غریب این دنیای بیوفا/درباره بیژن الهی در سالگرد درگذشت او
وقتی در غروب سهشنبه نهم آذرماه ۱۳۸۹، بیژن الهی، شاعر، نویسنده و مترجم، بر پلههای مطب پزشکاش جان داد، اندکشمار بودند کسانیکه در شهر دود و هیاهو، او را بهجا بیاورند.
وقتی در غروب سهشنبه نهم آذرماه ۱۳۸۹، بیژن الهی، شاعر، نویسنده و مترجم، بر پلههای مطب پزشکاش جان داد، اندکشمار بودند کسانیکه در شهر دود و هیاهو، او را بهجا بیاورند. نه سالها که دههها عزلتگزینی او را به غریبهای در شهر زادگاهش بدل کرده بود و گویی خیابانها نیز او را فراموش کرده بودند و از حافظهشان خاطره جوان خوشپوش و خوشتیپی را که بیش از نیمقرن پیش، صبحگاه از منزل پدریاش در زعفرانیه بیرون میزد تا در کافههای شهر، از ری تا ریویرا، از نادری تا پالاس، در جمع دوستاناش بنشیند، شعر بنویسد، نقد و نفی کند و شمع محافل شود، زدوده شده بود.
جز معدود رفقای بازماندهاش از آن دوران و البته اندک کسانی که بعدتر به حریم حرماش راه یافته بودند، با کسی معاشرت نداشت. در به روی اغیار بسته، در خلوت خویش میزیست. فراتر از اینها، تن به انتشار هیچ نوشتهای هم نمیداد. میخواند، البته. مینوشت و بازمیگرداند. میلی اما به شریککردن دیگران در این تلاشها نداشت. این سرنوشت شاید آیینهای بود از همان شعری که الهی از کارل کرولو بازگرداند: «پایان سر میرسد/ در آن حال که داری/ دفتری ورق میزنی پر عکسهایی/ که در هیچکسی، دیگر/ میل تماشایاش نیست.»
با همه این کنارهگیریها، در بازی آخر اما زورش به روزنامهها نرسید. وقتی رفت، تیترها به کار افتاد و توصیفها و تحسینها فرا رسید. خبر آمد که یکی از مهمترین شاعران «شعر دیگر» از آستانه گذشته است. برخی ترجمههایش را ستودند و دیگرانی حتی سکوتش را. یک دهه بعد او دیگر در میانه میدان ایستاده بود.

کتابهایش یکبه یک، گاه پس از دههها بازنشر میشدند، رسانهها سراغ او را از دوستان و آشنایان میگرفتند و تصویری که از او در چمن حیاط خانهاش روی صندلی فلزی سبزرنگی گرفته شده بود، جان میداد برای نقشبستن روی جلد مجلاتی که به خوانندگانشان وعده میدادند، رمزگشایی از زیست شاعری ممتاز و موثر اما مهجورمانده را.
نقاشی یا پزشکی؟ هیچکدام
زاده ۱۶ تیرماه ۱۳۲۴در چهارراه حسنآباد تهران، از پدری شیرازی و مادری تبریزی بود. نه خواهری در میان بود، نه برادری. پدر کارمند عالیرتبه دولتی بود و دوستدار موسیقی. مادرش، قدسی خانم زنی بود علاقهمند به نقاشی. در چنین خانواده متمولی با چنان زمینههای هنرمندانهای، اما قرار نبود بیژن به علایق زیباییشناسانهاش برسد.
در ذهن علیمحمد و قدسی، او باید پزشک میشد. میل خودش اما به نقاشی بود، بنابراین کوشید بههرنحوی شده، راهی مدرسه هنرهای زیبا شود و محضر استاد جواد حمیدی را درک کند. حمیدی که از مدرسه هنرهای زیبای پاریس مدرک دکتری نقاشی دریافت کرده بود، در آن هنگام 40سال داشت و بیژن نوجوان او را الگوی خود قرار داده بود. زور خانواده اما بر شور پسر چربید و او را راهی «دبیرستان البرز» کردند. بااینهمه سمجتر از آن بود که بهراحتی پا پس کشد. هم «البرز» را رها کرد و راهی مدرسه «شاهپور تجریش» شد، هم تعدادی از آثارش را به فرانسه فرستاد.
دو تا از آنها حتی در بینال پاریس به نمایش درآمدند و در کاتالوگ آن نیز به چاپ رسیدند. در همین دوران با مهدی سحابی نیز رفاقتی پیدا کرده بود که او نیز میلی به نقاشی داشت. خانواده نیز اما از خواسته خویش کوتاه نمیآمدند. کار کشید به جیرهبندی پول سیگار. درنهایت اما مصالحهای متفاوت از پس این همه منازعه پدیدار شد؛ بیژن قید نقاشی و تحصیل، هر دو را زد و با تحویلدادن سفید برگههای امتحانی، در مقطع دبیرستان مردود شد.
همگام با احمدرضا احمدی و موج نو

بیژن در همان دوران نوجوانی و پس از خواندن شعر «مهتاب» نیما، شعر نو را پسندیده بود. طبعاش را نیز باری در روزنامه دیواری مدرسه شاهپور آزموده بود. واکنش دیگران البته بد و بیراه بود. بااینهمه اینبار دیگر گویی قرار نبود از خواستهاش عقب بنشیند. اگر قلممو از بوم افتاده بود، قصد داشت قلم را تا همیشه روی کاغذ بچرخاند. چنین شد که در کافهگردیهای روزانهاش، همسخن شد با جمعی از جوانان نوجو که در شعر و ادبیات بهدنبال مسیری تازه بودند. نشریهشان «جنگ طرفه» از تیرماه ۱۳۴۳ شروع به انتشار کرده بود و در میان نویسندگان اولین شمارهشان میشد نامهایی یافت همچون؛ بهمن فرسی، یدالله رویایی، رضا براهنی، محمدعلی سپانلو، فریدون رهنما و احمدرضا احمدی.

احمدرضا احمدی در آن دوران نامی آشنا برای شاعران جوان شده بود. چاپ نخستین مجموعه شعرش با نام «طرح» در سال ۱۳۴۱، نگاهها را به نسیم تازهای که شعر او در شعر نیمایی وزانده بود، خیره میکرد. بعدتر نامی نیز برای این شعر و شعرهای مشابه که از شیوه شعر نیمایی جدا شده بودند ساختند به نام شعر «موج نو» که درباره ریشهها، بانیان و ابعاد آن اختلاف نظر کم نبوده است.
برخی روایتها حکایت از این دارد که گویا فریدون رهنما نخستین کسی بود که اصطلاح «موج نو» را به تاثیر از تحولات فرانسه پیشنهاد داد و با حمایت از شاعرانی همچون احمدی، پرویز اسلامپور، بهرام اردبیلی و بیژن الهی موجب شد تا اینگونه شعر با استقبال شاعران جوان دهههای 40 و 50 مواجه شود.
برخی دیگر از روایتها اما از این سخن بهمیان میآورند که سالها پیش از فریدون رهنما، این هوشنگ ایرانی بود که در نشریه «موج نو» که در پاریس منتشر میکرد، از این عنوان استفاده کرده است. ازقضا شاعران بعدی این جنبش نیز از وجود این نشریه آگاهی داشتند. راهی که هوشنگ ایرانی در نقد شعر نیمایی و هنر متعهد پیمود، البته در دهه ۱۳۳۰ پژواکی گسترده نیافت، اما در دهه ۱۳۴۰ فضا برای بیان چنین نگرههایی مساعدتر مینمود، هرچند در همان دوران نیز هنوز کم نبودند کسانی که شعر اصیل را در شعری سیاسی به سبک و سیاقی که سعید سلطانپور میسرود، میجستند یا هرگونه تردید را در راهی که اخوان ثالث، شاملو و فروغ بعد از نیما طی کرده بودند، ناروا میپنداشتند.
احمدی و بعدتر الهی و دیگر شاعران «موج نو» اما با چنین درک سیاستزدهای از شعر بیگانه بودند و حتی نسبت به آنچه شاملو و اخوان در ادامه شعر نیمایی انجام داده بودند، زاویه داشتند. البته احمدی و الهی، بعدتر دیگر از عنوان «شعر موج نو» استفاده نکردند و حتی از مجامع شعری کناره گرفتند، اما منتقدان در مقام شناخت عناصر این سبک شعر به نکاتی مشترک رسیدند که از این قرارند:
1ـ دوری از زبان سمبلیک
۲ـ دوری از رویکردهای انتقادی، اجتماعی
۳ـ توجه به دیدگاهها و آرمانهای شخصی
۴ـ جزئینگری
۵ـ ایجاز در زبان
۶ـ استفاده از طبیعت
۷ـ توصیف
۸ـ ایهام
۹ـ ابهام.
بیژن داستان ما با انتشار شعر «برف» در «جنگ طرفه» وارد این جریان و شعر معاصر شد. این شعر را الهی از طریق رهنما به دست گردانندگان مجله رسانده بود و در شماره دوم در آبانماه ۱۳۴۳ به چاپ رسید. در همین شماره جز احمدی و سپانلو، از منوچهر آتشی، م ـ آزاد، منوچهر شیبانی، محمد حقوقی، پرتو نوری علاء، سیروس آتابای و... نیز اشعاری دیده میشد.
همینطور در بخش قصه، ناصر تقوائی و نادر ابراهیمی داستانهایی در آن داشتند و گفتوگوی داود رشیدی و بهرام بیضایی درباره تئاتر ایران نیز از دیگر بخشهای قابلتوجه آن بود. در شعر «برف» الهی جوان چنین نوشته بود: «تنها یکبار/ میتوانست/ در آغوشش کشند./ و میدانست ـ آنگاه ـ/ چون بهمنی فرو میریزد/ و میخواست/ به آغوشم پناه آورد!/ نامش برف بود/ تنش برفی/قلبش از برف/ و تپشش/ صدای چکیدن برف / بر بامهای کاگلی../ و من او را/ چون شاخهیی که بزیر بهمن شکسته باشد/ دوست میداشتم.»
شعر دیگر، نثر مشکلگوی موج نو
در کنار شعر «موج نو»، نام بیژن الهی بهخصوص در تحولات شعری دهه ۱۳۴۰ پیوند میخورد با جریان «شعر دیگر» که باز درباره ریشهها و بنیادهای آن اختلافهایی وجود دارد. از نظر عموم تاریخنویسیهای شعر معاصر فارسی، »شعر دیگر» با ظهور شاعرانی چون تندرکیا، محمد مقدم، شین پرتو و هوشنگ ایرانی با تاثیرپذیری از جریانهای رایج فرانسه بهویژه دادائیستها وسوررئالیستها شکل گرفت.
پیشتر نیز گفتیم که مشهورترین چهره این گروه، هوشنگ ایرانی پس از درخششی مقطعی، از پس واکنشهای دلسردکنندهای که دید، میدان نقد شعر را رها کرد. بااینهمه گردانندگان «جنگ طرفه» در شماره نخست نشریه خود، دو شعر از ایرانی و تندر کیا برگزیدند که نشانی بود از تداوم. مسعود کیمیایی نیز به امید ایرانمهر گفته است در نخستین دیدار متوجه شده که بیژن الهی در میان شاعران نو، فقط تندر کیا را دوست دارد.
بههرروی با وجود دشواری یافتن ارتباطها و الهامپذیریها، امروزه از نظر بسیاری از محققان ادبیات تشکیل جریان «شعر دیگر» اغلب چنین صورتبندی میشود: « در دهه 40 بعد از «موج نو»ی احمدرضا احمدی، جریان شعری دیگری بهنام «شعر دیگر» شکل گرفت که شاعران آن تمایل وافری به نوگرایی، عرفان، هنجارگریزی، تعهدگریزی، گریز از سنتهای ادبی، طبیعتگرایی، سمبولیسم و نوعی نگاه انفسی داشتند که آنها را در یک مبانی فکری و رتوریک مشترک گروه میکرد. بیژن الهی، بهرام اردبیلی، هوشنگ چالنگی، حمید عرفان و هوشنگ بادیهنشین از مهمترین شاعران این گروه بودند.»
اسماعیل نوریعلاء در زمینه بررسی «شعر دیگر» اما تقسیمبندی متفاوتی دارد. او شاعران «شعر دیگر» را به دو گروه تقسیم میکند: ۱ـ نثرگرایان مشکلگوی موج نو همچون بهرام اردبیلی، بیژن الهی، پرویز اسلامپور، هوتن نجات، حسین رسائل و حمید عرفان ۲ـ نظمگرایان مشکلگوی موج نو که مهمترین شاعر این شاخه را میتوان یدالله رویایی دانست. از نظر نوریعلاء: «اولین کسی که در این راه قدم میزند بیژن الهی است. او که در اشعار نخستین خود تمایلی به سادهگویی و ایجاد رابطه با خواننده داشت، رفتهرفته از این کار سر باز میزند و اشعارش بهیکباره تبدیل به حجمی سیاه و دستنیافتنی میشود.»
مؤلفههای شعر دیگر
هادی طیطه و ویدا دستمالچی در مقالهای در همین زمینه، در مقام توصیف مؤلفههای «شعر دیگر» چندین عنصر را پررنگ میکنند که عبارتند از:
الف ـ کشف لایههای غریب زبان و هنجارگریزی: زبان «شعر دیگر» از زبان متداول بسیار فاصله میگیرد و این حاصل تشبیهات عقلی به عقلی، آوردن یک امر نامحسوس در کنار یک امر محسوس، آوردن صفت برای موصوفی که معمولاً متداول نیست و آوردن فعلی نامتداول برای فاعل میشود. بدینترتیب در «شعر دیگر» زبان از گفتار متداول، دور و با هنجارگریزی در سطح نحوی جملات و دگرگونه کردن معنا،
به زبان ادبیت بخشیده میشود. درهمینزمینه این نقل از بیژن الهی تا حد زیادی روشنگر است: «قراردادی را پذیرفتن در نپذیرفتن هیچ قراردادی یک حرکت عرفانی است.»
ب ـ تعهدگریزی: شاعران سیاسی آن دههها بر این گمان بودند که شعر باید در خدمت جامعه باشد. شاعران «شعر دیگر» با چنین انگارهای سراپا مخالف بودند و در مقابل معتقد بودند اثری که دارای شعریت باشد، متعهد است و متعهد هم میکند. از نظر طیطه و دستمالچی چنین نگاهی یادآور درکی افلاطونی از تعهد شاعرانه است که رابطه میان تعهد و شعر را رابطهای ذاتی میداند، نه جدا از هم و تفکیکپذیر. یدالله رویایی نیز که البته الهی هیچگاه نپذیرفت با او در یک جریان جا زده شود، چنین نگاهی به مسئله تعهد داشت: «نباید به زور و تصمیم، درد و فلسفه به شعر تحمیل کرد و لولوی مسئولیت اجتماعی در برابرش نهاد. این فرق میکند با آنکه شعر گاهی تاثیری گذرا از حوادث زمان و اضطراب آدمیان میگیرد و میگذرد.»
ج ـ عرفان آفاقی: عرفان و درونگرایی در «شعر دیگر» از مؤلفههای بنیادین است که البته با عرفانی که در ادبیات کلاسیک فارسی با آن مواجهیم، تفاوتهایی دارد.یکی از آنها این است که عرفان کلاسیک وجوهی منفعل و دور از بازتاب مسائل اجتماعی و سیاسی دارد، اما در «شعر دیگر» همواره این نگاه منفعل غالب نیست هرچند باید اذعان کرد در «شعر دیگر» نیز نگاه انفسی بر نگاه آفاقی مرجح است. برای نمونه بیژن الهی گاه با سمبلها به مبارزه و واکنش به حوادث سیاسی دهه 40 میپردازد.
نمونهای از این نگاه را میتوان در شعر «گلیلی در پرده خون» بازجست که در آن به تیربارانهای دهه ۱۳۴۰ اشاره میشود: «شب که سروهای ناز ماه را سوراخ کردهاند/ دستی بریده در اقصای شب/ بر سقف همهی گورها چراغ میآویزد./ پس بخان که خروسان تاج خیش را بر سرت گذاشتهاند/ ای که قبلهنماها مکان تو را در فریاد شرقیی من/ معلوم میدارند». در اپیزود دوم همین شعر هم میخوانیم: «کجاست خورشید/ روح میلیونها خروس شهید/ که در دوران پیش از ساعت صبح را جار میزدند؟»
همچنین در مجموعه «جوانیها» از الهی، گاه به مصراعهایی بلند برمیخوریم که آن را حاصل نوع خاص نگاه عرفانی بیژن الهی به جهان ماوراء دانستهاند. ازاینمنظر شاعری نظیر الهی قائل به روح قدسی برای دیگر جانداران و اشیاء پیرامون است و میکوشد با رخنه به ذات پدیدهها، به بیان مقصود بپردازد.
د ـ پسزمینه معنایی عاطفی: در شعر شاعران «شعر دیگر» هر دو نوع عاطفه بیم و امید دیده میشود و هر دو گونه عشق تنانه، زمینی و مادی و عشق غیرتنانه، معنوی و آسمانی نیز به چشم میخورد. این شعر آکنده است از تصاویر سوررئال، ذهنی و انتزاعی و در آن انسانوارگی طبیعت و اشیاء نیز محسوس است. بههمیندلیل با طبیعت نیز پیوندی عمیق در این شعر پدید میآید. شاعران «شعر دیگر» به متون خاصی در ادبیات کلاسیک نیز توجه داشتند و همانطور که شاملو برای ساختن زبان آرکائیک به تاریخ بیهقی وامدار بود، الهی و دوستانش در «شعر دیگر» از زبان نثر متون تصوف و کتب مقدس مانند قرآن، انجیل، کشفالاسرار، تذکرهالاولیا و مرصادالعباد الهام میگرفتند.
سفر به لندن، رفاقت با فرامرز اصلانی
الهی از پس شهرتی که در عالم شعر به دست آورد، راهی سفر لندن شد. در آنجا با بهمن شاکری و فرامرز اصلانی همخانه و رفیق شد. فرامرز اصلانی پیش از مرگاش یاد آن روزگاران را گرامی داشت و از کارهای مشترکشان در ترجمه سخن به میان میآورد. الهی البته تا پیش از این سفر زبان انگلیسی نمیدانست اما او همین را بهانه کرد و شروع کرد به ور رفتن با زبانهای مختلف و یادگیری خودآموز. در این مسیر چنان پیشرفت غریبی از خود نشان داد که برای بسیاری مبهم مینمود که چگونه کسی بدون دانستن یونانی و لاتین، کاوافی و الیتیس ترجمه کند.
در همین دوران رفاقت با اصلانی نطفه یکی از مهمترین آثار موسیقی ایران نیز بسته شد؛ زمانیکه بیژن به فرامرز پیشنهاد داد روی اشعار حافظ آهنگ بسازد. نتیجه این توصیه شد آهنگ «الا ای آهوی وحشی کجایی؟» که بعدتر به یک آلبوم هشت تراک بهنام «بهیاد حافظ» توسعه یافت. منظور الهی البته گویا در این آثار محقق نشده بود زیرا او دههها بعد با شنیدن صدای محسن نامجو گفته بود: «این کاری است که به فرامرز اصلانی میگفتم، باید با حافظ بکنی و هرگز نکرد».
در میانه عشق و عرفان
از دیگر ارمغانهای سفر به خارج، عشقی بود که میان بیژن الهی و غزاله علیزاده شکل گرفت و به ازدواج این دو در سال ۱۳۴۸ انجامید. بیژن در آن زمان ۲۴ سال داشت و سهسال از غزالهای که کمکم داشت سری میان سرهای داستاننویسی ایران درمیآورد، بزرگتر بود. وقتی این دو جوان شیدا که هر دو نیز به خانوادههایی ثروتمند تعلق داشتند، به ایران بازگشتند، پدر غزاله که درویشمسلک بود، شرطی برای این ازدواج گذاشت مبنی بر اینکه باید پیش از هر قراری، درویش حاج مطهرعلیشاه خاکسار، بیژن را ببیند و نظر بدهد. این دیدار در خانقاه دروازدهدولت تهران رخ داد و حاج مطهر نهفقط با این ازدواج موافقت کرد، بلکه بعدتر وقتی دختر این زوج، سلمی نیز به دنیا آمد، با وجود کهولت سن به بیمارستان رفت و برای فرزند دعای خیر کرد.
از پس مراوده با خانواده علیزاده و جناب حاجی مطهر، بیژن با شیخ جعفر مجتهدی نیز آشنا میشود و علاقهای به او پیدا میکند. این ارتباط عمق بیشتری اما نمییابد زیرا رابطه بیژن و غزاله به بنبست میرسد. بااینهمه همین دوران شعلهای میشود همواره روشن در جان جوانی که اینک به عرفان گرایشی عمیق پیدا کرده است و این ذائقه را تا پایان عمر در درون خویش زنده نگاه میدارد. همین عرفان شیعی او را به دوری از سیاست و اجتماع میراند و حتی انزوا و خلوتاش را نیز دوچندان میکند. این انزوا را البته بار دیگر زنی زیبا، مدتی برهممیزند.

بیژن در میانه دهه ۱۳۶۰ بار دیگر عشق را تجربه میکند و اینبار مسعود کیمیایی را واسطه میکند تا خاطرخواهی او را به گوش ژاله کاظمی، دوبلور خوشصدا و گوینده مشهور رادیو و تلویزیون که از پس دو ازدواج ناموفق، دو دهه بود که مجرد میزیست، برساند. این ازدواج پا میگیرد و 12سال نیز میپاید اما درنهایت در آذرماه ۱۳۷۹ به جدایی میانجامد. در فاصله این سالها غزاله علیزاده نیز در جواهرده رامسر، عمر خود را به پایان رسانده است. ژاله نیز در فروردینماه ۱۳۸۳ در اثر سرطان در آمریکا فوت میکند. این مرگ، بیژن را درهممیشکند.
مسعود کیمیایی دراینزمینه میگوید: «اصلاً فکر نمیکردم آنقدر ژاله را دوست داشته باشد. شبی که ژاله فوت شد، دو شب بعدش بیژن فهمید. تلفن زد به من، واقعاً صدایش به سقف میچسبید آنقدر بلند گریه میکرد. آنجا من فهمیدم خیلی ژاله را دوست داشت اما نمیگفت؛ یعنی آنقدر نمیگفت.»
زندان هارونالرشید
بدینترتیب در سالهای پایانی عمرش، الهی بیشازپیش منزوی و تنها شد و بهقول خودش در زندان هارونالرشیدش در زعفرانیه محبوس گشت؛ خانهایکه بهقول سالار عبده: «عزلت از سر و رویش میبارید، خانهای با گوشه و سهکنجهای بلااستفاده، قُللی از کتاب و دیواری از دستنوشتههایش که توی صف بودند تا روزی ویرایش شوند... او مدتها بود که در ساحل امن عرفان و تصوف لنگر انداخته بود و دنبال تمهای داستانیِ ادبیات تصوف بود، حکایتهایی که ورای قصهگویی صرف رفتهاند و چیزی متعالی در دلِ خود دارند.»
در آخرین سالها اما وقتی از آن خانه برای مدتی کوتاه دل کند تا سفری به شمال ایران داشته باشد، آنجا نیز بیش از هرچیز قبرش را یافت و در وصیتی که نوشت، سفارش کرد به خوابیدن در سراشیبیهای روستای بیجده نو زیر سنگی بدون نام که فقط امضایش را در بر داشته باشد.
سالها قبل در شعرش چنین مکانی را شهود کرده بود: «مرا دفن سراشیبها کنید که تنها/ نمیاز بارانها به من رسد اما/ سیلابهاش از سر گذر کند/ مثل عمری که داشتم.» عمری تنها زیست و اینک نیز در پی تنهایی بود. پس بیراه نبود که وصیتاش را نیز چنین به پایان برساند: «بیژن الهی، غریبِ این دُنیای بیوفا، شاهدِ قبر نمیخواهد هیچ: نه اسم و رسم، نه تاریخِ ولادت و مرگ.... تخته سنگِ سادهی صافی کافیست تا دوستانِ آینده، دوستان دیده / ندیدهاش، بدانند کُجاست جَسَدی که سالهایسال منزلِ مأنوسِ مردِ غریبی بود که در این دنیا قهراً / قسْراً بیژن الهی خواندند. والسَّلام.»
تعبیر یا ترجمه؟
الهی کمکار نبود اما حتماً در زمینه انتشار کتابهایش وسواسی فراوان داشت. همین وسواس باری شراکتاش با شمیم بهار و عزیزه عضدی در انتشارات «پنجاه و یک» را به ورشکستگی رسانده بود و او بعد از آن در نشر آثارش بیشازپیش احتیاط به خرج داد. باری البته «اشعار حلاج» را در «نزدیکیهای نوروز نجومی سال هزار و سیصدوپنجاهوچهار هجری شمسی» و «بهمناسبت هزار و چهلوپنجمین سالگرد شهادت شاعر و عارف ربانی حسین بن منصور حلاج» به سیدحسین نصر سپرد تا در انتشارات «انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران» به چاپ رسد.
همانجا در «تذکر» آغاز کتاب، این نکته را گوشزد شد که متن ترجمه به فارسی که او فراهم آورده است، برخلاف تصوری که از ترجمه عربی به فرانسه اشعار حلاج وجود دارد که طی آن، بازگردان لویی ماسینیون، «پاک فاضلانه و دانشگاهی فرض میشود»، نهفقط «فاضلانه و دانشگاهی نیست» و اصلاً «قرار نبوده باشد» بلکه «بیشتر، شاید، خصوصی است». این توضیحات را از آن روی مینوشت که گمان میبرد، برخی نگران «قلب معنا» در فرآیند ترجمه باشند. ابایی البته، نه از آن داشت که بپذیرد «در بعضی از خطوط»، «نوعی «تعبیر» جانشین «ترجمه» است»، نه از اینکه ترجمه ماسینیون را بهکلی مبرا از «تعبیر» بداند.
همین مسئله شکاف میان ترجمه تحتاللفظی و ترجمه تعبیرگونه بعدها دستمایه نقدهایی به ترجمههای او شد. الهی البته دنیا را بیش از آنچه تصور شود، رها کرده بود که بخواهد به چنین مقولاتی پاسخی بدهد، اما بههرروی اینک ماییم و میراثی که از ترجمههای او از زبانهای مختلفی همچون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه و از آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی، حلاج و... در دست مانده است. تعداد محدودی از این متنها در دوره حیاتش چاپ و پخش شدند و بقیه در سالهای اخیر و همزمان با فزونیگرفتن میلی جمعی به آشنایی با این چهرههای کمتر آشنا به دست چاپ سپرده شدهاند.
از الهی در سالهای اخیر دو مجموعه شعر منتشر شده است. مجموعه شعر «دیدن» شامل چهار دفتر شعر («چارگوش خودی»، «گاهان»، «اتاق علفها» و «علف ایام») که در دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰ نوشته شدهاند. مجموعه دوم، «جوانیها» اما به شعرهای دوره نوجوانی و جوانی الهی اختصاص دارد.
از دیگر آثار الهی نیز میتوان به این موارد اشاره کرد: «بهانههای مانوس» شامل ترجمههایی از برخی متون داستانی، ازجمله ترجمه بخشی از رمان «در جستوجوی زمان ازدسترفته» مارسل پروست، که الهی آن را با عنوان «تأمل ایام گذشته» ترجمه کرده است. همچنین «درهی علف هزاررنگ» شامل ترجمههایی از ویلیام شکسپیر، ادگار الن پو، آنتونیو ماچادو، ایپ په کی رو، فرناندو په سوآ، آسیپ ماندلشتام، پل الوار، برتولد برشت، خورخه لوییس بُرخس، ژرژ سه فریس، سالواتوره کازیمودو، رفائل آلبرتی، گونر اکلوف، چزاره پاوه زه، یانیس ریتسوس، کارل کرولو، یوهانس بوبروسکی، واسکو پوپا، آلن رُب-گری یه، زبیگنیو هربرت، سیلویا پلات، کریستف مه کل و پتر هانتکه و نیز ترجمه «اشراقها: اوراق مصور آرتور رمبو» و «مُستَغلّات هانری میشو».