| کد مطلب: ۷۶۲۳۹

درنگی در نسبت جنگ و سیاست در ایران امروز

بی‌شک آن که دیپلماسی را ترور می‌کند، جنگ می‌خواهد. جنگ‌سالارانی که در فراخنای سیاستْ هیچ آینده‌ای جز محاکمه و محکومیت و لعنت ابدی برای خود نمی‌بینند

درنگی در نسبت جنگ و سیاست در ایران امروز

نوشته‌ی حاضر کوششی است برای کاوش در چهار گزاره‌ی نخست و بررسی سه پرسش پسین: 

۱. جنگ تداوم سیاست است، ولی سیاست تداوم جنگ نیست.

۲. دیپلماسیْ خادم جنگ نیست، بلکه عصاره‌ی سیاست است.

۳. آن که سیاست‌مدارِ حریفْ را ترور می‌کند، کمر به قتل سیاست بسته است، و خیانت به دیپلماسی راهی مطمئن برای دائمی‌ساختن جنگ است.

۴. آن ظلمتی که اکنون به خاموش کردن همه‌ی چراغ‌های سیاست برخاسته است تا جهان ما را سراپا فرا گیرد، سیاست مرگ (Necropolitics) است.

۵. آیا دیپلماسی هم به سرزمین کلمات قبیحه تبعید می‌شود؟

۶. چه باید کرد؟

۷. چه می‌توان کرد؟

۱. جنگ تداوم سیاست است، ولی سیاست تداوم جنگ نیست.

کارل فون کلاوزِویتس (۱۸۳۱-۱۷۸۰)، یکی از فرماندهان ارتش پروس و نظریه‌پرداز جنگ، با اثر ناتمام ولی نافذ خود، پیرامون جنگ (Vom Krieg)، اندیشه و ادبیات جنگ را با اخلاق سیاست به‌معنای نوین آشنا کرد. در دوران مدرن، نخستین بار او اندیشه‌ی «نسبت نزدیک ولی یک‌سویه میان سیاست و جنگ» را پیش کشید و آن را چنین تعبیر کرد: «جنگ صرفاً تداوم سیاست است با ابزارهای دیگر» (Der Krieg ist eine bloße Fortsetzung der Politik mit anderen Mitteln). همه‌ی اهمیت این دیدگاه در آن است که علی‌رغم بیان نسبت تنگاتنگ میان سیاست و جنگ، عکس حکم بالا را تصدیق نمی‌کند، بلکه به‌شکلی ضمنی آن را تکذیب می‌کند. یعنی سیاست را دنباله‌ی جنگ و پیرو آن نمی‌بیند. مراد کلاوزویتس در عکس نقیض گزاره‌ی بالا که هم‌ارز آن است، روشن‌تر باز می‌تابد: «سیاست صرفاً تداوم جنگ با ابزارهای دیگر نیست.» از این دیدگاه، جنگ و سیاست نه دنباله‌ی یکدیگرند، نه دو روی یک سکه، و نه سر و ته یک کرباس. بل‌که این جنگ است که حامل و عامل و خادم سیاست است، نه برعکس، و این سیاست است که مغزِ حاکم بر پیکره و اندام‌واره و سازِکار جنگ است، نه برعکس. سیاست همان گوهری است که جنگ، با همه‌ی جان و توان، از آن پاسداری می‌کند. سیاست است که، هم‌چنان در دوره‌ی جنگ، مقوم اراده‌ی رهبران و راهنمای اندیشه‌ی فرماندهان و کنش سربازان است. چهره‌ی خشم‌آگین جنگ هنگامی رخ می‌نماید که عرصه بر سیاست تنگ، و پای سیاست لنگ، و گام سیاست کُند، و زبان‌اش گنگ شده باشد. خفقان سیاستْ جنگ را احضار می‌کند تا با حریفان دست‌به‌گریبان ‌شود و چهره و چنگ و ‌دندان به خون خود و ایشان بیالاید. در همه‌ی این احوال، باز هم سیاستْ خون، و بلکه جانی است که در پیکره‌ی جنگ روان است و نه‌تنها چهره‌ی جنگ را بر می‌افروزد، بلکه جنگ را چنان نیرو و جهت و حرکت می‌دهد که پس از فرونشستن تنش‌ها و کشمکش‌ها، باز خود چندی بر تخت بنشیند، تا بتواند نفسی آرام ‌گیرد، دست‌کم پیش از آن هنگام که باز ناگزیر چهره به شعله‌ی جنگی دیگر برافروزد و جنگ را به خدمت برانگیزد و به درگیری با حریفان برخیزد.

۲. دیپلماسیْ خادم جنگ نیست، بلکه عصاره‌ی سیاست است.

مأموریت معجزه‌آسای دیپلماسی ترجمه و بلکه تبدیل نائره‌ی جنگ به ناطقه‌ی سیاست است. خدمت و نقش دیپلماسی صرفاً چانه‌زنی و مذاکره برای بیشینه کردن منافع ملی و به کرسی نشاندن آن‌چه جنگ‌سالاران از تحقق‌اش در میدان نبرد بازمانده‌اند، نیست. این فقط دون‌پایه‌ترین و خاک‌سار‌ترین آستانه‌ی فهم دیپلماسی نیست، بلکه وارونگی معنا و منزلت آن است. دیپلماسی در سپهر دولت‌-‌ملت جدید، امکان و مکان و مکانت جا‌یگزین‌ناپذیرش را مرهون همان ادراک ویژه از نسبت میان جنگ و سیاست است که در کلام پیش‌گفته‌ی کلاوزویتس به روشن‌ترین و چکیده‌ترین بیان، صورت‌بندی شده است. بر بنیاد این برداشت از نسبت میان جنگ و سیاست، جنگ ادامه‌ی سیاست و پیرو آن و بلکه طفیلی آن است. بر این مبنا، دیپلماسیْ نه‌تنها مترجم فعال جنگ و مفسر مؤثر آن، بلکه کیمیای مبدلی است که زبان گنگ جنگ را می‌گشاید و گریبان سیاست را از چنگ جنگ می‌رهاند و ذهن و ضمیر آشفته‌ی سیاست را می‌خواند و گره از زلف پریشان سیاست می‌گشاید و مقاصد سیاسی نگفته و معانی سیاسی نهفته در هیاهوی جنگ را چنان به زبان روان سیاست برمی‌گرداند که باز گوش حریفان به شنیدن سخن یکدیگر و فهمیدن خرد سیاسی گشوده شود و سخن هریک نزد گوش و هوش دیگری آهنگی فهم‌پذیر، و چه‌بسا پذیرفتنی، گیرد. این‌چنین، جنگ نه‌تنها از مرز خونین خود گامی فراتر نمی‌گذارد و در آستانه‌ی سیاست می‌ایستد، بلکه خادم و حامل و عامل سیاست می‌شود. اکسیر دیپلماسی، این‌چنین، زهر هلاهل جنگ را به آب حیات سیاست مبدَّل می‌کند و سیاست را باز بر تخت می‌نشاند و به سامان و آرام و قرار می‌رساند.

۳. آن که سیاست‌مدارِ حریفْ را ترور می‌کند، کمر به قتل سیاست بسته است، و خیانت به دیپلماسی راهی مطمئن برای دائمی‌ساختن جنگ است.

در حالی که خدمت دیپلماسی مهار کردن جنگ و سپردن زمام آن به دست سیاست است، خیانت به دیپلماسی یعنی مسخ کردن آن با سوءاستفاده‌ی جنگ‌سالاران از مجاری و ابزارهای دیپلماتیک در خدمت تحقق اهداف جنگی، مانند تبدیل خائنانه‌ی خانه‌ی دیپلماسی به مسلخ حریفی که مسلح نیست، چون با قرار قبلی، سلاح را بر زمین نهاده تا از دهلیز دیپلماسی به سرای سیاست در آید و با حریفان به مذاکره بنشیند. ایالات متحده آخرین دو نمونه‌ی آموزشی و درس‌آموز از این خیانت خردگداز و آدمی‌سوز را در تابستان و زمستان ۱۴۰۴ با حمله‌ی غافل‌گیرانه به ایران در حین مذاکرات برنامه‌ریزی‌شده را بر تاریخ بی‌خردی افزود. با مسخ دیپلماسی، نه‌تنها نسبت میان جنگ و سیاست وارونه می‌شود، بلکه امکان و سامان دیپلماسی به‌مثابه‌ی دستگاه ترجمه‌ی جنگ به سیاست هم ویران شود. آن‌گاه، هنگام و هنگامه‌ی دوزخ آدمی‌سوز جنگ مستمر فرا می‌رسد و دمدمه‌ی آدمی‌خوار جنگ خشک‌وتر را می‌سوزاند. نَسخِ آیینِ دیپلماسی و نقض آداب ترجمانی‌اش سیاست را و جنگ را، هر دو را، مسخ می‌کند؛ سیاست را که خدایگان جنگ است، به بند بردگی جنگ می‌کشد و جنگ را که بنده و پیرو سیاست است، بر سریر سروری می‌نشاند. سیاست، این‌چنین، یا به سیاه‌چاله‌ی جنگ می‌افتد یا به زبونی و بی‌زبانی و دوزخ‌بانی بر درگاه جهنم جنگ می‌نشیند و کوره‌ی آدمی‌خوار جنگ را پاسبانی می‌کند.

آن که با حریف در دالان حزم و احتیاط و صبر و انتظار و نظاره‌ی دیپلماتیک قرار می‌گذارد ولی به‌جای این که به‌هنگام بر سر قرار حاضر شود، بی‌هنگام او را غافل‌گیرانه و بزدلانه ترور می‌‌کند، در واقع، فقط حریف را از پای در نیاورده، بلکه نفْسِ دیپلماسی را ترور کرده و ایمان و اعتماد به امکان بازگشت سیاست را انکار کرده و در شعله‌ی جنگی گریزناپذیر و فزاینده دمیده که شراره‌های هار و بی‌مهر و بی‌مهارش، زود یا دیر، ولی ناگزیر، در دامان جان و گریبانِ امن و امان او خواهد افتاد و روی و روزگار تباه‌اش را تیره‌تر و سیاه‌تر خواهد کرد، گو این که در این میان، بسیاری جان‌های بی‌گناه و جهان‌های بی‌پناه و نشانگان مدنیت و زیرساخت‌های زیست جمعی هم تباه خواهند شد.

۴. آن ظلمتی که اکنون به خاموش کردن همه‌ی چراغ‌های سیاست برخاسته است تا جهان ما را سراپا فرا گیرد، سیاست مرگ (Necropolitics) است.

در هر جامعه‌ی سیاسی (polity)، زندگی موضوع آشکار و نهان هر سیاستی است. همه‌ی سیاست‌ها، در تحلیل نهایی، میل غالب‌شان یا زندگی‌پروری است یا مرگ‌خویی. زندگی‌پروری به‌معنای گستردن دامنه‌های انواع انتخاب معنادار برای شهروندانی است که حق آب و گل دارند (و هم‌چنین، برای دیگرانی که به هر علتی یا به هر دلیلی به یک شهر سیاسی پناه آورده‌اند یا مهاجرت کرده‌اند، البته به قدر وسع و رضایتِ عموم شهروندان). زندگی‌پروری ملازم و بلکه مستلزم کثرت‌پذیری است. سیاست زندگی‌پرورْ ناگزیر رای‌ورزانه و مشارکتی است.

 در جامعه‌ی سیاسی، چه در مقیاس یک دولت ملی و چه در تراز جامعه‌ی بین‌المللی، اگر برآیند سیاست‌ها و سیاست‌گذاری‌ها در بازه‌های زمانی نسبتاً بلند (مثلاً، بلندای عمر متوسط یک نسل یا بیش‌تر) تنگ‌تر شدن دامنه‌ی انتخاب‌های معنادار شهروندان و کاستی گرفتن کمی و کیفی گزینه‌های مادی و معنایی زندگی یا انتخاب‌ها باشد، در واقع ما با اراده‌ای زندگی‌ستیز مواجه‌ایم که مرگ‌خویی و مرگ‌جویی را به سکه‌های رایج بازار سیاست و جامعه تبدیل کرده است.

در شهر سیاسیِ زندگی‌ستیز، نفس زندگی و ادامه‌ی حیاتِ فردی و اجتماعی، حتی در تراز زندگی روزمره، به معضل و بلکه به پیچیده‌ترین معضل تبدیل می‌شود. سیاست مرگ‌خو نه‌تنها گزینه‌های زندگی و مرگ مردم و شیوه‌های مرگ و زندگی ایشان را تحدید و تعیین، بلکه انتخاب‌های آن‌ها را هم کمینه و تقریباً گریزناپذیر و محتوم و متعین، می‌کند، و این‌چنین، انتخاب معطوف به اراده، و اراده‌ی معطوف به آزادی را از بن منتفی می‌کند. مرگ‌پروری ملازم و بلکه مستلزم کثرت‌ستیزی و تحمیل وحدت‌های صوری‌‌ است. سیاست مرگ‌خو ناگزیر سیاستی تحکمی است.

در سیاست بین‌الملل، گونه‌هایی شایع از استعمار حامل و عامل سیاست مرگ در مقیاس مستعمرات بوده‌اند. خوی استکبار و خودکامگی و هوای شراکت در اوصاف اختصاصی خداوندْ دماغ ابرقدرت‌ها را زود فساد می‌کند. به یادآوری مثال‌های تاریخی نیازی نیست، وقتی شیوه‌ی تحکمی و زندگی‌ستیز و مرگ‌خوی آمریکا این روزها پیش چشم ماست. این قدرت‌ها دیگر ملت‌ها را مردگان متحرک (living dead) می‌پسندند، چنان که جباران خودخدای‌پندار در درازنای تاریخ عرصه‌ی زندگی را در مقیاس ملی و محلی بر بندگان خدا تنگ کرده‌اند.

۵. آیا دیپلماسی هم به سرزمین کلمات قبیحه تبعید می‌شود؟

با فاصله‌ی‌ هفت ماه، کشور دو قسمت از جنگی تروریستی را زیسته است و سریال هنوز ادامه دارد. آمریکا و رژیم صهیونیستی هر دو قسمت این سریال وحشت و توحش را با بمباران میز مذاکره و ترور سیاست‌گذاران جنگ و تصمیم‌گیران صلح آغاز و بر ایران تحمیل کردند. داستان این فیلم ساده است: صهیونیست‌ها بقای آرامش و ارتقای صلح و توسعه در ایران و منطقه را دشمن کیان خود می‌دانند جنگ را بر ایران و بر جهان تحمیل می‌کنند. پیش از آغاز قسمت دوم این سریال، با شعبده‌ی جنگ روانی و فشردن زخم‌های کهنه‌ی ناسور، توانستند بی‌قراری‌های آرام مدنی را به‌سوی بر افروختن آتش جنگ داخلی منحرف و منصرف کنند؛ آتشی که به‌رغم کوشش آتش‌افروزان، زود فرو نشست و بیش از دو شبانه‌روز زبانه نکشید، ولی جان هزاران ایرانی را به کام کشید.

تابستان و زمستان ۱۴۰۴ با شکست نیروهای صلح‌انگیزی و پیروزی جنگ‌افروزان در حالی به بهار ۱۴۰۵ پیوست که اهداف آغازین و برنامه‌های اعلامی و اعمالی ائتلاف جنگ‌افروزی و ایران‌سوزی با هوشمندی و مقاومت خیره‌کننده‌ی جامعه و حکومت ایران، شکست خورده بود.

ولی هنوز جامعه و کاروبار سیاست به‌سامان نشده است. وجوه بسیاری از جامعه و حکومت هم‌چنان در تعلیق است و طعم تند و تلخ انتظار جنگ و وحشت و آشوب هم‌چنان کام و جان مردم را می‌آزارد و دغدغه‌ی بقای موقت دمی ایشان را به خود وا نمی‌گذارد. با چنین وضعی، چه کسی می‌تواند به توسعه و ارتقای بلندمدت کشور، یعنی کشف و حذف خطا و یافتن راه‌حل‌های بهینه و به‌هنگام برای بیشینه کردن خیرات عمومی در مقیاس ملی و بلندمدت، بیندیشد؟

ولی بالاتر از این سیاهی باز هم رنگی هست. جنگ‌هایی که از درون و برون، امنیت پولیتی یا جامعه، مدینه و شهر سیاسی را بر می‌آشوبند، اگر ذهن و روان شهروندان و سیاست‌گذاران و تصمیم‌گیران را زیر سایه خود بگیرند و جهان معانی را تیره کنند و بیالایند، دیر یا زود بنیان سامان مدنی و سیاسی را در کام می‌کشند. تیرگی و تباهی ارزش‌های معرف و مقوم مدنیت سیاسی و وارونگی و ناامنی آن‌ها ترسناک‌تر و تهدیدآمیزتر از از ویرانی پل‌ها و سدهاست. از تابستان ۱۴۰۴ تا امروز، با تحمیل دو قسمت از جنگی نابرابر و هم‌چنین با تبدیل اعتراضات مدنی و آرام به جنگ خیابانی، نیروهای ایران‌ویران‌گر توانسته‌اند در تحمیل جنگ بر نیروهای صلح‌جو و میانه‌رو و آینده‌نگر غلبه کنند.

ایران‌سوزان در تحمیل کردن جنگ بر ایران و ایرانیان موفق شدند. ایشان هم‌چنین، توانستند به شیوه‌ی جانیان، جان‌های بسیاری را بستانند و برخی سازه‌ها و زیرساخت‌های درمانی و آموزشی و مدنی و شهری و تاریخی و فرهنگی و سیاسی و امنیتی و نظامی و کاروبار‌ و بازار و مشغله‌های حرفه‌ای را بر آشوبند. با این حال، ایران‌ویران‌گران در جنگ شکست خوردند، چون به هیچ‌یک از اهداف اعلامی خود نرسیدند؛ نتوانستند نظام سیاسی ایران را تغییر دهند، یا ایران را به جنگ داخلی بکشانند و به سوی تجزیه برانند، یا ایران را به عصر پارینه‌سنگی برگردانند، یا قوای دفاعی و تهاجمی ایران را از کار بیندازند یا ایران را با ارعاب و ارهاب و تهدید، از پی‌گیری فناوری‌های پیش‌رفته مدنی و دفاعی باز دارند.

آشوبناکی کاروبار جامعه و سیاست و آشفتگی معیشت مدنی و سیاسی اگر به سازه‌ها و ساخت‌های انضمامی و زیرساخت‌های عینی محدود بماند، شاید با زحمت و هزینه‌‌ی بسیار جبران‌پذیر باشد. ولی اگر ژرفای هنجارها و ارزش‌هایی آشوبناک شوند که زیربنای زندگی مدنی و مایه‌ی بقا و ارتقای شهر سیاسی‌اند، استوارترین تمدن‌ها هم از پا در می‌آیند.

اکنون، بیم آن می‌رود که ایرانی‌ستیزان و دشمنان ایران بتوانند در عرصه‌ای دیگر پیروز شوند، عرصه‌ای بسیار جبران‌ناپذیرتر از نابودی زیرساخت‌‌ها و سازه‌های عینی و ملموس، یعنی عرصه‌ی زیرساخت‌های ارزشی و سازه‌های هنجارین سیاست مدنی و شهر سیاسی (Polity)،‌ و اندوهبار این که دشمنان ایران این پیروزی را نه با ابتکار عمل خود، بلکه به سبب نادانی و خواست خودویران‌گرانه‌ی ما، ممکن است نصیب برند. نشانه‌ی این خودویران‌گری تبعید واژگانی به فهرست کلمات قبیحه است که بر بنیادی‌ترین ارزش‌ها و هنجارهای سیاست مدنی و شهر سیاسی دلالت می کند: دیپلماسی، توافق، مصالحه.

در تراز بین‌المللی، در جهانی آشوبناک و بی‌فضیلت که در آن هیچ مرجع فرادستی برای دادخواهی فرودستان و احقاق حقوق کشورهای ستم‌دیده نیست و حساس‌ترین پاره‌های حقوق بین‌الملل به تعلیق درآمده است، دیپلماسی، توافق و صلح نه کلمات قبیحه، بلکه نام راه‌هایی زیرکانه‌اند، راه‌هایی که به‌ویژه ملت‌هایی مانند ملت ایران‌- ‌که به علت عمق تاریخی و فرهنگی و تمدنی و مدنی خود، چیزهای بسیاری برای از دست دادن در جنگ با قلدرهایی متجاوز و جانی مانند آمریکا و رژیم صهیونیستی دارند‌- ‌اختیار می‌کنند، تا از گردنه‌های حساس بقا با کمترین بها بگذرند.

شبیه این بی‌خردی پیش‌تر در تراز ملی آزمون شده است. مستبدان و استبدادستایان غافل بودند و درک نکردند که در تراز ملی، سامانی دیرپا و پرکثرت و سرشار از ناهمگنی فرهنگی و قومی و دینی مانند ایران را نه با سقوط آزاد در درکات فسادِ استبداد دینی یا استبداد سکولار، بلکه تنها با صعود پایدار در درجات آزادی و نهادینه کردن نقادی و کثرت‌پذیری و رای‌ورزی و همکاری و دادرسی دادگرانه، می‌توان هم‌گرا و یک‌پارچه و پایدار در مسیر ارتقا نگاه داشت. ندانستند و تاوان نادانی ایشان را ملت دادند.

حدود ۱۴۰ سال پیش یکی از علمای متنفذ طهران در نامه‌ای به ناصرالدین‌شاه قاجار از رواج «کلمه‌ی قبیحه آزادی» نالید که «… به ظاهر خیلی خوش‌نماست و خوب، و در باطن سراپا نقص است و عیوب. این مسأله برخلاف جمیع احکام رُسُل و اوصیا و جمیع سلاطین عظام و حکام والامقام است.»

چندی بعد، در عصر مشروطه، یکی از شیوخ قوم از «کلمه‌ی مشؤومه‌ی آزادی» نوشت (مشؤومه یعنی بدشگون) و با اشاره به مشروطه‌خواهان و حامیان‌شان، به تیغ بلیغ و بی‌دریغ ملامت، نویسندگانی را نواخت که «یک مشت خس و خاشاک و معدودی بی‌‌پدرهای ناپاک را ملت غیور نامیده»‌اند. این کلمات پرحرارت زود به گلوله‌های آتش تبدیل شد و بر سر مجلس شورای ملی بارید.

از ۱۸ اسفندماه سال ۱۳۰۰ که فرمانده ناشناخته‌ی قشون قزاق اعلامیه‌ی اشغال تهران را با امضای «رئیس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا ـ رضا» منتشر کرد، بساط مشروطه یک‌سره درنوردیده و بساط سرکوب آزادی و سیاست داغ و درفش بر ضد منتقدان فرهنگی و سیاسی با گشاده‌دستی گسترده شد. سردار سپه از پیش تهدید کرده بود: «قلم مخالفان را می‌شکنم و زبان می‌برم،» و چنین کرد و بی‌رحمانه و بسیار چنین کرد. «تنها چیزی که همواره سردار سپه از آن می‌ترسید یکی انتقاد در جراید و دیگری انتقاد در مجلس بود» (حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج. ۲، ص. ۱۲۵). همان بیگانگانی که او را به اشغال تهران گماشته بودند، پس از دو دهه، تهران را اشغال کردند و او را به تبعید فرستادند و فرزندش را به جای او نشاندند. و او هم در استبداد دنباله‌رو راه پدر شد.

محمدرضا شاه دو بار از ایران گریخت. نوبت اول از برابر امواج ملی‌گرایی و استقلال‌جویی فرار کرد و پس از کودتای آمریکایی‌-‌انگلیسی ۲۸ مردادماه ۱۳۳۲ به ایران بازگشت و کمتر از ۳ سال پس از بازگشت، با وارد کردن ساواک، ماشین سرکوب و اختناق، از اسرائیل و آمریکا، آزادی‌ستیزی و سرکوب و اختناق را چنان نهادینه کرد که ۲۲ سال بعد، انفجاری این نوبت در ابعاد یک انقلاب تمام‌عیار باز او را به گریزی بی‌بازگشت وا داشت.

۶. چه باید کرد؟

هنگامی که حتی عادی‌ترین روال‌ها و «قرار»های متعارف دیپلماتیک شکسته شده است، در هنگامه‌ی «بی‌قراری» سیاست بین‌الملل، وقتی لرزه و شکست در بنیادی‌ترین سامان سیاست بین‌الملل افتاده است، چه می‌توان کرد؟

بی‌شک آن که دیپلماسی را ترور می‌کند، جنگ می‌خواهد. جنگ‌سالارانی که در فراخنای سیاستْ هیچ آینده‌ای جز محاکمه و محکومیت و لعنت ابدی برای خود نمی‌بینند، هم‌آنان بقای خود را در گرو همیشگی‌سازی حذف و کشتار دیگران می‌دانند، به تنگ‌نای ترور کردن دیپلماسی پناه می‌برند تا فوران آتش‌فشان جنگ را دائمی کنند. در وضعی این‌چنین دشوار که پایه‌های سیاست بین‌المللْ «بی‌قرار» و میدان فراخ سیاست چنین تنگ شده، و از هر سو دام بلا گسترده و گذرگاه سیاست مین‌گذاری و مسدود شده است، چه می‌توان کرد؟

پاسخ بلندمدت بر ذمه‌ی زمان است. می‌شود گمان زد که دست‌آخر، پس از خون‌ریزی‌ها و ویرانی‌های بسیار، ناگزیر، قراری جای‌گزین و قراردادی نوین جای قرار ممسوخ و قرارداد منسوخ را خواهد گرفت. ولی این چشم‌اندازی روشن نیست. دست‌کم در منطقه‌ای که «گذرگاه عافیت تنگ است،» و چه‌بسا در هیچ منازعه‌ی دیگری که یک سوی درگیری آمریکا و اسرائیل و دیگر شرکا باشند، دیگر تا اطلاع ثانوی کسی مانند گذشته به روال‌های دیپلماتیک پیشین برای مهار منازعه و تبدیل جنگ به سیاست اعتنا و اعتماد نخواهد کرد.

ولی برای ایران و دیگر نیروهایی که هم نخستین قربانیان و زخم‌خوردگان ترور دیپلماسی‌اند، و هم درگیری‌شان با جانیان سرمست از قتلِ دیپلماسی هم‌چنان در جریان است، پرسش کوتاه‌مدت و میان‌مدت این است که «مهار این شتر مست را که می‌گیرد.» بخشی از پاسخ این پرسش را هم باید از زبان حکمت‌آموز شاعر شنید:

«کنون که مرتعی این گونه خوش‌چرا دیده‌ست … دوباره باز نگردد، که آن حریم شکست.»

آری، حالا که ننگِ هتکِ حرمت و انگِ غداری و مکاری را به جان خریده و ضربه‌هایی کاری بر بدنه‌ی مقاوم قربانیان خود وارد آورده‌اند، دیگر این شتران مست به‌سادگی از راه نهب و غصب و قصابی، عنان بر نخواهد تافت. ولی این تنها بخشی از پاسخ است که، باری، دشواری مسأله و پیچیدگی آن را آشکاتر می‌کند. در نگرش راهبردی، پرسش «چه باید کرد؟» زیر فشار همین دشواری و پیچیدگی به پرسش «چه می‌تواند کرد؟» دگردیسی می‌کند. 

۷. چه می‌توان کرد؟

بخشی از پاسخ به این پرسش راهبردی درباره‌ی دامنه‌ی گزینه‌های ممکن را می‌توان در گنجینه‌ی تجربه‌های تاریخ بلند ایران و تاریخ معاصر منطقه جست‌وجو کرد. بر محور لبنان و مقاومت در برابر جنگ‌افروزان، سیدموسی صدر را به یاد بیاورم. او از نقد جان و خرد و همه‌ی توش و توان خود مایه گذاشت. قتل رهبر حزب‌الله لبنان که در تکاپوی تهمید مقدمات آتش‌بس بود، یادآور ربایش سیدموسی صدر در سفر دیپلماتیک‌اش به لیبی در جریان مقدمه‌چینی برای بازگرداندن آرامش به لبنان و منطقه بود. دومین رهبر جمهوری اسلامی همراه با خانواده و گروهی از فرماندهان عالی‌رتبه نیز در حالی هدف حمله‌ی تروریستی قرار گرفتند که هم‌چنان درهای دیپلماسی را گشوده می‌خواستند. این قربانیان دیپلماسی نه‌تنها ساده‌لوح نبودند، نه‌تنها دشمن و دشمنی‌اش را دست‌کم نمی‌گرفتند، نه‌تنها از در تسلیم در نمی‌آمدند، بلکه ستیهنده‌ترین رهبران مقاومت بودند، مقاومت در برابر جنگ‌های تحمیلی و تحمیل‌گران جنگ و اراده‌ها معطوف به دائمی‌سازی جنگ. آن‌ها آماج حملات تروریستی شدند، چون هدف دشمن از همه‌ی این ترورهای سیاست‌سوز، در واقع، تحمیل جنگ و ترور دیپلماسی و تداوم بخشیدن به درگیری‌ها و جلوگیری از تبدیل خون جنگ به آب صلح بود.

اکنون، منطقه‌ی ما نزدیک نیم‌سده دست‌خوش جنگ‌های تحمیلی از درون و بیرون بوده است، جنگ‌هایی که تقریباً در همه‌ی موارد، از تهدید‌ها و تمهید‌ها و توطئه‌های آمریکایی و/یا صهیونیستی بر آمده است. در برابر، تنها الگوی مقاومت مؤثر، نه سر فرود آوردن در برابر اراده‌ی دشمنان مرگ‌خوی و ستیزه‌جوی برای تبدیل دیپلماسی به جنگ، بلکه پایداری و مقاومت در برابر اراده‌ی ایشان است، مقاومت در برابر اراده‌ها و برنامه‌هایی که هدف‌شان تداوم و تکرار جنگ‌های تحمیلی است. الگوی مقاومت الهام‌بخش برنامه‌ای است برای مهار کردن جنگ با پناه بردن به خرد سیاسی و بر صدر نشاندن سیاست در برابرِ گردن‌کشیِ شرارت‌آمیزِ شراره‌های جنگ و تروریسم. تنها راه مقاومت است، برای نجات سیاست، مدنیت و انسانیت، برای نجات ایران که خانه‌ی کهن و مثالینِ هم‌زیستی تکثرهای بسیار است، برای نجات سیاست زندگی در برابر سیاست مرگ، برای نجات زندگی.

*منبع: مشق نو

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه سیاست
  • بی‌شک آن که دیپلماسی را ترور می‌کند، جنگ می‌خواهد. جنگ‌سالارانی که در فراخنای سیاستْ هیچ آینده‌ای جز محاکمه و محکومیت…

  • متاسفانه برخی مدعیان شاگردی مارکس و انگلس در جهت توهم‌پراکنی و ماجراجویی و جنگ‌پرستی گوی سبقت را از آنها نیز ربوده‌اند!

  • در این که وضعیت «نه جنگ نه صلح»‌مجال برنامه‌ریزی را نه برای دولت که از شهروندان عادی هم ستانده و همه را گرفتار…

پربازدیدترین
آخرین اخبار