نه ضعف، بلکه قدرت بدون شرافت
جهان امروز را همانگونه که هست ببینید. جنگهای انتخابی آغاز میشوند، در حالی که دیپلماسی هنوز در جریان است. سرنوشت و بقای ملتها به تصمیم و راده شخصی یک فرد سپرده میشود. قوانین، ضعیفان را مقید میکنند و قدرتمندان خود را از آنها معاف میدانند. هیچیک از اینها «ضعف» یا کبود قدرت غرب نیست. این دقیقاً همان کاری است که قدرت، آنجا که در برابر هیچکس پاسخگو نیست، میکند
روبیو میگوید تمدن غرب از ضعف رنج میبرد. اما بیماری واقعی، قدرتِ بدون مسئولیت است.
مارکو روبیو در پای آکروپولیس، برای تمدن غرب هم تشخیصی ارائه کرد و هم نسخه درمانی پیچید. تشخیص او «ضعف» است؛ تمدنی که از عظمت خود شرمسار است، صنعتش را به بیرون سپرده، ارتشش تحلیل رفته و اعتماد به نفسش را از دست داده است. درمان او احیای فرهنگ باستانی قدرت در یونان است، یعنی «تیموس» (thumos) که همان غرور، جاهطلبی و رقابتجویی است، و پیگیری قدرت ملی «بیهیچ عذرخواهی».
بخشی از این سخن درست است. ملتهایی که نتوانند از خود دفاع کنند، تجاوز را به سوی خود میخوانند. اما روبیو در این سخنرانی بیماری را اشتباه تشخیص داده. بحران زمانه ما کمبود قدرت نیست. فزونی قدرتِ بیمسئولیت است، قدرتی که جز به خودش در برابر هیچکس پاسخگو نیست. و درمان، بازگشت به درک او از آیین کهن یونان برای آتش بیشتر نیست، بلکه همان چیزی است که همواره آتش را مهار کرده است؛ احیای «قدرت همراه با مسئولیت» در آیینهای اخلاق و شرافت در تمدنهای کهن جهان.
یونانِ روبیو جهانی است بنا شده بر رقابت، برتریجویی و شکوه، جهانی که در آن مرد بزرگ بر دیگران پیشی میگیرد و تمدنها «رو به بالا میسازند». قهرمانانش آشیل و لئونیداساند و معیار سنجش تمدن در آن، نیروی اراده است. منافع «بیش از هر چیز دیگر» باید پاس داشته شود و قدرت بر این اعتبار استوار است که به کار گرفته شود.
روبیو از «معیارهای عینی» و «آیینی که تعیین میکند آدمیان چگونه باید زندگی کنند» نیز سخن میگوید. او میگوید قهرمانانش در خدمت «چیزی بزرگتر از خودشان»اند. اما وقتی این ارزش بزرگتر، به «منافع» یک ملت، یا جریان یا گروه یا فرد تقلیل میابد، خود را بیش از هر چیز دیگر دنبال میکند، فقط همان «خود» است صرفاً بزرگتر شده است. جاهطلبی همچنان جاهطلبی است.
جهان امروز را همانگونه که هست ببینید. جنگهای انتخابی آغاز میشوند، در حالی که دیپلماسی هنوز در جریان است. سرنوشت و بقای ملتها به تصمیم و راده شخصی یک فرد سپرده میشود. قوانین، ضعیفان را مقید میکنند و قدرتمندان خود را از آنها معاف میدانند. هیچیک از اینها «ضعف» یا کبود قدرت غرب نیست. این دقیقاً همان کاری است که قدرت، آنجا که در برابر هیچکس پاسخگو نیست، میکند
سه پرسش هر قدرتی را میآزماید. برای چه کسی به کار میرود؟ حد و مرز آن چیست؟ در برابر چه کسی پاسخگوست؟ قدرتی که نتواند به این پرسشها پاسخ دهد، دیگر اقتدار نیست و به هوسی سیریناپذیر بدل شده است
یونانیان این را بهتر از آنچه روبیو درک از تمدن آنها ادراک کرده سخنرانی میپذیرد درک کرده بودند. توسیدید در «تاریخ جنگ پلوپونزی» روایت میکند که آتنیها به مردم جزیره کوچک “ملوس” گفتند قوی هر کاری از دستش برآید میکند و ضعیف ناچار است هر چه را باید تحمل کند. چند سال بعد، آتن خود در لشکرکشی فاجعهبار به سیسیل درهم شکست و سرانجام در جنگ شکست خورد. ایلیاد با خشم آشیل آغاز میشود و سراسر آن بهای این خشم را برمیشمارد. تاریخ و تراژدی یونان از قدرتِ بیحد هراس داشتند و یادمانهای خود را به پای آن برنیفراشتند.
روبیو ایران را متهم کرد که «کیش مرگش کودکان بمبگذار انتحاری را قهرمان ملی میخواند و شهادت را هدفی فینفسه جلوه میدهد» و گفت غرب، در مقابل، قدر زندگی را میداند.
کارنامه هر دو پاسخ او را میدهد. مردمی که از جانباختگانِ ایستادگی در برابر تجاوز تجلیل میکنند، مرگ را نمیپرستند، و شهادت در سنتی که او از آن کاریکاتور میسازد هرگز هدفی فینفسه نبوده، بلکه بهای تن ندادن به ستم است. در همان حال، غربی که مدعی ارج نهادن به زندگی است، کشتار خود را از معیاری که برای دیگران به کار میبرد معاف میکند؛ مرگ را آنجا که از آنِ آنان است محکوم میکند و آنجا که از آنِ ماست توجیه.
در نخستین روز جنگ علیه ایران، یک مدرسه دخترانه در میناب ویران شد و ۱۶۸ کودک بر اثر موشکهای تاماهاوک آمریکا کشته شدند. هیچ عذرخواهیای در کار نبود. همزمان، سلاحها و پشتیبانی سیاسی آمریکا جنگ نسلکشانه اسرائیل در غزه را سرپا نگه میدارد، جنگی که از بیش هر چیز به تعداد کودکان قربانیاش مشهور و بدنام است. مرگ آنجا که از آنِ دشمن است محکوم میشود و آنجا که از آنِ خودی است توجیه. این نابرابری، مهر و نشان قدرتی است که در برابر هیچ معیار مشترکی پاسخگو نیست، و دقیقاً همان زخمی است که نسخه درمانی روبیو آن را ژرفتر میکند.
دولتمردی که «کیش مرگ» را محکوم میکند، اما درباره مرگ کودکان زیر سایه قدرتِ جانب خود سکوت میکند یا حتی به آن دامن میزند، پیشتر تمایز اخلاقیای را که مدعی دفاع از آن است وانهاده است. مسئله این نیست که غرب جنگیدن را از یاد برده است. مسئله این است که فراموش کرده برای جنگی که به راه میاندازد پاسخگو باشد.
روبیو فرهنگ باستانیِ قدرت را فرا میخواند. این مقاله آیینهای کهن شرافت را فرا میخواند که روزگاری بر قدرت حاکم بود.
هر تمدن بزرگی چنین آیینی پدید آورده. در ایران، آن آیین پهلوانی؛ قهرمان شاهنامه که قدرتش در خدمت عدالت است، از ضعیفان پشتیبانی میکند و هرگز بیدلیل شمشیر نمیکشد. این آرمان در فرهنگ جوانمردی و در ارادت شیعیان به امام حسین زنده است، امامی که امتناع اصولیاش از تن دادن به ستم، هنوز در ایران، فراتر از مرزهای دینی و غیردینی، طنین دارد.
در عرفان اسلامی، همین اخلاق در قالب فتوت، یعنی جوانمردی معنوی، پدیدار میشود که امام علی نمونه برجسته آن است؛ بیریا، دلیر و فسادناپذیر. پهلوان و سالک راه حق، دو چهره یک کهنالگوی واحدند.
این الگو تنها مختص ایران نیست. در اروپا شوالیهای بود که به سوگندش پایبند بود. در ژاپن سامورایی بود با آیین بوشیدو. در روسیه بوگاتیر بود که از بیپناهان دفاع میکرد. در چین «شیا» بود که عدالت را بالاتر از فرمان فرمانروا مینهاد. در جهان عرب مروت بود، پیوندِ بخشندگی و پاسداری.
زبانها متفاوتاند و دستور زبان یکی است. قدرت تنها آنگاه شرافتمندانه است که از ضعیفان پاسداری کند، به قول خود وفا کند، حدودی را که خود برنگزیده بپذیرد و پاسخگوی کارهایش باشد.
آیین شرافت کاری میکند که قوانین و پیمانها بهتنهایی از عهدهاش برنمیآیند. قانون میکوشد قدرت را از بیرون مهار کند، اما قدرتمندترینها کسی قویتر از خود ندارند که قانون را بر آنان تحمیل کند. شرافت از درون مهار میکند. حتی وقتی کسی نگاه نمیکند، کار خود را میکند. خویشتنداری را از نشانه ضعف به مایه سربلندی بدل میکند و به رهبران معیاری میبخشد کهنتر از هر حکومت و مستقل از هر ائتلاف.
احیای این آیینها به معنای آرمانیکردن گذشته نیست. به معنای بازیابی واژگان اخلاقی مشترکی است که در آن، عظمت یک رهبر با آنچه از انجام دادنش صرف نظر میکند سنجیده میشود، نه آنگونه که روبیو پیشنهاد میکند، با پیگیری «بدون عذرخواهی» منافع خودش.
ایران پیشتر صورتی از این آرمان را زیر فشاری سخت زیسته است. دههها تحریم که برای تحقیر یک ملت طراحی شده بود، دو جنگی که قدرتهای دارای سلاح هستهای به راه انداختند، و حملات مستقیم به تأسیسات هستهای و رهبریاش، نتوانستند آن را درهم بشکنند. فرونپاشید، تسلیم نشد، و نه مردم غزه و لبنان را امروز وانهاد و نه سیاهپوستان آفریقای جنوبی را در دوران آپارتاید.
وظیفه ما اکنون آن است که آگاهانه آن را میراث خود بدانیم، نه همچون نشان برتری انحصاری، بلکه همچون گواهی زنده بر اینکه قدرت هنوز میتواند در برابر چیزی والاتر از خود پاسخگو باشد.
روبیو فضیلتها را منحصرا غرب میخواند، قهرمانی و شرافت را میراث یک تمدن خاص میانگارد. اما کارنامه تاریخ خلاف این را نشان میدهد. همین آرمان بارها در تمدنهای بسیار پدید آمده است، چرا که هر یک با همان مسئله عملی روبهرو بودند؛ چگونه باید قوی را از بلعیدن ضعیف بازداشت.
غربی که اخلاق شوالیهگری را بازیابد، ایرانی که پهلوان را بازیابد و روسیهای که بوگاتیر را بازیابد، زبانی تازه ابداع نمیکنند. آنها فهمی کهن و مشترک از شیوه درست بهکارگیری قدرت را بازمییابند، فهمی که هنوز میتواند حد و مرز تعریف کند، رهبران را پاسخگو سازد و هر بازیگری جهانی در هر پایتختی را با همان معیار بسنجد.
روبیو میگوید سازندگان پارتنون یونان «رو به بالا ساختند». درست است. اما پارتنون، به شکلی، نزدیک به بیستوپنج قرن برپا مانده است، زیرا سازندگانش ارتفاع را به تناسب پیوند زدند. قدرتِ بیتناسب و بیاندازه بنای ماندگار نمیسازد. ویرانه میسازد، همان ویرانههایی که سخنرانی او با آن آغاز شد.
غرب نیازی به بازیافتن آتش خود ندارد. آتش بیش از هر زمانی در سراسر جهان بی مهار رها شده است، بیمهار و بیپاسخ، و در پی خود ویرانه به جا میگذارد. نظریه روبیو این نیرو را مهار نمیکند. آن را نظریهپردازی، توجیه و تقویت میکند. آنچه باید بازیافت، اراده بهکارگیری قدرت نیست، بلکه آیین شرافت و مسئولیتی است که آن را مهار کند و به سوی خیر همگانی هدایت نماید.
*منبع: سایت اندیشکده پایاب