وقتی شهر دیگر قابل خواندن نیست
کیهان کلهر بهتازگی در گفتوگویی با هممیهن از دلبستگیاش به دو شهرِ زخمخورده سخن گفت؛ کرمانشاه هنوز مخروبه جنگ و تهران، قربانی «بیتدبیری و بیمسئولیتی».
کیهان کلهر بهتازگی در گفتوگویی با هممیهن از دلبستگیاش به دو شهرِ زخمخورده سخن گفت؛ کرمانشاه هنوز مخروبه جنگ و تهران، قربانی «بیتدبیری و بیمسئولیتی». او از ساختوسازهای بیقاعده، بریدن بیحساب درختان و نابودی فضای سبز چنین گفته است: «انگار خرابی، نه تصادفی، که هدایت شده است.» همین یک جمله کافی است تا دریافت تهران دیگر تنها «ویران» نمیشود؛ عمداً از خواندن انداخته میشود.
رولان بارت، «شهر» را یک «متن» میدید؛ متنی مادی و چندلایه که با مداخله آگاهانه انسان نوشته و تثبیت میشود. برنامهریزان شهر و معماران، در جایگاه نویسندهاند و شهروندان، خوانندگان اصلی این متنِ گسترده. متنِ خوبِ شهر باید انسجام، وضوح و خوانایی داشته باشد تا ساکناناش بتوانند مسیرها، نشانهها، خاطرات جمعی و لایههای معنایی را بهدرستی رمزگشایی کنند و در آن جهان «زیست» یابند.
همچنانکه یک متن ادبی موفق زمانی پدیدار میشود که نویسنده با رعایت انسجام، وضوح و خوانایی، امکان «خوانش روان» و درک عمیق را برای خواننده فراهم آورد، شهر نیز نیازمند آن است که تصمیمسازان (طراحان و برنامهریزان شهری) و تصمیمگیران (مدیران و سیاستگذاران شهری) بهگونهای عمل کنند که شهروندان ــ بهعنوان خوانندگان اصلی این متن بزرگ ــ بتوانند به سهولت و با تسلط کامل بر «خوانش شهر» فایق آیند.
وقتی شتابزدگی، سودجویی و بیتوجهی جای مسئولیت را میگیرد، متن شهر از خوانایی به ناخوانایی فرومیکاهد. نتیجهاش چیزی است که میتوان «خوانشپریشی شهری» نامید: گسست در پیوستگی تجربی، سردرگمی در نشانهها، ازخودبیگانگی ساکنان و فروپاشی گفتمان مشترک شهری. همانگونه که متن بد نوشتهشده، خواننده را فلج میکند، شهریکه با قواعد نشانهشناختی و انسانی نوشته نشود، شهرونداناش را با متنی بیگانه و آزاردهنده مواجه میسازد.
بارت از پدیدهای بهنام (قرمز شدن بیش از حد نشانهها) سخن میگفت؛ وقتی تابلوهای تجاری، رنگهای تند و پیامهای متعارض آنقدر زیاد میشوند که یکدیگر را خنثی میکنند و شهر به هیاهوی نشانهشناختی بدل میشود. تهران امروز دقیقاً در همین وضعیت است؛ نشانهها فریاد میزنند، اما هیچکس چیزی نمیشنود.
وقتی شهر بیش از حد پُر از نشانههای تجاری، تابلوهای تبلیغاتی، رنگهای تند و پیامهای متعارض میشود، نشانهها یکدیگر را خنثی میکنند و شهر به یک «هیاهوی نشانهشناختی» تبدیل میشود که دیگر قابل خواندن نیست. اینجاست که شهروند دچار نوعی «خوانشپریشی شهری» میشود. شهروند هنگام راه رفتن، نگاه کردن، خاطره ساختن، عکاسی یا حتی اعتراض به تخریب یا تغییرکاربری بنا، در حال «خوانش فعال» و بازنویسی متن شهر است.
ازاینرو، شهر تنها وقتی «زنده» است که خوانده شود. شهریکه با نظم کلاسیک، سلسلهمراتب واضح، نشانههای روشن و خوانایی بصری نوشته شده است (مثل پاریس هوسمان، رم باروک یا اصفهان صفوی). شهروند در آن بهراحتی «میخواند» و احساس تعلق میکند. شهریکه خواننده را به بازآفرینی و دخالت وامیدارد، پر از ابهام، چندمعنایی و خلأهای معنایی است(مثل توکیوی پساجنگ یا مراکز شهرهای پسامدرن). این نوع شهرها میتوانند خلاقیتبخش باشند، اما اگر از حد بگذرد به «ناخوانایی» منجر میشود.
صدها تابلوی تجاری، بیلبورد، تابلوهای راهنمایی رانندگی، تابلوهای شهرداری، تبلیغات انتخاباتی، برجهای بلند با سبکهای کاملاً متفاوت بدون نماد و نشانه، نامگذاریهای تکراری، قطع ناگهانی محورهای تاریخی، معابر و پلهای طبقاتی، قطع درختان، دیوارهای بلند، تخریب نمادهای تهران، پیشروی به حریم و منظر، اقدامات شتابزده و غیراصولی و... با این تفاسیر شهروندان شهر دچار سردرگمی کامل میشوند؛ حتی کسانیکه سالها در تهران زندگی کردهاند گاهی نمیتوانند بگویند دقیقاً در کدام نقطه از خیابان هستند، ساکنان جدید پس از یک سال هنوز برای پیدا کردن خانه خود به GPS نیاز دارند، حس «اینجا بودن» کاملاً ازبینرفته است. تهران دیگر خانه نیست؛ متنی است که ما در آن زندگی میکنیم، اما دیگر نمیتوانیم بخوانیماش.
کلهر درست میگوید؛ حافظه جمعی تهران در حال فروریختن است اما این فروریزی تصادفی نیست. خوانشپریشی شهری، بیماری خودبهخودی نیست؛ نتیجهی نوشتاری آگاهانه اما ویرانگر است. وقتی کیفیت نوشتاری شهر اینچنین تنزل کرده، کیفیت زیستن شهروندان تهران به همین نسبت سقوط میکند.