ایران همین جا است که ایستادهایم
طباطبایی راهی را در کویری برهوت باز کرد که پیش از او تقریبن رهروی نداشت. شاید بعدها بتوان نشان داد که بخشی از این راه اشتباه بوده، بخشی از آن به بنبست رسیده و بخشهایی نیز نیازمند بازسازی است؛ اما این واقعیت چیزی از اهمیت گشودن راه کم نمیکند.
مرحوم سیدجواد طباطبایی، علیرغم همهی نقدهایی که به حق یا به ناحق به اندیشه، روش و گفتار او وارد شده و میشود، جایگاهی بیبدیل در دورهی معاصر اندیشهی سیاسی ایران دارد. اهمیت او فقط در مجموعهی آرایی که دربارهی ایران، تجدد، انحطاط، مشروطه و تاریخ اندیشهی سیاسی مطرح کرد خلاصه نمیشود؛ اهمیت اصلی او شاید در این بود که «ایران» را بار دیگر به یک مسئلهی جدی نظری تبدیل کرد.
پیش از طباطبایی نیز دربارهی ایران بسیار نوشته شده بود؛ از تاریخ و ادبیات گرفته تا سیاست و جامعه. اما «ایران» کمتر به عنوان یک مسئلهی نظری مستقل موضوع اندیشه قرار گرفته بود. ایران برای بسیاری یا یک واقعیت بدیهی و مفروض بود، یا موضوعی برای احساسات میهندوستانه، یا واحدی جغرافیایی و سیاسی که میشد دربارهی گذشته و حال آن سخن گفت. طباطبایی تلاش کرد پرسش دیگری را پیش بکشد: ایران چگونه ایران شده است و چگونه، علیرغم گسستها، شکستها، حملات و دگرگونیهای عظیم تاریخی، همچنان ایران باقی مانده است؟ او که اصالتن تبریزی و ترکزبان بود با وام گرفتن تعبیر «به نام یا به ننگ» و تکرار چندینبارهی آن کوشید نه صرفن در حوزهی نظر، حتا گاهی در حوزهی عمل زمینههایی را برای مقاومت به نفع ایران ایجاد کند؛ به مردی یا به نامردی باید ایران را حفظ کرد.
از همین منظر است که اهمیت کار او را باید فهمید. نقشی که طباطبایی در شناساندن پیشینهی مفاهیم در اندیشهی ایرانی و نسبت آنها با مفاهیم نوبنیاد اندیشهی سیاسی غرب و نیز در توضیح نحوهی ورود این مفاهیم به ایران معاصر داشت، بعید است بتوان به سادگی به شخص دیگری نسبت داد. حتی بسیاری از منتقدان جدی امروز او، به یک معنا، مسیر فکری خود را از جایی آغاز کردهاند که طباطبایی پیش از آنان گشوده بود. امروز میتوان از ناکافی بودن برخی صورتبندیهای او، از ضعف برخی استدلالهای تاریخیاش یا از بعضی تعمیمهای بیش از اندازهی او انتقاد کرد؛ اما انصاف تاریخی حکم میکند که این نقدها را در نسبت با کاری که او انجام داد بسنجیم.
طباطبایی راهی را در کویری برهوت باز کرد که پیش از او تقریبن رهروی نداشت. شاید بعدها بتوان نشان داد که بخشی از این راه اشتباه بوده، بخشی از آن به بنبست رسیده و بخشهایی نیز نیازمند بازسازی است؛ اما این واقعیت چیزی از اهمیت گشودن راه کم نمیکند. اندیشه در بسیاری از موارد نه با پاسخهای درست، بلکه با طرح درست پرسش آغاز میشود. طباطبایی دستکم این کار را انجام داد که «ایران» را از وضعیت موضوعی بدیهی و پسزمینهای بیرون کشید و آن را در مرکز پرسش فلسفی و سیاسی قرار داد.
نکتهی اساسی در مورد طباطبایی این است که او «ایران» را نه فقط به عنوان یک واحد سیاسی ـ جغرافیایی یا یک وطن تاریخی، بلکه به عنوان یک اصل بنیادین در فهم تاریخ ایرانیان میدید؛ اصلی که دامنهی آن از دولت و سرزمین فراتر میرفت و تا مفهوم «ایران فرهنگی» امتداد پیدا میکرد.
در این نگاه، ایران پیش از آنکه فقط یک دولت باشد، یک صورت تاریخی زندگی است؛ تداومی که در طول قرنها، با وجود تغییر سلسلهها، ادیان، زبانهای سیاسی، مهاجرت اقوام، جنگها و فروپاشی حکومتها، توانسته است خود را بازتولید کند. شاید یکی از دشوارترین پرسشها دربارهی تاریخ ایران همین باشد: چه چیزی باعث شده است که ایران، پس از این همه دگرگونی، همچنان ایران بماند؟
پاسخ را نمیتوان فقط در مرزهای جغرافیایی جستوجو کرد. حکومتها آمده و رفتهاند، نامها تغییر کردهاند و جمعیتهای گوناگونی در دورههای مختلف به این سرزمین وارد شدهاند. اما در پس این تغییرات، نوعی آگاهی از تداوم «ایران» وجود داشته است؛ گویی چیزی از گذشته باید به آینده منتقل میشده است.
زبان فارسی یکی از مهمترین نمودهای این تداوم است. فارسی تنها یک وسیلهی ارتباطی باقی نماند؛ به حامل بخش بزرگی از حافظهی تاریخی و فرهنگی ایران تبدیل شد. زبانی که میتوانست پس از دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی بزرگ به حاشیه رانده شود، نه تنها باقی ماند، بلکه در دورههایی به یکی از مهمترین زبانهای فرهنگی جهان تبدیل شد. شاهنامه، آثار سعدی، حافظ، مولانا، نظامی و شمار بزرگی از شاعران و نویسندگان فارسیزبان را نمیتوان صرفن مجموعهای از آثار ادبی دانست؛ این آثار بخشی از سازوکار انتقال حافظهی تاریخی ایران از نسلی به نسل دیگر بودهاند.
ایران بارها شکست خورده است؛ اما هر بار چیزی از گذشته را با خود به آینده برده است. منطوق مفهوم ایران تحول یافته، اما تداوم آن را نمیتوان نادیده گرفت.
حملهی اسکندر، ورود اعراب، استقرار سلسلههای ترکتبار و سپس یورش مغولان را نمیتوان با یکدیگر یکسان دانست، اما همهی آنها پرسشی مشترک را پیش روی تاریخ ایران قرار میدهند: چگونه یک «مفهوم» پس از مواجهه با نیروهایی که نظم سیاسی و اجتماعی موجود آن را در هم میشکنند، میتواند خود را بازسازی کند؟
پاسخ ایران در بسیاری از دورهها نه مقاومت ساده و نه تسلیم کامل بوده است؛ بلکه در نوعی جذب، دگرگونسازی و ایرانیکردن عناصر واردشده از بیرون ظاهر شده است.
این ویژگی را میتوان در نسبت ایران با اسلام نیز مشاهده کرد. ورود اسلام به ایران یک گسست بزرگ تاریخی بود. نظم سیاسی، دینی و اجتماعی پیشین دگرگون شد و دین جدید به تدریج به بخش اصلی زندگی ایرانیان تبدیل شد. اما نتیجهی این تحول را نمیتوان صرفن «عربشدن» ایران دانست. یکی از اتفاقات مهم تاریخ ایران این بود که اسلام در این سرزمین با فرهنگ، زبان و تجربهی تاریخی ایرانی درآمیخت و صورتی پیدا کرد که با صورتهای گوناگون اسلام در دیگر سرزمینها یکسان نبود. اسلام ایرانی گاهی روادارتر بود و عنصر جذب را بیشتر با خود داشت تا دفعی که در اعراب میشد دید.
ایرانیان ضمن پذیرفتن اسلام، بسیاری از عناصر فرهنگی و تاریخی خود را حفظ کردند و حتی به بازتعریف آنها در چارچوب جدید پرداختند. زبان فارسی دوباره در قامت زبان ادبی و فرهنگی قدرتمندی ظهور کرد و فلسفه، عرفان، شعر، معماری، هنر و دانش در جهان اسلامی به بالاترین درجه از ایرانیان تأثیر پذیرفتند.
اینجا دیگر نمیتوان از رابطهی سادهی «فرهنگ غالب و فرهنگ مغلوب» سخن گفت؛ آنچه رخ داد بیشتر نوعی درهمآمیختگی و بازسازی بود. اسلام در آیین جدیدی شد که ایرانیان آن را به خانه آورده بودند و از آن خود کردند.
اگرچه که ایران همیشه یکپارچه و پیروز نبوده است. شکستهای بزرگ، ویرانیهای گسترده، جنگهای داخلی، قحطی، استبداد، فروپاشی سیاسی و دورههای طولانی انحطاط در تاریخ آن کم نبودهاند. تاریخ بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان همهی آن را با یک مفهوم کلی مانند «خرد ایرانی» توضیح داد.
اما در میان تمام این شکستها، یک واقعیت همچنان قابل تأمل است: ایران توانسته است حافظهی تاریخی خود را بارها بازسازی کند.
شاید به همین دلیل است که وقتی از «ایران» سخن میگوییم، تنها از یک دولت موجود در نقشه سخن نمیگوییم. ایران پیش از آنکه نام یک حکومت باشد، نام یک تداوم تاریخی است. حکومتها ممکن است ایران را نمایندگی کنند یا نکنند؛ ممکن است آن را آباد کنند یا ویران؛ ممکن است مشروع باشند یا نامشروع؛ اما هیچیک به تنهایی مساوی با «ایران» نیستند.
اینجا اهمیت جملهی «ایران همین جا است که ایستادهایم» روشنتر میشود.
ایران فقط در گذشته نیست. ایران فقط در تخت جمشید، شاهنامه، حافظ، فردوسی، معماری اصفهان یا خاطرهی امپراتوریهای گذشته نیست. ایرانِ صرفن در گذشته، درگذشتهای است که فقط وجه موزهای برای توریستها را دارد. ایران زمانی معنا دارد که بتواند از گذشته عبور کند و همچنان در زمان حال حضور داشته باشد.
«ایران همین جا است که ایستادهایم» یعنی ایران را نباید در یک گذشتهی طلایی و دستنیافتنی جستوجو کرد. ایران در همین جامعهی امروز، با تمام بحرانها، شکستها، تضادها، ناکامیها و ظرفیتهایش وجود دارد. ایران در زبان مردم، در حافظهی تاریخی آنان، در ادبیات، در شهرها، در معماری، در آیینها و حتی در نزاعهای سیاسی و اجتماعی امروز حضور دارد.
مسئلهی ما نیز دقیقن از همین جا آغاز میشود: اگر ایران یک تداوم تاریخی است، وظیفهی نسل امروز فقط حفظ آن نیست؛ بلکه ادامهدادن آن است.
این ادامهدادن به معنای تکرار گذشته نیست. هیچ نسلی نمیتواند ایران را صرفن با بازگشت به گذشته نجات دهد. همانگونه که ایرانیان دورههای گذشته عناصر بیرونی را جذب و بازسازی کردند، ایران امروز نیز ناگزیر است با جهان جدید، علم جدید، سیاست جدید، اقتصاد جدید و صورتهای جدید زندگی مواجه شود. پرسش اصلی این نیست که چگونه میتوان جهان جدید را از ایران دور نگه داشت؛ پرسش این است که چگونه میتوان با جهان جدید وارد گفتوگو شد، بدون آنکه در آن حل شد.
شاید این همان مسئلهای باشد که طباطبایی، با تمام محدودیتهای نظری و تاریخی آثارش، دوباره در برابر ما قرار داد: چگونه میتوان ایرانی بود و در جهان جدید زندگی کرد؟
پاسخ این پرسش نه در نفی جهان جدید است و نه در شیفتگی کامل به آن. ایران تاریخی نیز بارها از همین مسیر عبور کرده است: مواجهه، انتخاب، جذب، دگرگونی و بازسازی. از این منظر، «ایران» یک پاسخ آماده نیست؛ یک مسئلهی باز است. و شاید مهمترین میراث طباطبایی نیز همین باشد که ما را وادار کرد دوباره دربارهی این مسئله فکر کنیم.
ایران چیزی نیست که یک بار ساخته شده باشد و اکنون تنها وظیفهی ما حفظ آن باشد. ایران چیزی است که نسلهای پیشین از نسلهای پیشینتر تحویل گرفتهاند، تغییر دادهاند، گاه آسیب زدهاند، گاه نجاتش دادهاند و سرانجام به ما رساندهاند.
اکنون نوبت ماست.
ایران همین جا است که ایستادهایم.