| کد مطلب: ۶۷۲۱۷

تأملی در نسبت بحران عقل دولت و امکان بازسازی خرد سیاسی

بحران تولید فهم سیاست در ایران

پرسش اساسی درباره ایران این است که آیا بحران‌های موجود صرفاً مجموعه‌ای از نارسایی‌های اقتصادی، مدیریتی و اجرایی هستند یا نشانه نوعی اختلال عمیق‌تر در ساختار فهم سیاسی و تاریخی کشور به شمار می‌روند.

بحران تولید فهم سیاست در ایران

ایران معاصر در یکی از پیچیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین مقاطع تاریخ خود قرار گرفته است؛ مقطعی که در آن مجموعه‌ای از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و روانی نه به صورت مسائل مستقل، بلکه در شبکه‌ای از روابط متقابل و فزاینده یکدیگر را تقویت می‌کنند. در چنین شرایطی، بحران اقتصادی به سرعت به بحران اجتماعی تبدیل می‌شود، بحران اجتماعی اعتماد عمومی را فرسوده می‌سازد و کاهش اعتماد عمومی نیز ظرفیت حکمرانی را تضعیف می‌کند. کاهش ظرفیت حکمرانی، به نوبه خود، امکان اتخاذ تصمیم‌های دشوار و ضروری را محدود کرده و زمینه بازتولید بحران‌های اقتصادی و اجتماعی را فراهم می‌سازد. بنابراین، مسئله اصلی را نمی‌توان صرفاً در تعدد بحران‌ها جست‌وجو کرد، بلکه باید آن را در شکل‌گیری نوعی «بحران مرکب» دید که در آن، حوزه‌های مختلف حیات اجتماعی و سیاسی درون یکدیگر عمل می‌کنند و مرز میان علت و معلول به تدریج از میان می‌رود.

در چنین وضعیتی، مهم‌ترین مسئله شاید نه صرفاً شدت بحران، بلکه ناتوانی در فهم و صورت‌بندی مفهومی آن باشد. جوامع انسانی تنها به دلیل مواجهه با مسائل دشوار در بحران باقی نمی‌مانند؛ بلکه هنگامی وارد مرحله‌ای عمیق‌تر از بحران می‌شوند که توانایی تولید مفاهیم لازم برای فهم وضعیت خود را از دست بدهند. از این منظر، بحران زمانی به مرحله‌ای ساختاری تبدیل می‌شود که "زبان فهم بحران" تضعیف شود. جامعه‌ای که دیگر نتواند خود را موضوع اندیشه قرار دهد، به تدریج توانایی خود را برای تبدیل شدن به موضوع تصمیم و اصلاح نیز از دست خواهد داد. بنابراین، مسئله ایران را نمی‌توان صرفاً در سطح اقتصاد، سیاست خارجی یا ناکارآمدی اجرایی تحلیل کرد؛ بلکه باید آن را در سطحی عمیق‌تر، یعنی در نسبت با "بحران عقل سیاسی" و "بحران عقل دولت" فهم کرد. در واقع، بسیاری از بحران‌های سیاسی پیش از آنکه در عرصه تصمیم‌گیری ظاهر شوند، در سطح ادراک و شناخت شکل می‌گیرند. دولت هنگامی در تصمیم‌گیری دچار اختلال می‌شود که پیش از آن در فهم موقعیت تاریخی و محیط پیرامون خود با مشکل مواجه شده باشد.

یکی از پیامدهای مهم این وضعیت، گسترش احساس تعلیق و نااطمینانی در جامعه است. هنگامی که آینده قابل پیش‌بینی نباشد، جامعه در نوعی "زیست در افق بسته و نامطمئن" قرار می‌گیرد؛ وضعیتی که در آن آینده نه امتداد طبیعی حال، بلکه امری تهدیدآمیز و کنترل‌ناپذیر تجربه می‌شود. در این شرایط، ترس به احساس غالب تبدیل می‌شود؛ ترسی که نه از یک واقعیت قطعی، بلکه از امکان‌های نامعلوم و پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر آینده ناشی می‌شود. با این حال، ترس تنها نشانه تهدید نیست، بلکه به نحوی متناقض­نما نشانه وجود امکان نیز هست. انسانی که هیچ امکان نجاتی برای خود متصور نیست، دیگر نمی‌ترسد، بلکه تسلیم می‌شود. از این منظر، بحران را نمی‌توان صرفاً پدیده‌ای ویرانگر دانست. بحران در عین ایجاد اختلال، می‌تواند لحظه‌ای برای بازگشت اندیشه باشد؛ لحظه‌ای که در آن بدیهیات تثبیت‌شده به موضوع پرسش تبدیل می‌شوند و جامعه ناگزیر می‌شود درباره بنیادهای خود دوباره بیندیشد. بنابراین، بحران می‌تواند نه فقط نشانه فروپاشی، بلکه فرصتی برای بازاندیشی و بازسازی عقل جمعی باشد.

در این چارچوب، پرسش اساسی درباره ایران این است که آیا بحران‌های موجود صرفاً مجموعه‌ای از نارسایی‌های اقتصادی، مدیریتی و اجرایی هستند یا نشانه نوعی اختلال عمیق‌تر در ساختار فهم سیاسی و تاریخی کشور به شمار می‌روند. اگر مسئله صرفاً در سطح تکنیکی باشد، راه‌حل نیز در اصلاحات اجرایی و مدیریتی جست‌وجو خواهد شد؛ اما اگر مسئله در سطح عقل سیاسی قرار داشته باشد، آنگاه خود نظام تولید فهم و تصمیم نیازمند بازاندیشی است. از این منظر، یکی از مسائل بنیادین ایران معاصر را باید در گسست میان واقعیت سیاسی و دستگاه مفهومی لازم برای توضیح آن جست‌وجو کرد. در جهان مدرن، سیاست تنها عرصه اعمال قدرت و اتخاذ تصمیم نیست، بلکه پیش از آن، عرصه تولید دانش درباره جامعه، دولت و قدرت است. دولت مدرن به همان اندازه که ساختاری برای اعمال اقتدار است، نظامی برای جمع‌آوری اطلاعات، تولید دانش، سازمان‌دهی شناخت و تبدیل آن به تصمیم نیز محسوب می‌شود. از همین رو، کیفیت حکمرانی به طور مستقیم با کیفیت نظام تولید دانش سیاسی ارتباط دارد.

در این میان، علم سیاست جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا مستقیماً با مسائل دولت، قدرت، تصمیم و آینده جامعه سروکار دارد. علم سیاست را می‌توان "چشم نظری دولت" دانست؛ چشمی که بدون آن، قدرت ناگزیر در تاریکی تصمیم می‌گیرد. با وجود این، در تجربه معاصر ایران، پیوند میان دانش سیاسی و قدرت به تدریج تضعیف شده است. دانشگاه در بسیاری از موارد یا به ساختاری اداری و بوروکراتیک فروکاسته شده یا درگیر بازتولید نظریه‌هایی شده است که پیوندی زنده با مسائل واقعی ایران ندارند. در نتیجه، علم سیاست از یک سنت زنده و مسئله‌محور اندیشیدن به مجموعه‌ای از متون، محفوظات و نظریه‌های انتزاعی تبدیل شده است. پیامد این وضعیت صرفاً دانشگاهی نیست؛ زیرا جامعه‌ای که نتواند مسائل واقعی خود را به صورت مفهومی صورت‌بندی کند، در سطح سیاست‌گذاری نیز با فقر مفهومی مواجه خواهد شد. در چنین شرایطی، تصمیم‌ها بیش از آنکه بر تحلیل عمیق و دانش انباشته استوار باشند، بر واکنش‌های مقطعی، برداشت‌های شخصی و ضرورت‌های کوتاه‌مدت مبتنی می‌شوند.

هم‌زمان، مرز میان تخصص و غیرتخصص در حوزه سیاست نیز تضعیف شده است. در حالی که در بسیاری از حوزه‌های علمی، تخصص جایگاه تثبیت‌شده‌ای دارد، در سیاست تقریباً هر فردی خود را صاحب‌نظر می‌داند. این وضعیت در ظاهر می‌تواند نشانه گسترش مشارکت عمومی باشد، اما در صورت فقدان سازوکارهای علمی و نهادی مناسب، به نوعی بی‌نظمی معرفتی منجر می‌شود. سیاست دانشی مرکب از تاریخ، اقتصاد، جامعه‌شناسی، حقوق، فلسفه و روابط بین‌الملل است و فهم آن نیازمند آموزش نظری و تمرین تحلیلی است. هنگامی که این تخصص نادیده گرفته شود، تحلیل سیاسی به اظهار نظرهای سریع و رسانه‌ای فروکاسته می‌شود و "هیاهو" جای "دانش" را می‌گیرد. در نتیجه، معیار اعتبار نه عمق تحلیل، بلکه میزان دیده‌شدن و قدرت حضور رسانه‌ای خواهد بود. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را شکل‌گیری "اقتصاد توجه" در عرصه سیاست دانست؛ وضعیتی که در آن تحلیل‌های پیچیده و ساختاری به حاشیه رانده می‌شوند و روایت‌های ساده، سریع و هیجانی بر فضای عمومی غلبه می‌کنند.

در این میان، رسانه‌ها نقشی دوگانه دارند. رسانه در جهان معاصر صرفاً ابزار انتقال اطلاعات نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین میدان‌های تولید معنا و شکل‌دهی به افکار عمومی است. منطق رسانه‌ای بر سرعت، سادگی و اثرگذاری فوری استوار است، در حالی که علم سیاست به تحلیل تدریجی، انباشت داده و فهم ساختاری نیاز دارد. هنگامی که رسانه به جای واسطه‌گری میان دانش و جامعه، خود به تولیدکننده اصلی تحلیل سیاسی تبدیل شود، زبان ساده‌سازی‌شده و هیجانی رسانه‌ای جای زبان مفهومی و تحلیلی را می‌گیرد. پیامد این وضعیت، کاهش افق فهم عمومی از سیاست و افزایش خطاهای ادراکی در فرآیند تصمیم‌گیری است. از این منظر، بسیاری از خطاهای حکمرانی را باید نه صرفاً در سطح اراده یا سوءنیت، بلکه در "معماری شناختی تصمیم‌گیری" جست‌وجو کرد؛ یعنی در شیوه‌ای که اطلاعات تولید، تفسیر و به تصمیم تبدیل می‌شوند.

بنابراین، بحران سیاست در ایران را باید تا حد زیادی بحران "تولید فهم از سیاست" دانست. در چنین شرایطی، احیای علم سیاست صرفاً به معنای اصلاح برنامه‌های آموزشی دانشگاه‌ها نیست، بلکه به معنای بازسازی یکی از ارکان عقلانیت عمومی و حکمرانی است. این امر مستلزم بازتعریف رابطه میان دانشگاه، دولت و رسانه است. دانشگاه باید به نهاد تولید دانش مسئله‌محور و انتقادی بازگردد؛ دولت باید ظرفیت جذب و ترجمه دانش را در ساختار تصمیم‌گیری تقویت کند؛ و رسانه باید نقش واسطه میان دانش تخصصی و جامعه را ایفا کند، نه اینکه جایگزین نظام تولید دانش شود. دانشگاه بدون ارتباط با مسائل واقعی به انتزاعی بی‌ثمر گرفتار می‌شود و دولت بدون پشتوانه علمی به عمل‌گرایی فاقد عمق تحلیلی فرو می‌غلتد. از این رو، حکمرانی مدرن نیازمند رابطه‌ای تنش‌آلود اما سازنده میان دانش و قدرت است؛ رابطه‌ای که در آن دانشگاه بتواند هم به جامعه خدمت کند و هم قدرت را نقد کند.

تجربه آلمان پس از شکست پروس در برابر ناپلئون در سال ۱۸۰۶ نمونه‌ای مهم از این منطق تاریخی است. شکست در نبرد ینا-اورشدت صرفاً شکست نظامی نبود، بلکه شکست یک شیوه اندیشیدن به دولت و جامعه بود. درک این مسئله سبب شد اصلاح‌گرانی چون اشتاین، هاردنبرگ و ویلهلم فون هومبولت به این نتیجه برسند که بازسازی دولت بدون بازسازی بنیادهای معرفتی امکان‌پذیر نیست. تأسیس دانشگاه هومبولتی برلین در سال ۱۸۱۰ بر مبنای اصولی همچون وحدت آموزش و پژوهش و آزادی علم، بخشی از همین پروژه بود. در این الگو، دانشگاه نه کارخانه تولید کارمند و نه ابزار ایدئولوژیک دولت، بلکه نهادی برای پرورش عقلانی بود که می‌توانست حتی خود دولت را مورد پرسش و نقد قرار دهد. تجربه آلمان نشان داد که بازسازی قدرت سیاسی از مسیر بازسازی دانش عبور می‌کند و قدرت نظامی و اداری پایدار نیز در نهایت به قدرت معرفتی وابسته است.

این تجربه تاریخی را نمی‌توان به صورت مستقیم با وضعیت ایران مقایسه کرد، اما می‌توان از منطق درونی آن برای تأمل درباره وضعیت کنونی بهره گرفت. پرسش اساسی این است که آیا ایران نیز با شکافی میان قدرت و معرفت مواجه نیست؟ مسئله صرفاً ناکارآمدی دانشگاه یا فاصله علم سیاست از جامعه نیست، بلکه تضعیف پیوند نهادی میان تولید دانش سیاسی و فرآیند تصمیم‌سازی عمومی است. در غیاب این پیوند، تجربه‌های تاریخی به دانش انباشته تبدیل نمی‌شوند و دانش نیز به سیاست راه نمی‌یابد. نتیجه، شکل‌گیری نوعی "فقر نهادی حافظه سیاسی" است که در آن جامعه ناگزیر می‌شود خطاهای گذشته را با هزینه‌های جدید تکرار کند.

از این منظر، احیای منزلت علم سیاست در ایران را باید بخشی از پروژه‌ای گسترده‌تر برای بازسازی خرد سیاسی دانست. این بازسازی مستلزم بازگرداندن دانشگاه به جایگاه "نهاد تولید مسئله"، تقویت استقلال و آزادی علمی، ایجاد شبکه‌های پایدار میان دانشگاه و نظام تصمیم‌گیری و بازتعریف نقش رسانه در گردش دانش عمومی است. علم سیاست زمانی می‌تواند نقش واقعی خود را ایفا کند که از انزوای دانشگاهی خارج شده و به بخشی از اکوسیستم تصمیم‌سازی تبدیل شود، بی‌آنکه استقلال انتقادی خود را از دست بدهد. در نهایت، مسئله اصلی نه صرفاً این است که "چه باید کرد"، بلکه پیش از آن این است که "چه باید اندیشید" و "چه نهادی باید امکان اندیشیدن را فراهم کند". آینده هر جامعه بیش از آنکه فقط به منابع طبیعی، قدرت اقتصادی یا موقعیت ژئوپلیتیک وابسته باشد، به کیفیت اندیشه‌ای بستگی دارد که آن جامعه درباره خود و جهان پیرامونش تولید می‌کند. از این رو، احیای منزلت علم سیاست در ایران، در معنای عمیق خود، تلاشی برای بازگرداندن اندیشه به قلب سیاست، پیوند دادن قدرت با معرفت و تبدیل بحران از وضعیت فرساینده به فرصتی برای بازسازی عقل سیاسی و حکمرانی است.

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

دیدگاه

ویژه سیاست
  • پرسش اساسی درباره ایران این است که آیا بحران‌های موجود صرفاً مجموعه‌ای از نارسایی‌های اقتصادی، مدیریتی و اجرایی هستند…

  • یک جریان سیاسی در کشور می‌کوشد با بی‌اهمیت نشان دادن خسارات و تلفات جنگ، باعث تداوم و تشدید آن و مانع آتش‌بس و مصالحه…

  • اگر صدا و سیما قوۀ مستقلی از قوای سه گانه است تکلیف را روشن کند وگرنه تشخیص انقلابی بودن یا نبودن مواضع رییس جمهوری و…

پربازدیدترین
آخرین اخبار
وب گردی