها موج میزند، حداقل با یکی از خالصترین روایتهای نیهیلیسم در ادبیات مدرن روبهرو شوید.
برشت در نمایشنامهی گالیله نوشته: «شاگرد گالیله، آندرئا، میگوید: «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد.» و گالیله پاسخ میدهد: «نه. بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد».» ما این انتظار را خوب میفهمیم و سالهاست چشم به درِ گودو ماندهایم. گودویی که از اساس ممکن است حتی وجود خارجی نداشته باشد. و شاید با پذیرش هرگز نیامدن او، آرامشِ گور را بیابیم. حتا اگر هیچگاه طناب دار مطمئنی همراهمان نباشد. بزرگترین فاجعه نیامدن گودو نیست. فاجعهی بیپایان انتظار دوبارهی ما برای فردا و فرداهاست برای آمدن گودو. به قول فروغ:
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش