وسترنی با المانهای مدرن
دیالوگی در فیلم «نبرد پشت نبرد» از زبان دختر دی کاپریو و به طریق اولی «شان پن»؛ بیان میشود که میتوان آن را بهنوعی شاکله نگاه فیلمساز به کلیت اثرش دانست. دیالوگی که دختر به ربایندهاش (شان پن) میگوید، چرا اینقدر تیشرتاش تنگ است؟!
دیالوگی در فیلم «نبرد پشت نبرد» از زبان دختر دی کاپریو و به طریق اولی «شان پن»؛ بیان میشود که میتوان آن را بهنوعی شاکله نگاه فیلمساز به کلیت اثرش دانست. دیالوگی که دختر به ربایندهاش (شان پن) میگوید، چرا اینقدر تیشرتاش تنگ است؟! شاید این دیالوگ در بدهبستان کلامی در آن موقعیت خاص معنایی سینمایی نداشته باشد. ولی نشاندهنده آن است که این فیلم زیاد در پی معناسازی و درحقیقت پیامرسانی متقنی نیست.
فیلم به شدت المانهای سینمایی دارد. پل توماس اندرسن، اثری تولید کرد که میتوان پلانپلان آن را از نظر فنی و تکنیکال مورد بحث قرار داد و حتی بهنوعی کلاس آموزشیاش دانست. ولی کلیت فیلم، اثر سردرگمی است. شاید اگر آوازه سازنده و تیم بازیگریاش نبود و کستینگ معمولیای آن را هدایت میکرد، تا اینحد هم مخاطب بینالمللی نداشت.
قصه انقلابیونی که مشخص نشد سازوکارشان چیست و چرا بعد از سالها به کناری رانده میشوند. دست روزگار آنان را با مقامهای نظامی سابق روبهرو میکند و باید داستان جدیدی را خلق کنند. صحنههای خیابانی این فیلم و بدهبستان انقلابیون هم در نظر مخاطب، ره به جایی نمیبرد. قصه از آغاز در دید تماشاگر، داستانی نیست که تم سیاسیاش، چربش داشته باشد.
حال شاکله اصلی کتاب «واینلند» اثر «توماس پینچن»، تا چه حد حول محور مسائل کارگری و اجتماعی میگردد؛ امر مجزایی است. شان پن که کاراکتر دلبسته لحظهای زن انقلابی را بازی میکند؛ تا حدود زیادی بار اصلی نگهداشتن مخاطب را تا پایان بهدوش میکشد و بیانصافی است اگر ابهت بازیگریاش را در این کار نادیده گرفت. نگاه شود به طرز راهرفتناش در آن سنوسال و فیگور ورزیدهاش که نشاندهنده شخصیتی است که در داستان باید ایفاگر آن باشد.
این نگاه اروتیک «شان پن» به زن «دی کاپریو» در فیلم، جهت و زاویهدید مخاطب را تا حدود زیادی از کلیت اثر دور میکند. هرچند فیلم بهدرستی در دام برهنگی آشکار نمیافتد و ازهمینرو جرقه اصلیاش زمانی روشن میشود که گره فیلم ایجاد میشود. هرچند موسیقی در لحظاتی غلبه میکند بر تصویر و تصویر نیز در دقایقی چیره میشود بر خط مستقیم داستان؛ ولی مخاطب در ذهناش مابهازاهایی پیدا میکند. فیلم بهنوعی یادآور وسترنهای معروف میشود در مقایسههای ذهنی تماشاگر. جاده و بیابان همان است.
بهجای دلیجان و اسب، ماشین جولان میدهد و تمدن جدید با دادههایش جایگزین غرب وحشی قدیم میشود. جالب آنجاست که رفتن به غرب کشور نیز از زبان دستگیرکننده شان پن، بیان میشود. جایزهبگیران نیز حیوحاضر هستند. در پلانی، بالا و پایین رفتن آسفالت جاده با تصویری بهغایت زیبا نشان داده میشود. این نوعآوری در تصویر یادآور بیابانهایی است که وسترنسازان بزرگ هالیوود آن را بهیادگار نهاده بودند. بزککردن داستانی تکخطی با مقتضیات زمان مدرن؛ کلیت دستاورد کارگردان است. فیلم بعد از نیمهراه از نفس میافتد.
10دقیقه آخر اثر سعی در زنده نگهداشتن آن دارد. غافل از آنکه، فیلم در جایی پایان مییابد که مخاطب داستان را تا آخر حدس میزند. «رشته خیالی» که پل توماس اندرسن برای مخاطب میبافد؛ جرقه خاصی ایجاد نمیکند. شاید گیشهای خوب داشته باشد ولی بهحتم آن اثری نیست که در ذهن مخاطب از این کارگردان بهیاد ماند و شاید هم ناناش را پیشخور کرده باشد. نبرد پشت نبرد، هرچه هست داستانش برای مخاطب گریزپای جهانمدرن تازگی ندارد و تعجب برانگیزتر آن است که کارگردان نیز سعی در باوراندن این موضوع ندارد.
فریمبهفریم این کار به روشنی نمایانگر نکتهای است که اقتباس از کتاب میتواند در آثار بزرگان هالیوود هم با ضعفهایی روبهرو شود. نکاتی که شتابزدگی آن در بیشتر پلانهای این کار هویداست؛ هرچند حتی اگر همین پلانها هم از نظر بصری و تکنیکال حرفهای زیادی در خود داشته باشند. میماند نکته پایانی و آنهم؛ غلبه رسانههای مدرن امروز که از ابتدای تولید تا پایان آن و از آغاز اکران تا فرجاماش، آنچه در توان دارند برای قبولاندن اثر بهکار میبرند.
فیلم تازه دی کاپریو در حالی اکران جهانی میشود که دست برقضا 28 سال از اکران «تایتانیک» میگذرد. نگاه شود به مانایی آن کار و اندیشیده شود به کار جدیدش، هرچند مخاطب میتواند نقطه بطلانی به هرآنچه تبلیغ است، وارد کند. مخاطبیکه با نوستالژی وسترن زندگی میکند، نمیتواند با شبیهسازی مدرن آن موافق باشد. این نبرد پیروزیاش با مخاطب است و بس؛ هرچند پشتهم نبردها ادامه داشته باشد از منظر سیاسیون و انقلابیون، بسان کاراکتر دختر فیلم.