حنجره زخمی/ درباره ناصر مسعودی معروف به بلبلِ گیلان که در ۹۰ سالگی درگذشت
ناصر مسعودی، خوانندهی خوش الحان و آخرین بلبلِ آشیانگرفته در بیشهزار آواز گیلان، درگذشت و مرگِ او، از دستشدنِ هنرمندی شد که صدایش از فرهنگِ چندهزار سالهی خطهی شمال جان میگرفت.
ناصر مسعودی، خوانندهی خوش الحان و آخرین بلبلِ آشیانگرفته در بیشهزار آواز گیلان، درگذشت و مرگِ او، از دستشدنِ هنرمندی شد که صدایش از فرهنگِ چندهزار سالهی خطهی شمال جان میگرفت. مسعودی نهتنها واپسین بازمانده از سلسلهی باشکوه برنامههای رادیویی «گلهای صحرایی» و «برگ سبز» بود، بلکه تربیتیافتهی چهرههای مهمی چون علیاکبرخان شهنازی و احمد عبادی بهشمار میآمد و بههمینسبب، در پهنهی موقر موسیقی دستگاهی ایران نیز شأن و منزلتی ممتاز داشت. بااینهمه چند ترانه سبک کوچهبازاری نیز از او به یادگار مانده و بدینترتیب سیمای موسیقاییاش را به پیکری چندوجهی بدل کرده است.
زخمی از چنبره احوال مغشوش
مسعودی در ششم فروردینماه ۱۳۱۴ در محله کهنِ صیقلان رشت، پای به عرصهی وجود نهاد. هنوز کودک بود که طعم یتیمی چشید و سایه پدری از سرش برچیده شد و این خواهر بزرگترش (زنی آموزگار و استوار) بود که بار کفالت مادر و پنج فرزند را بهدوش کشید و ناصرِ خردسال را به دامان مسئولیت و انضباط سپرد. سالهای کودکیاش در تاریکترین فصلِ قرن بیستم ورق خورد؛ روزگاریکه جهان در آتش جنگ جهانی دوم میسوخت و شعلههای آن، تا اعماق کوچههای رشت نیز رسوخ میکرد. هنوز کودکی بیش نبود که ارتش سرخ چون سیلی سرد از مرزهای شمالی فرو ریخت و قوای بریتانیا از جنوب و غرب بر شالودهی بیمار ایران تاختند و در چنین روزگاری ارتشِ بیسامان کشور که سالها پیش از آن نیز از درون تهی شده بود، چون بنایی فرسوده در برابر هر دو فشار فرو ریخت.
فقدان قدرت، سرگردانی سیاسی و هجوم نیروهای بیگانه، ایران را به سرزمینی بدل کرد که هر روز با زخمی تازه بیدار میشد. همان سالها بود که کشور در چنبرهی «احوالِ مغشوش» گرفتار آمد؛ تعبیریکه او بعدها بارها و بارها در روایت خاطراتش به زبان میآورد، گویی زخم آن روزگار همچنان بر جانش بهیادگار مانده بود. در آن سالها سیمای افسانهای میرزا کوچکخان جنگلی در ذهن کودکانهاش چون قهرمانی اسطورهای میدرخشید. مادر، ترانهای گیلکی به او آموخت: «تَرا گَمَه، میرزا کوچیک خانا»؛ نوایی جانسوز در دستگاه دشتی که از انتظار مردم و تنهایی میرزا حکایت میکرد.
آن ترانه همراهی صمیمانهای شد با جهان او، چنانکه گویی از همان آغاز، مسیر زندگی مسعودی را میان آواز و وطن پیوند میداد. در این نغمه، هم پژواک تنهایی میرزا بود و هم انتظار بیپایان مردم که از میرزایشان میپرسند: «چقدر در جنگل میخوابی بهخاطر مردم؟ خسته نشدی ای جان جانانم؟ با توام، میرزا کوچکخان! خدا میداند که من از ترس دشمن خواب نمیتوانم، دل آویزان و نگرانم، با توام، میرزا کوچکخان! چرا زودتر نمیآیی؟ تندتر نمیآیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشتهای، با توام میرزا کوچکخان! ما بچههای رشت، به فرمان توایم، جانمان را به پایت قربان میکنیم، با توام میرزا کوچکخان؟»
رادیو، نقطه شگفت شکوفایی
جوان که شد، عزم تهران کرد؛ تهرانِ آن روزگار، محل رفتوآمد موسیقیدانان، آوازخوانان و اهل ذوق بود. مسعودی در این بستر، همچون نهالی که در خاکی تازه کاشته شده باشد، جان گرفت؛ در محافل موسیقی راه یافت، ردیفهای آوازی را با صبر آموخت و زیر سایهی استادانی که هر یک ستونهای موسیقی ایران بودند، بالید و قامت هنریاش استوار شد، اما گویی رشتهای نادیدنی او را به رشت و به خاک مادری پیوند میداد. پس از چندی به زادگاه خویش بازگشت و در آنجا فعالیتهای گستردهای را با ارکسترها، گروههای نمایشی و انجمنهای فرهنگی آغاز کرد و خمیرمایهی هرچه در تهران فراگرفته بود و دانستههایش در گیلان را بههمآمیخت.
بااینهمه نقطهی شگفتِ شکوفایی او زمانی بود که پایش به رادیو باز شد؛ بهویژه به برنامههای باشکوه «گلها»، مکانیکه تنها صداهای پخته و ردیفدان به آن راه مییافتند. در همان دوران بود که حنجرهی مسعودی نشان داد چگونه میتواند، هم با سازِ تارِ شهنازی همنفس شود و ظرایف موسیقی دستگاهی را بفهمد ،هم تپش نغمههای بومی گیلان را، با همان رطوبت و سادگی و صداقت، در جان آواز جاری سازد.
از دل این مسیر، آثاری سر برآوردند که هر یک چهرهای از سیمای درونی او را آشکار میکنند: «بنفشهگول»، «دیوانهام»، «الله تیتی»، «نفرین بر مستی»، «مسافر» و آلبومهایی چون؛ «قلندر»، «پرچین» و «کوراشیم». او در کنار آوازهای دستگاهی، ترانههای بومی را گاه در سبک کوچهبازاری نیز اجرا کرد؛ سبکیکه اگرچه ساده و مردمی بود، اما در صدای او شأنی تازه و آبرومند یافت. همین آمیزشِ پیچیده بود که از او هنرمندی ساخت، قادر به آنکه از کوچههای بارانخورده رشت تا تالارهای رسمی و سنگین تهران، یکسان، بیتکلف و راستین آواز دهد؛ بیآنکه روح اثر در این سفر دگرگون شود.
درخشش مسعودی در سالهای حضورش در برنامههای «گلها» چشمگیر و کمنظیر است: بیش از ۲۰۰ اثر در دستگاههای گوناگون موسیقی ایرانی، ۱۵ برنامه در قالب «برگ سبز»، ۱۰ برنامه «شاخه گل» و افزون بر ۲۵۰ ترانه محلی گیلکی را با همراهی ارکستر بزرگ گلها و استادان نامدار دوران طلایی موسیقی ایران اجرا و ثبت کرد. این مجموعهی سترگ که خود به تنهایی میراث یک نسل از موسیقیدانان است، نهتنها صدای مسعودی را جاودانه کرد، بلکه موسیقی گیلان را با وقاری تازه به شنوندگان سراسر ایران شناساند؛ چنانکه امروز نیز نام او، چون پلی روشن، میان موسیقی دستگاهی ایران و نغمههای بومی گیلان استوار ایستاده است.
سالهای ممنوعالکاری و خاموشی تحمیلی
سالها گذشت و هنگامیکه ایرانِ پس از انقلاب، دههای پرتنش و پرفشار را پشتسر میگذاشت، مسعودی نیز چون بسیاری از بزرگان موسیقی، زیر سایه سنگین و طاقتفرسای «ممنوعالکاری» فرو رفت؛ ممنوعیتی چنان ممتد که نهفقط بر تار و پود زندگی او، که بر جان مردمی هم سنگینی کرد که آواز مسعودی را پناهگاه اندوهها و انعکاس دردهای پنهان خود میدانستند. این خاموشیِ تحمیلی، در حکم خنجری بود که بر جان هنرمند نشست؛ زخمی عمیقتر از تمام رنجهای پیشین. در دل چنین سیاهی و سکوتی، سال ۱۳۶۶، سریال «میرزا کوچکخان» بر پردهی تلویزیون نقش بست.
نخستین اجرای ترانهی مشهور «تَرا گَمَه…»، که قرار بود پژواک روح جنگل و جانِ میرزا باشد، با موجی از اعتراض گیلانیان روبهرو شد؛ زیرا خوانندهاش، بیآنکه بافت و بوی گویش گیلکی را در اثر جاری کند، تنها پوستهای از آواز را بر زبان رانده بود. خود مسعودی در یکی از گفتوگوهایش بیان کرده: «بزرگانی همچون سرتیپپور، شاعر، نویسنده و سیاستمدار نامدار گیلانی و نیز آقای تدین، از این تصمیم سخت آزرده بودند که چرا باید ترانهای چنین ریشهدار، با آن بار عاطفی و فرهنگی عظیم، به صدای خوانندهای سپرده شود که نه از خاک گیلان است و نه از لهجه و لحن آن دیار بهرهای دارد.»
آواز گیلان را به زندگی آورد
همین کمبودِ جان و هویت بود که محمد میرزمانی، آهنگساز سریال را ناگزیر کرد تا رهسپار رشت شود و به خانه مسعودی قدم بگذارد. او که هنوز زیر آوارِ سنگین ممنوعالکاری بود و میلی به بازگشودن آواز نداشت، در برابرِ احترام بیچونوچرای مردم گیلان و سماجت آنان، نرم شد و آنگاه که فرخلَقا هوشمند، بازیگر کهنهکار و حامل ملودی اصیل ترانه، نغمهی کهن را برایش بازخواند، آتش خاموششدهای دوباره در جان او شعله کشید؛ اینگونه شد که مسعودی، پذیرفت تا بار دیگر آواز گیلان را از اعماق خاموشی به سطح زندگی بازآورد.
ترانهای که مادر سالیان پیش در گوش کودک ششساله زمزمه کرده بود، در میان تاریکی سالهای ممنوعیت، همچون قامتی دوبارهقد کشیده، از قلب او برخاست و بر جان مردم نشست؛ سرودی از جنس خاک و مه، از جنس جنگل و عشقی دیرینه به میرزا کوچکخان. همین آواز، همین ناله محزون دشتی، بعدها و در فراز سالیان، به یکی از اصلیترین شاخصههای هویت آوایی مسعودی بدل شد؛ نشانی از پیوند او با سرزمیناش: «چِقَد جَنگلَ خوسی، ملّتَ وَسی؟ خَسته نُبُسی؟ میجانَ جانانا… تَرا گمه، میرزا کوچیکخانا.» سرودی که آیینهای از سرگذشت مردی شد که میان ممنوعیت و میراث، آواز خواند.