آشوب در فرانسه؛ شورش حاشیه علیه متن
اکنون جهان نظاره گر اعتراض به نابرابری در کشوری است که قریب ۲۴۰ سال قبل در آن انقلابی برای «برابری» برپا شد تا با داعیهٔ لاییسیته یک گام از ادیان و مذاهب پیشتر روند که در آموزههای خود آن قدر که بر عدالت تأکید دارند مدعی برابری نیستند.
دربارهٔ اعتراضات در فرانسه که بدون ارزشداوری و با توجه به گزارشها میتوان عنوان «آشوب»بر آن نهاد با قطعیت نمیتوان نظر داد اما آنچه در مجموع میتوان گفت شورش حاشیه علیه متن است. رخدادی که تاریخ بیش از هر پدیدهٔ دیگر شاهد آن بوده است.
گسترش شبکههای اجتماعی و دسترسی آسان به اطلاعات هر چند بر خلاف خوشبینیهای اولیه به افزایش آگاهی و کاهش خشم و خشونت نینجامیده اما جلوههای نابرابری را بیش از گذشته پیش چشم همه قرار دارند و مردمان در نقاط گوناگون جهان به جای آن که شاهد عدالت و در شکل ایدهآل آن برابری باشند از مشاهده یا تجربهٔ گونههای مختلف نابرابری رنج میبرند و هر از گاهی این رنج به شکلی سر، باز میکند.
اکنون جهان نظاره گر اعتراض به نابرابری در کشوری است که قریب ۲۴۰ سال قبل در آن انقلابی برای «برابری» برپا شد تا با داعیهٔ لاییسیته یک گام از ادیان و مذاهب پیشتر روند که در آموزههای خود آن قدر که بر عدالت تأکید دارند مدعی برابری نیستند.
با نگاه سیاسی میتوان به نسل جدید مهاجران نسبت داد که احساس میکنند به آنان به چشم شهروندان درجه دو نگریسته می شود یا نوجوانانی که نمیخواهند مانند نسل های قبل زندگی کنند.
آنچه مایهٔ شوربختی است اما این است که به جای آن که این اعتراضات موجب تجدید نظر در سرمایهداری بیرحم و پولسالاری شود و راهی به سوی سوسیالیسم انسانی و غیر مادی گرا و عدالت فراتر از شعارهای غیر عملی بگشاید از ظهور پوپولیسم خبر میدهد و این نگرانی را دامن میزند که دموکراسیهای غربی در حال زایش پوپولیسماند که منحط ترین نماد آن - دونالد ترامپ- چون بختک به جان جهان و به ویژه ایران ما افتاده است.
اگر بخواهیم وقایع فرانسه را با بدبینی عمیقتر و کلانتر تحلیل کنیم شاید این نظر هم قابل اعتنا باشد که ترامپ و پوتین در تحقیر و تضعیف اروپا همدست شدهاند و اروپا و مشخصا فرانسه تاوان وادادن در برابر سیاستهای آمریکای ترامپ را میپردازند که در نوع نگاه به اروپای پیر دست کمی از پوتین ندارد.
فرانسویها البته تاوان رفتار خود در آفریقا و به طور خاص در شمال قارهٔ سیاه را میپردازند تا بدانند و بدانیم نمیشود ساختارهای سنتی در آفریقا را بر هم بریزند و بدون استقرار جایگزین دموکراتیک و بهبود و ارتقای زندگی کشورها را با آشفتگی رها سازند و چارهای جز مهاجرت باقی نگذارند و چشم باز کنند و ببینند کوچندگان علیه نظم آنها شوریدهاند و با قوانین سختگیرانه علیه مهاجران هم طرفی نخواهند بست چرا که به شمشیری دو دم میماند زیرا اقتصاد آنها از نیروی کارشان بهره میبرد.
در گذشته و در مقابل بحرانها نهاد دین، نهاد سیاست و نهاد خانواده هم نقش ایفا میکرد. اکنون اما فرانسۀ لاییک بر خلاف آمریکا و انگلستان و حتی آلمان که حزب دموکرات مسیحی دارد مجالی برای ایفای نقش نهاد دین باقی نگذاشته است. نهاد سیاست هم با تعدد احزاب و ظهور سیاستمدارانی که در اندازه و قوارۀ ژاک شیرک و میتران هم نیستند چه رسد به دوگل، افول کرده و سارکوزی نمادی بود از تحقیر آن و ماکرون هم نتوانسته ترمیم کند. نهاد خانواده نیز در فرانسه بر خلاف آمریکا و انگلستان نقشآفرینی ندارد و مجموع آنها زمینه را برای آشوب مساعد ساخته یا برای مقابله توانی باقی نگذاشته است.
با این همه برای مردمان سرزمینهای دیگر نوع برخورد و این که منجر به مرگ و جراحت میشود یا نه اهمیت بیشتری دارد تا زمینهها و ریشهها و نهاد قدرت در فرانسه اگرچه در بحث برابری و توزیع خدمات نقد شده اما در این مقوله کوشیده مطابق قواعد مدرن عمل کند؛ قاعدهای که شاید با اتفاقات بعدی نقض شود ولی روزنامۀ کیهان هم از این قیاس ناخواسته غافل نیست چندان که نوشته: «نه میگویند نوۀ ناپلئون حکومت را دست بگیرد، نه به مقامات خود میگویند دانش هستهای را بده بره، نه معترضانشان در اسراییل آموزش دیده و با سلاح گرم به پلیس و مردم عادی شلیک کردهاند و نه خواستار تغییر پاردایم در فرانسه هستند.»