| کد مطلب: ۷۷۱۶۶

دموکراسی در آغوش جمعیت

کارزار انتخاباتی لولا و سیاست عشق، ترس و امید

دموکراسی برای دوام خود به عشق و شفقت و امید شهروندان نیاز دارد، اما چگونه می‌توان این عواطف را پرورش داد، بی‌آنکه دلبستگی به ملت به انحصار آن و شور حمایت از یک رهبر به نفی آزادی مخالفان بینجامد؟ تجربه لولا، از اشک‌های مراسم تحلیف چهار سال پیش تا کشاکش انتخابات اخیر، فرصتی برای اندیشیدن به همین پرسش است.

کارزار انتخاباتی لولا و سیاست عشق، ترس و امید

بیست‌وچهارم اکتبر ۲۰۲۶، یک روز مانده به دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری برزیل، لولا داسیلوا با پیراهن جین آبی و کلاهی سرخ بر فراز خودرویی در خیابان پائولیستای سائوپائولو ایستاده است؛ پرچم برزیل را در یک دست گرفته و نسخه‌ای از قانون اساسی را در دست دیگر. پشت سرش، جمعیتی سرخ‌پوش تا انتهای خیابان امتداد یافته است. پیراهن جین، گذشته کارگری سیاستمداری را یادآوری می‌کند که بار دیگر برای ماندن در قدرت می‌جنگد. پرچم از تعلق به سرزمینی مشترک می‌گوید و قانون اساسی، در میانه شور انتخاباتی، حقوق کسانی را یادآور می‌شود که در آن جمع حضور ندارند.

کنار هم قرار گرفتن این نشانه‌ها ما را به پرسشی می‌رساند که مارتا نوسبام در کتاب «احساسات سیاسی؛ چرا عشق برای عدالت اهمیت دارد» با آن درگیر است: دموکراسی برای دوام خود به عشق و شفقت و امید شهروندان نیاز دارد، اما چگونه می‌توان این عواطف را پرورش داد، بی‌آنکه دلبستگی به ملت به انحصار آن و شور حمایت از یک رهبر به نفی آزادی مخالفان بینجامد؟ تجربه لولا، از اشک‌های مراسم تحلیف چهار سال پیش تا کشاکش انتخابات اخیر، فرصتی برای اندیشیدن به همین پرسش است.

از اشک تا مراقبت

اول ژانویه ۲۰۲۳، لولا برای سومین بار بر مسند ریاست‌جمهوری برزیل می‌نشیند. کت‌وشلوار سرمه‌ای پوشیده و نوار سبز و زرد ریاست‌جمهوری بر سینه دارد. از این مراسم، لحظه‌ای بیش از همه در حافظه عمومی مانده است: سخن او به گرسنگی می‌رسد، صدایش می‌شکند و اشک بر چهره‌اش جاری می‌شود. جانجا، همسرش، کنار او ایستاده است. دوربین‌ها مردی را نشان می‌دهند که با وجود بازگشت به رأس قدرت، برای لحظاتی آسیب‌پذیری انسانی خود را پیش چشم جمعیت آشکار می‌کند.

لولا می‌گوید «وقتی از حکومت‌کردن سخن می‌گویم، منظورم مراقبت‌کردن است» و سپس از مادرانی یاد می‌کند که در زباله‌ها دنبال غذا برای فرزندانشان می‌گردند، از کودکانی که به جای مدرسه در خیابان کار می‌کنند و از مردمانی که برای سیرشدن در صف استخوان می‌ایستند.

در سال ۲۰۲۲، حدود ۳۳ میلیون نفر در برزیل گرفتار ناامنی غذایی شدید بودند. در سال ۲۰۲۴، پس از دو سال ریاست‌جمهوری دوباره لولا، این شمار در آمار رسمی به حدود ۶٫۵ میلیون نفر رسیده بود. دولت او در این فاصله برنامه‌های حمایت اجتماعی و مقابله با گرسنگی را گسترش داد؛ سیاست‌هایی که در کنار بهبود اشتغال و درآمد به کاهش محرومیت غذایی یاری رساندند.

اما آنچه لولا در سخنرانی خود انجام می‌دهد، صرفاً بازگویی واقعیتی اقتصادی نیست. آمار گستره گرسنگی را آشکار می‌کند و سخن او به این گستره بی‌چهره، صورت انسانی می‌بخشد. میلیون‌ها انسانی که در جداول آماری تنها با عدد شناخته می‌شوند، در تصویر مادری که برای سیرکردن فرزندش زباله‌ها را زیرورو می‌کند، حضور و سرگذشتی ملموس می‌یابند. بدین‌سان، گرسنگی بی‌آنکه اهمیت اقتصادی خود را از دست بدهد، به حقیقتی دردناک و انسانی بدل می‌شود که مخاطب می‌تواند رنج آن را تصور کند، هرچند زندگی خود او با تجربه محرومیت آنان فاصله‌ای بسیار داشته باشد.

شفقت در اندیشه نوسبام به تأثر گذرا از تماشای مصیبت دیگری محدود نمی‌شود. داوری درباره شدت رنج، سهم فرد در آنچه بر او گذشته و امکان آسیب‌پذیری مشترک آدمیان، همگی در شکل‌گیری این احساس دخیل‌اند. لولا با یادآوری گرسنگی، مخاطبان خود را با رنج کسانی روبه‌رو می‌کند که الزاماً در پدیدآمدن آن مسئولیتی ندارند. در همان حال، از آسیب‌پذیری مشترکی سخن می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند خود را کاملاً از آن برکنار بداند. به این ترتیب، رنج فرودستان از محدوده تجربه فردی فراتر می‌رود و به مسئله مسئولیت همگانی پیوند می‌خورد. هنگامی که محرومیت به دغدغه دیگران نیز تبدیل می‌شود، دیگر نمی‌توان پرسش از علت‌های آن و مسئولیت نهادهایی را که قادر به کاستن از آن‌اند، نادیده گرفت.

نوسبام بخشی از سنگدلی اجتماعی را حاصل میل انسان به انکار ضعف و نیازمندی خود می‌داند؛ میلی که گاه آدمی را برای حفظ تصویری نفوذناپذیر از خویشتن، به تحقیر ناتوانی دیگران می‌کشاند. اشک‌های لولا، دست‌کم در تصویری که از او بر جای می‌گذارند، این تصور از قدرت را مخدوش می‌کنند و رفتار با آسیب‌پذیران را نیز به معیاری برای سنجش آن بدل می‌سازند. البته اشک سیاستمدار به‌خودی‌خود گواه صداقت او نیست و نمایش رنج جای تحقق وعده‌ها را نمی‌گیرد. مردمانی که مصیبتشان در سخنرانی رئیس‌جمهور بازشناخته شده است، حق دارند بپرسند این توجه چه تغییری در زندگی آنان به بار آورده است.

دموکراسی، فراتر از حق رأی

هشتم ژانویه ۲۰۲۵، در دومین سالگرد حمله به نهادهای حکومتی برزیل، لولا می‌گوید: «دموکراسی برای شمار اندکی از مردم، دموکراسی کامل نیست». او از غذا و بهداشت و آموزش و امنیت و فرهنگ نام می‌برد و دفاع از دموکراسی را به شرایط زندگی شهروندان پیوند می‌زند؛ شهروندانی که در برابر قانون حقوقی برابر دارند، اما دسترسی‌شان به امکانات یک زندگی شرافتمندانه همچنان بسیار نابرابر است. در چنین نگاهی، پرسش فقط این نیست که حکومت چگونه انتخاب می‌شود؛ مهم است که مردم پس از پایان انتخابات چگونه زندگی می‌کنند.

این نگاه به دموکراسی به رویکرد قابلیت‌های انسانی نوسبام نزدیک است؛ رویکردی که به‌رسمیت‌شناختن حقوق را آغاز راه عدالت می‌داند و تحقق آن را در گرو امکان واقعی استفاده از آن حقوق می‌گذارد. حق رأی از بنیادهای شهروندی دموکراتیک است، اما شهروند محروم از آموزش و سلامت و امنیت اقتصادی، هرچند پای صندوق رأی با دیگران برابر شمرده شود، در سایر قلمروهای زندگی از امکان انتخابی هم‌سنگ با آنان برخوردار نیست. کاستن از این فاصله میان حقوق قانونی و قابلیت‌های واقعی انسان‌ها نیز بخشی از تعهد دموکراتیک حکومت است.

با وجود این نزدیکی، ادعای مراقبت از فرودستان مسئله دشوار دیگری را پیش می‌آورد: چه کسی درباره خیر عمومی داوری می‌کند و شهروندان تا چه اندازه حق دارند شیوه تحقق عدالت را به پرسش بکشند؟ دولتی که بر گسترش خدمات عمومی و رفع فقر تأکید دارد، باید اختلاف بر سر اولویت‌های اقتصادی، چگونگی توزیع منابع و حتی تعریف عدالت را نیز بپذیرد. شهروندی که از سیاست‌های رفاهی دولت بهره برده، همچنان می‌تواند در انتخابات به رقیب آن رأی دهد. مراقبت سیاسی تنها زمانی از قیمومت فاصله می‌گیرد که آزادی داوری و مخالفت کسانی را نیز پاس بدارد که حکومت مدعی خدمت به آنان است. نیت خیر دولت نمی‌تواند به بحث درباره سیاست‌های رفاهی پایان دهد؛ اینکه کدام نیاز در بودجه عمومی اولویت بگیرد و برنامه‌ها چگونه اجرا شوند، خود موضوع گفت‌وگوی آزاد و داوری شهروندان است.

شکست دور نخست و بازگشت به مردم

چهارم اکتبر ۲۰۲۶، نتیجه دور نخست انتخابات لولا را با واقعیتی خلاف انتظار روبه‌رو می‌کند: او با ۴۵٫۱۶ درصد آرا، پایین‌تر از فلاویو بولسونارو با ۴۷٫۰۳ درصد قرار گرفته است. از آن پس، یادآوری پیروزی‌های گذشته و برشمردن دستاوردهای دولت برای جلب اعتماد رأی‌دهندگان کافی نیست. شکاف میان تصویری که حکومت از عملکرد خود دارد و داوری بخشی از جامعه، به مسئله اصلی کارزار تبدیل می‌شود.

پنجم اکتبر، هنگامی که بحث به میلیون‌ها شهروند غایب از انتخابات می‌رسد، لولا بی‌علاقگی به رأی‌دادن را یکی از علت‌های احتمالی می‌شمارد، اما مسئولیت برانگیختن دوباره مشارکت را متوجه سیاستمداران نیز می‌کند: «و مسئولیت با ماست؛ باید علاقه آنان به مشارکت در انتخابات را بازگردانیم». نکته مهم سخن او همین پذیرش سهم سیاستمداران است. رئیس‌جمهور به جای آنکه تمام بار غیبت رأی‌دهندگان را بر دوش آنان بگذارد، نقش قدرت را در کاهش اعتماد و امید به اثرگذاری سیاسی می‌پذیرد؛ هرچند این پذیرش هنوز در چارچوب مصلحت یک رقابت انتخاباتی بیان می‌شود.

ده روز بعد، در مصاحبه‌ای تلویزیونی، می‌گوید: «باید خود را مقصر بدانم» و توضیح می‌دهد که اگر نتوانسته است دستاوردهای دولت را برای مردم روشن کند، باید مسئولیت ناکامی ارتباطی خود را بپذیرد. این اعتراف را می‌توان در کنار هشدار نوسبام درباره خودمحوری خواند؛ گرایشی که در سیاست ممکن است رهبر را به این باور برساند که نارضایتی مردم از ناآگاهی یا ناسپاسی آنان ناشی می‌شود و کاستی‌های قدرت در آن سهمی ندارد. پذیرش خطا، دست‌کم فرصتی برای فاصله‌گرفتن از چنین داوری یک‌طرفه‌ای فراهم می‌آورد.

شیوه بازنمایی لولا نیز دگرگون می‌شود. ویدئوهای ساده و سلفی‌وار بیشتر می‌شوند، دوربین به چهره او نزدیک‌تر می‌آید و از فاصله تشریفاتی ریاست‌جمهوری کاسته می‌شود. البته نزدیک‌شدن دوربین به چهره لولا به معنای مشارکت واقعی مردم در تصمیم‌گیری نیست. با این حال، این تصاویر از سیاستمداری حکایت دارند که دیگر اعتماد شهروندان را امری تضمین‌شده نمی‌پندارد. این تجربه یادآوری می‌کند که نمایندگی سیاسی با خاطره خدمات پیشین تثبیت نمی‌شود و مردمانی که روزی به یک رهبر رأی داده‌اند، حق دارند در داوری خود تجدیدنظر کنند. اگر رئیس‌جمهور پذیرفته است که باید صدای ناراضیان را شنید، محک این پذیرش را پس از انتخابات باید جست؛ زمانی که دیگر بیم شکست فوری در میان نیست و شنیدن انتقاد برای صاحبان قدرت چه‌بسا دشوارتر می‌شود.

ترس و خشم در برابر شفقت

در فاصله دو دور انتخابات، سیاست عاطفی لولا به شفقت و پذیرش مسئولیت محدود نمی‌ماند. هفتم اکتبر، هنگام سخن‌گفتن از امنیت عمومی، شعار تازه‌ای پیش می‌کشد: «برای مردم زحمتکش، حمایت؛ برای تبهکاران، زندان». این شعار بر خواست واقعی شهروندان برای زندگی امن تکیه دارد، اما می‌تواند روابط پیچیده جرم و نابرابری و خشونت را به تقابلی ساده فروبکاهد: کسانی که سزاوار حمایت‌اند در یک سو و کسانی که باید از جامعه کنار گذاشته شوند در سوی دیگر.

نوسبام ترس را در شمار دشمنان شفقت بررسی می‌کند، بی‌آنکه ضرورت ترس معقول برای حفظ زندگی را نادیده بگیرد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که احساس خطر، توجه انسان را چنان به امنیت خود و نزدیکانش معطوف کند که رنج کسانی که تهدید شمرده می‌شوند از نظر پنهان بماند. دولت موظف است با جرم مقابله کند؛ اما در این مواجهه چه کسانی از حمایت قانون بهره‌مند می‌شوند؟ آیا ترس عمومی می‌تواند به مجوزی برای محروم‌کردن گروه‌هایی از حقوق برابر تبدیل شود؟ حتی هنگامی که جامعه مجازات مجرمان را ضروری می‌داند، شیوه رسیدگی، تناسب مجازات و حق دفاع آنان همچنان از معیارهای عدالت‌اند. کنارگذاشتن این معیارها، امنیت عمومی را از بخشی از بنیاد حقوقی خود محروم می‌کند.

در مناظره هجدهم اکتبر، این کشاکش با خشم انتخاباتی درهم می‌آمیزد. لولا با کت‌وشلوار سرمه‌ای و کراوات سبز و زرد، در استودیویی با نور آبی روبه‌روی رقیب ایستاده و می‌گوید: «رقیب من اتوبوس را از راه ادبیات می‌شناسد؛ او هرگز سوار اتوبوس نشده است». این کنایه شکاف تجربه طبقاتی دو نامزد را به رخ می‌کشد و بر زندگی روزمره فرودستان انگشت می‌گذارد. اما نقد امتیاز طبقاتی به‌آسانی می‌تواند به خوارداشت شخصی بلغزد و خشم برخاسته از نابرابری را تا آستانه انکار شأن انسانی رقیب پیش ببرد.

نوسبام در کتاب «احساسات سیاسی» تحلیل مستقلی از خشم عرضه نمی‌کند؛ با این حال، بحث او درباره آسیب‌پذیری، ترس و موانع شفقت، امکان طرح پرسشی نزدیک را فراهم می‌سازد: چگونه می‌توان خشم نسبت به بی‌عدالتی را به نیرویی برای تغییر مناسبات اجتماعی بدل کرد، بی‌آنکه تحقیر دیگری به هدفی مستقل تبدیل شود؟ در گرماگرم رقابت انتخاباتی پاسخ آسان نیست. بسیج رأی‌دهندگان اغلب به مرزبندی‌های تند نیاز دارد، اما دموکراسی باید با وجود همین مرزبندی‌ها، راه همزیستی پس از انتخابات را باز نگه دارد.

تراژدی، حافظه و ملت

نوسبام در رجوع به تراژدی‌های یونانی نشان می‌دهد که مواجهه با رنج دیگری چگونه تخیل اخلاقی انسان را گسترش می‌دهد. تماشاگر مصیبتی را می‌بیند که چه‌بسا روزی در زندگی خود او نیز رخ دهد؛ با چنین آگاهی‌ای، اندوه کسی که پیش‌تر برایش بیگانه بود، به دغدغه او نیز تبدیل می‌شود. تراژدی مخاطب را به دیدن رنجی فرامی‌خواند که عادت و فاصله اجتماعی اغلب از نظر پنهان می‌دارند.

در راهپیمایی بیست‌وچهارم اکتبر، خاطره قربانیان همه‌گیری کرونا در میان پرچم‌ها و شعارهای انتخاباتی حضور می‌یابد. پلاکاردی با عبارت «پدر و مادرم را در همه‌گیری از دست دادم» از میان جمعیت به دست لولا می‌رسد و در کنار آن، پلاکارد دیگری کتاب‌های بیشتر و اسلحه‌های کمتر می‌خواهد. فقدان پدر و مادر، که برای صاحب پلاکارد تجربه‌ای شخصی و جبران‌ناپذیر است، برای لحظه‌ای در برابر دیدگان هزاران نفر قرار می‌گیرد. اندوه یک خانواده از محدوده خاطره خصوصی فراتر می‌رود و به مسئله مسئولیت عمومی در قبال زندگی انسان‌ها پیوند می‌خورد.

شفقت، با این همه، از خطر خاص‌گرایی برکنار نیست. نوسبام یادآور می‌شود که تأثر از رنج کسی که چهره و داستانش را می‌شناسیم، گاهی ما را از مصیبت مردمانی غافل می‌کند که به همان اندازه سزاوار توجه‌اند، اما در تصویر آشنای ما از جامعه جایی ندارند. اگر خاطره قربانیان همه‌گیری تنها به ابزاری برای محکوم‌کردن حریف سیاسی تبدیل شود، چیزی از معنای اخلاقی خود را از دست می‌دهد. ارزش زندگی ازدست‌رفته را نمی‌توان با وابستگی حزبی یا انتخاباتی صاحب آن سنجید.

با همه تأثیر این صحنه، پلاکارد تنها گوشه‌ای از مصیبت را نشان می‌دهد: فقدان پدر و مادر بر پلاکاردی کوچک ثبت شده است، اما رنج تمام خانواده‌هایی که همان مصیبت را تجربه کرده‌اند، در آن جا نمی‌گیرد. حافظه جمعی ناگزیر دست به گزینش می‌زند و همین، مسئولیت سیاست را سنگین‌تر می‌کند. در کنار داستانی که جمعیت را متأثر کرده، باید بتوان روایت کسانی را نیز شنید که در اردوگاه دیگری ایستاده‌اند. وفاداری به قربانیان زمانی معنایی فراگیر پیدا می‌کند که یاد آنان در انحصار پیروزمندان یک نبرد سیاسی نماند. سیاستمدار می‌تواند از خاطره فقدان برای برانگیختن مسئولیت عمومی مدد بگیرد، اما آن خاطره ملک اختصاصی او نیست. خانواده‌های سوگوار، پیش از آنکه در صف هواداران یا مخالفان قرار گیرند، صاحبان تجربه‌ای‌اند که هیچ نتیجه انتخاباتی آن را جبران نمی‌کند.

پرچم، قانون اساسی و جمعیت

در راهپیمایی پائولیستا، پرچم برزیل و قانون اساسی در دست‌های لولا از دو وجه متفاوت تعلق سیاسی حکایت دارند: اولی خاطره سرزمین و سرنوشت مشترک را برمی‌انگیزد و دومی حقوقی را یادآور می‌شود که باید آزادی همه شهروندان، از جمله مخالفان رئیس‌جمهور، را محفوظ بدارد. کنار هم قرار گرفتن این دو نشانه است که تصویر را معنادار می‌کند: شور تعلق ملی در کنار محدودیت‌هایی که قدرت سیاسی به حکم قانون باید بپذیرد.

نوسبام با بررسی خطابه گتیسبورگ آبراهام لینکلن نشان می‌دهد که یاد جان‌باختگان یک ملت چگونه اصول آزادی و برابری را از مفاهیمی انتزاعی به تعهدی زنده در حافظه جمعی تبدیل می‌کند. میهن‌دوستی می‌تواند شهروندان را به فداکاری برای خیر عمومی برانگیزد؛ اما همین احساس، اگر ملت را جماعتی یکدست و صاحب حق انحصاری بداند، به گسست و طرد دیگران می‌انجامد. قانون اساسی در تصویر لولا یادآور مرزی است که باید میان عشق به سرزمین و مطالبه همگونی سیاسی برقرار بماند. اعتبار قانون نه در تضمین حقوق کسانی که هم‌صدا با جمعیت‌اند، بلکه درست هنگامی آزموده می‌شود که فردی در برابر خواست غالب بایستد و همچنان از حمایت قواعد مشترک برخوردار بماند.

لباس لولا به پوشش روزمره هوادارانش شباهت دارد و گذشته کارگری او را به یاد می‌آورد؛ اما ایستادن بر فراز خودرو و نگاه‌هایی که به سویش دوخته شده‌اند، او را در مرکز اراده جمعی قرار می‌دهد. این هم‌زمانیِ نزدیکی و فاصله، مسئله‌ای فراتر از یک تصویر انتخاباتی است: آیا قدرت برخاسته از حضور هزاران شهروند می‌تواند در اختیار خود آنان باقی بماند، یا با پراکنده‌شدن جمعیت بار دیگر در شخص رهبر متمرکز خواهد شد؟

همان شب، برابر خانه لولا، هواداران ترانه‌ای یادآور مقاومت در برابر دیکتاتوری نظامی می‌خوانند و او از پنجره با بلندگوی دستی خطابشان قرار می‌دهد: «شما از حزب‌های سیاسی بزرگ‌تر هستید». خیابان پهناور و جایگاه بلند، جای خود را به پنجره خانه‌ای داده‌اند؛ صحنه‌ای صمیمی‌تر که سهم کنش شهروندی بیرون از تشکیلات حزبی را نیز به رسمیت می‌شناسد. اما ارزش چنین به‌رسمیت‌شناختنی پس از پایان اجتماع سنجیده می‌شود. مشارکت باید در سازوکارهای پایدار نظارت و پاسخ‌گویی ادامه یابد، وگرنه نزدیکی به رهبر جای حق اثرگذاری بر تصمیم‌های او را خواهد گرفت.

نهرو و میهن‌دوستی معطوف به رنج

نوسبام در بررسی پرورش عواطف دموکراتیک به جواهر لعل نهرو نیز می‌پردازد. نهرو در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده بود و از این نظر با لولا، که جوانی‌اش را در میان کارگران صنعتی گذراند، تفاوتی آشکار داشت. با این حال، در سخنان آن دو می‌توان دریافتی نزدیک از میهن‌دوستی یافت که مسئولیت در برابر رنج مردم را بخشی از معنای تعلق ملی می‌داند. نوسبام در تحلیل سخنرانی نهرو در شب استقلال هند می‌نویسد که او «نقشه‌ای از احساسات ترسیم می‌کند که میهن‌دوستی شایسته را به شفقت فراگیر و تعهد به عدالت اقتصادی پیوند می‌دهد».

نهرو می‌گوید: «خدمت به هند، یعنی خدمت به میلیون‌ها نفری که در رنج‌اند؛ یعنی پایان دادن به فقر، نادانی، بیماری و نابرابری در فرصت‌ها» و سپس می‌افزاید: «تا زمانی که اشک و رنجی باقی است، کار ما نیز به پایان نخواهد رسید». پژواک این سخنان را می‌توان در صدای شکسته لولا هنگام یادآوری مادران گرسنه و کودکان کار شنید. با وجود فاصله تاریخی و تفاوت خاستگاه اجتماعی، هر دو سیاستمدار تعلق به کشور را با مسئولیتی پیوند می‌دهند که از جشن پیروزی و افتخار به گذشته فراتر می‌رود و تا وقتی محرومیت در زندگی مردم ادامه دارد، پایان نمی‌پذیرد.

برداشت نوسبام از سخنان نهرو، معنای سیاسی تعلق به ملت را دگرگون می‌کند: مردمانی که خاطره رهایی یا پیروزی آنان را به یکدیگر نزدیک ساخته، اکنون باید برای مقابله با فقر و بیماری و نابرابری نیز کاری مشترک کنند. البته چنین تصویری از میهن‌دوستی، با همه ظرفیت اخلاقی‌اش، می‌تواند به سود قدرت مصادره شود. دولتی که خود را یگانه نماینده رنج فرودستان بداند، چه‌بسا مخالفت با سیاست‌هایش را بی‌اعتنایی به همان رنج قلمداد کند. تعهد به عدالت تنها زمانی اعتبار دموکراتیک خود را حفظ می‌کند که شهروندان بتوانند درباره راه‌های تحقق آن آزادانه اختلاف نظر داشته باشند. میهن‌دوستیِ معطوف به رنج نیز در همین نقطه با پذیرش تکثر محک می‌خورد: همبستگی بر سر یک مسئولیت عمومی، مستلزم توافق همگان بر سر برنامه یک دولت یا دلبستگی به شخص رهبر نیست.

پیروزی و امکان مخالفت

بیست‌وپنجم اکتبر، لولا با کسب ۵۱٫۷۹ درصد آرا در دور دوم پیروز می‌شود؛ سه هفته پس از آنکه در دور نخست از رقیب خود عقب مانده بود. او ابتدا در هتلی در سائوپائولو سخن می‌گوید و سپس نزدیک نیمه‌شب به سوی هوادارانش در خیابان پائولیستا می‌رود. شکوه رسمی تحلیف سال ۲۰۲۳ این بار جای خود را به شادی مردمانی داده است که پیروزی را حاصل کوشش جمعی خود می‌دانند.

بامداد بیست‌وششم اکتبر، لولا از فراز سکوی سخنرانی در پائولیستا می‌گوید: «این پیروزی، پیروزی من یا آلکمین نیست؛ پیروزی شماست» و وعده مشارکت بیشتر شهروندان در تصمیم‌های دولت را تکرار می‌کند. در میانه فریاد هزاران هوادار، این سخن بیش از هر چیز معنایی نمادین دارد. فاصله میان سهم‌داشتن در جشن و سهم‌داشتن در قدرت را تنها سازوکارهایی پر می‌کنند که شهروندان با تکیه بر آنها بتوانند پس از پایان کارزار نیز حکومت را به پاسخ‌گویی وادارند.

پیش‌تر، در سخنرانی همان شب در هتل، لولا جمله‌ای گفته بود که به مسئله اصلی سیاست عاطفی مربوط می‌شود: «هیچ‌کس موظف نیست رئیس‌جمهور منتخب را دوست داشته باشد». این عبارت میان علاقه به شخص سیاستمدار و پذیرش مشروعیت نهاد ریاست‌جمهوری مرزی روشن می‌گذارد. شهروند می‌تواند به سرزمین خود تعلق خاطر داشته باشد، از قانون اساسی دفاع کند و در عین حال، با رئیس‌جمهور و سیاست‌های او مخالف باشد. بدون چنین حقی، عشق به آرمان‌های مشترک چه‌بسا به مطالبه وفاداری به صاحب قدرت فروکاسته شود.

اما لولا در همان سخنرانی، هواداران فعال خود در فضای دیجیتال را «ارتش دموکراسی» می‌نامد و از آنان قدردانی می‌کند. این استعاره، مشارکت را در قالب صف‌آرایی و نبرد نشان می‌دهد و در کنار به‌رسمیت‌شناختن حق دوست‌نداشتن رئیس‌جمهور، تنش درونی سیاست انتخاباتی را  هم علنی می‌سازد. کارزار برای برانگیختن هواداران به شور و تقابل متوسل می‌شود، حال آنکه حکومت پس از پیروزی باید کسانی را نیز شهروندانی صاحب حق بداند که در آن صف‌آرایی جانب رقیب را گرفته‌اند. گذار از منطق کارزار به مسئولیت حکمرانی، درست در همین نقطه دشوار می‌شود.

همین تنش را می‌توان در وعده لولا برای تنظیم‌گری پلتفرم‌های دیجیتال نیز دید. دفاع از عرصه عمومی در برابر خشونت و دست‌کاری اطلاعات، اگر به محدودکردن حق نقد دولت بینجامد، با آزادی‌ای که رئیس‌جمهور از آن سخن گفته در تعارض خواهد بود. بنابراین پیروزی انتخاباتی پایان آزمون سیاست عاطفی لولا نیست. باید دید شور همبستگی‌ای که او را به قدرت بازگردانده، تا چه اندازه با حقوق کسانی سازگار می‌ماند که این بازگشت را نخواسته‌اند. در عرصه دیجیتال این آزمون حساس‌تر است؛ زیرا همان فضایی که به هواداران امکان سازمان‌یافتن و دفاع از نامزد محبوبشان را داده، عرصه حضور منتقدان و انتشار روایت‌های ناسازگار با خواست دولت نیز هست.

در تصویر آغازین، لولا پرچم و قانون اساسی را برابر جمعیت برافراشته بود. پرچم می‌توانست مردمان را به مراقبت از سرنوشت مشترکشان برانگیزد و قانون اساسی یادآور می‌شد که این تعلق، حقوق مخالفان را از میان نمی‌برد. دموکراسی به عواطف جمعی نیاز دارد، اما معیار اخلاقی این عواطف را نمی‌توان تنها در شور هواداران جست؛ باید دید پس از پراکنده‌شدن آنان، آزادی کسانی که در آن خیابان حضور نداشتند چگونه محفوظ می‌ماند. شاید معنای سخن لولا درباره حق دوست‌نداشتن رئیس‌جمهور نیز همین باشد که شهروند برای سهیم‌بودن در سرنوشت کشورش، هیچ الزامی به شریک‌شدن در عشق جمعیت ندارد.

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بین‌الملل
پربازدیدترین
آخرین اخبار