سازِ سیاست را گونهای دیگر کوک باید کرد
کسی که میکوشد تا نفرت را با عشق برطرف سازد، با لذت و اطمینان خاطر به مبارزه میپردازد. و نهایتاً، این سوژهی کینتوز را بر آن داشت تا عواطف عاصی خویش را با مهمیز عقل رام گرداند.
یک
امانوئول لویناس، در «تمامیت و نامتناهی» مینویسد: سختترین آزمون آزادی، نه مرگ، بلکه رنجکشیدن است. این را بهخوبی میتوان در نفرت بازشناخت، که در پی فراچنگآوردنِ فراچنگنیامدنی است، تا از جایگاهی فرادست تحقیر کند و این را از طریق تحمیل درد و رنجی انجام میدهد که در آن دیگری چونان انفعال محض وجود دارد. نفرت، این انفعال را در موجودِ مشخصاً فعالی میخواهد که بناست شاهدی بر آن باشد. نفرت، همواره مرگ دیگری را نمیخواهد، یا که حداقل مرگ دیگری را تنها در پی اعمال این مرگ چونان بیشترین حد رنج و درد میخواهد. آنکه نفرت میورزد در پی آن است تا علت رنجی باشد که موجود مورد تنفرش باید شاهد آن باشد. اعمال رنج و درد، کاستن دیگری به مرتبهی ابژه و شیء نیست، بلکه بالعکس، نگاه داشتن او در اوج سوبژکتیویتهاش است. در رنج، سوژه باید از شیءشدگی خویش باخبر باشد، اما دقیقاً برای آنکه بتواند از آن باخبر باشد، باید سوژه باقی بماند. نفرت هر دو را میطلبد. اینجاست خصلت سیریناپذیر نفرت؛ نفرت تنها آنگاه سیراب میشود که سیراب نیست، چراکه دیگری تنها زمانی سیراباش میکند که مبدل به شیء شود، اما دیگری هرگز نمیتواند بهقدر کافی شیء شود، زیرا همزمان با سقوطاش، هوشیاری و شهادتاش از او طلب میشود. در اینجا نهفته است پوچی منطقِ نفرت.
دو
اما روایت این رنج و نفرت، گاه روایت «وفاداری به» و «سرخوردگی از» یک رخداد حقیقت (به بیان بدیو) نیز هست. دورانی فرامیرسد که سوژههای وفادار به یک رخداد، در تکرار این گفتهی کوندرا میشوند که: «ما گذاشته بودیم که تاریخ فریبمان بدهد؛ از فکر اینکه بر پشت اسب تاریخ پریدهایم و آن را در زیر پایمان احساس میکنیم سرمست بودیم … اینکه ما آدمهایی هستیم که عصر جدیدی را آغاز میکنیم، عصری که در آن بشر (تمام انسانها) دیگر بیرون از تاریخ قرار نخواهند داشت.» لحظهی این آگاهی و خودآگاهی، لحظهی رنج و درد و نفرت است. عاشق و معشوقی را در نظر آرید که معشوق با آشکارکردن زشتیها و پلشتیهای نهان خود، عاشق را دچار فروپاشی فانتزی کرده و عاشق با دریافت این واقعیت که اساساً عشقی (از سوی معشوق) در کار نبوده و بازیچهی امیال او بوده، با لحظه فاجعهبار حقیقت مواجه میشود. او، پس از آن به مانند نفرت هملت از اوفلیا، از شریک زندگی خود متنفر میشود و تمام تلاش خود را برای آزار این موجود (حالا در نظرش کریهالمنظر) بهکار میگیرد. لحظهی حقیقت، همان لحظهی از هم پاشیدن فانتزی است. در «هملتِ» شکسپیر، اواسط نمایش، هملت به اوفلیا نگاه میکند و این لحظهی «فاجعهبار واقعیت» است: چه انسان منزجرکنندهایست او [اوفلیا]. به این علت که دقیقاً آن پشتیبانی فانتسمی (فانتزی) گم شده است. از همین منظر، شاید بتوان روایت عاشق و معشوق مولانا، در کتاب فیه ما فیه، را نیز اینگونه خواند: جوان عاشقی که به عشق دیدن معشوقهاش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا میرفته و امواج خروشان دریا و ملامت دوستان و آشنایان هرگز او را از این کار منع نمیکردند، دفعتاً با زشتیهای معشوق (زشتیهایی که در این خوانش، نه در نگاه عاشق، بلکه در صورت و سیرت معشوق نمایانشده) مواجه میشود و از عالم فانتزی به بیرون پرتاب میگردد و عشقش ره به نفرت میبرد.
سه
از این لحظه، سوژهی وفادارِ سرخورده، در پی آن میشود تا علت رنجی باشد که موجود مورد تنفرش باید شاهد آن باشد. این نفرت، آنگاه سیراب میشود که سیراب نیست. منطق نهفته در بطن این چرخهی بیپایان نفرت، اگرچه خود نفرت/رنجساز است و سوژهی نفرتورز (کینتوز) را نیز، موضوع و مشمول رنج خود قرار میدهد، اما در نتیجهی تولید نوعی ژوئیسانس (لذت توام با درد) ادامه مییابد. بهتصریح اسپینوزا، «وقتی که نفس به خود و به قدرت فعالیت خود توجه کند التذاذ مییابد و هرچه خود را و قدرت فعالیت خود را با تمایز بیشتری تخیل کند، این لذت بیشتر خواهد بود.» به بیان دیگر، هرچه شور عشق و تندی نفرت اوج بگیرد، آدمی لذت بیشتری میبرد. در این حالت، سوژهی عاصی، هر ناوضعیتی را بر آن ناوضعیت که بدان نفرت میورزد و از لحظهلحظهی تداوم آن در رنج و عذاب است، ترجیح میدهد و از اینکه اسیر اسکندری دیگر یا ناوضعیتی دیگر شود، هراس و خیالاش نیست. به بیان دیگر، این نفرت چشمان آدمیان را چنان خانهی خیال و عدم میکند، و در مقابل نگاه آنان چنان شیشهی کبودی مینهد که همهچیز را کبود میبینند و در خروج بر آن/از آن تردید نمیکنند. دقیقاً در این دقیقه است که تحمل رنج به سختترین آزمون رهایی در سختترین وضعیت کینتوزی، یعنی آنجا که کینتوز دیگر توانایی و امکان دیدن ندارد، تبدیل میگردد. با بیانی نیچهای، کسی که «چشمهایی زهرآگین» دارد و با «چشمهایی سبز» به هر کنشی مینگرد (کینتوز)، جز آنچه میخواهد نمیبیند و نیستها را هست و هستها را نیست میپندارد. باختین در توصیف رمان جنایت و مکافات میگوید که در آن قهرمانهای داستان هر کدام با «حقیقت» خود وارد میشوند «با موضعی که در زندگی دارند، راسکولینف وارد گفتوگویی بنیادی و عمیق با آنان میشود، گفتوگویی دربارهی پرسشهای نهایی و تصمیمهای نهایی زندگی.» اما فرد کینتوز از دیالوگ با وجدان خود ناتوان است و از درون خود تنها یک صدا بیش نمیشنود. از او ساختن ایدهها و تصورهای متکثر برنمیآید و در نتیجه ساختار روایی او چندصدایی نیست.
چهار
بهعنوان کلام آخر، اگرچه به تعبیر اسپینوزا «شرور تنها ناشی از این امر است که خوشبختی یا بدبختی ما بسته به کیفیت چیزی است که بدان دل میبندیم، و کینتوز هم همواره به فرمان آن دیگری بزرگ که بدان دل بسته و خوب و بد و باید و نباید و زشت و زیبا و عشق و نفرت او را تعریف میکند، و اگرچه به تأکید اسپینوزا، در برخورد با هر امری، نخست این عواطف ما هستند که متأثر میشوند، و این تأثر عاطفی همواره توهم نزدیکی و حتی یگانگی بهوجود میآورد و چشم ما را از دیدن و خودآگاهی به فاصلهها نابینا میکند، و نهایتاً، اگرچه همانگونه که اسپینوزا میگوید، ناتوانی انسان در مهار عواطف خود همان بندگی است، «زیرا کسی که تحت سلطهی عواطف خویش است، مالک خود نیست، بلکه تا آن حد دستخوش اتفاق است که با اینکه بهتر را میبیند، غالباً مجبور میشود که از بدتر پیروی کند.» اما در واپسین تحلیل، نمیتوان برای مردمی که عاطفههای آنان سخت برانگیخته شده و با اندوه و خشم و نفرت عجین شده، به طریق اسپینوزایی استدلال آورد و او را نسبت به ناتوانیاش در دیدن واقعیتها و حقیقتها آگاه کرد، به او تفهیم کرد که «تمام عواطف وابسته به نفرت، شرّند»، «نفرت با نفرت متقابل افزایش مییابد و بر عکس، ممکن است با عشق از میان برود. کسی که میخواهد آزار دیگران را با نفرت تلافی کند، مطمئناً زندگی اسفناکی خواهد داشت. اما بر عکس، کسی که میکوشد تا نفرت را با عشق برطرف سازد، با لذت و اطمینان خاطر به مبارزه میپردازد. و نهایتاً، این سوژهی کینتوز را بر آن داشت تا عواطف عاصی خویش را با مهمیز عقل رام گرداند.
پنج
شاید تنها راه چاره مرتفعکردن علل و عوامل ایجاد این نفرت باشد. در اینجا، اندکی از اسپینوزا فاصله میگیرم و ضمن تأکید بر عاملیت فردی سوژه، بر آنچه از برون این عواطف معطوف به کین و نفرت را برمینگیزد، تأمل بیشتری میکنم. جایی در این فاصله، کین/نفرتسازان جامعه را مورد خطاب قرار میدهم و با بیانی اخوان ثالثی میگویم: ساز سیاست و قدرت، دیریست که بس ناکوک و بدآهنگ است، و هر پنجه که اصحاب قدرت کانجا میخرامانند بر پردههای تدبیر، گویی که چنگی در جگر مردمان میافکنند، که تاب و آرام شنیدنِ آن را ندارند. آوازِ این ساز پیر و فرسوده و بشکسته، آیینِ نفرت است که جز کینه و کین نمیکارد، و جز خرمنخرمن خشم برنمیدارد. ساز بدآهنگ سیاست، نفرت را در اعماق نگاه و نظرگاه و دیدگاه بسیاری از مردمان نشانده است. مراد از «دیدگاه»، آنچیزی است که سقراط آن را doxa میخواند و در برابر episteme بهمعنای شناخت واقعی میگذاشت. doxa به معنای چیزی است که به نظر همگان میرسد، آنچه فکر میکنند، دیدگاهی که دربارهی مسئلهای دارند، و همین دیدگاه آنان را دچار انقلاب روحی میکند و آرامش نفس را از آنان میستاند. لذا تغییر این دیدگاه، جز از رهگذر کوککردن متفاوت ساز سیاست و قدرت و نواختن در دستگاهی دیگر، ممکن نیست.
*منبع: مشق نو