داستانهای موازی؛ فرهادی دیگری که نمیشناختیم
داستانهای موازی باید برای بسیاری از منتقدان سینما فیلمی شوکهکننده بوده باشد، زیرا برخلاف انتظار، هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا تقریباً با تمام فیلمهای پیشین اصغر فرهادی تفاوت دارد.
مهمترین لحظه در کارنامه یک فیلمساز زمانی فرا میرسد که دیگر نمیخواهد همانی باشد که تماشاگران و منتقدان از او انتظار دارند. داستانهای موازی برای من از همین نقطه آغاز میشود؛ از جسارت هنرمندی که حاضر است روشی که باعث موفقیت فیلمهای گذشتهاش را کنار بگذارد و خود را دوباره در معرض نگاهی تازه به خود قرار دهد و حتی با خطر پذیرفته نشدن روش تازهاش روبرو شود. شاید ارزش واقعی این فیلم نیز پیش از هر چیز در همین باشد: در میل به دوباره متولد شدن، آن هم زمانی که دیگر نیازی به اثبات قدرت فیلم سازیاش به دیگران وجود ندارد.
داستانهای موازی باید برای بسیاری از منتقدان سینما فیلمی شوکهکننده بوده باشد، زیرا برخلاف انتظار، هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا تقریباً با تمام فیلمهای پیشین اصغر فرهادی تفاوت دارد. فرهادی همیشه فیلمسازی بوده که با خویشتنداری، ساختار دراماتیک فشرده و استفادهای بسیار حسابشده و گاه نزدیک به ریاضت از ابزارهای سینمایی شناخته شده است و موسیقی بهویژه همیشه با احتیاط فراوان وارد آثارش شده است. در بسیاری از فیلمهای پیشین او، موسیقی بیشتر به تیتراژ آغاز یا پایان محدود میشد و صحنههای دراماتیک خود بر دیالوگ، صداهای محیط، سکوت و ضرباهنگ طبیعی زندگی روزمره تکیه داشتند. اما در داستانهای موازی، فرهادی از این عادت فاصله میگیرد و بسیاری از صحنهها را با موسیقی همراه میکند و همین تغییر، بافت عاطفی فیلم را به چیزی کاملاً متفاوت از آنچه پیشتر از او دیدهایم تبدیل میکند. البته این تنها یکی از نشانههای دگرگونی بزرگتری است، زیرا فیلم آزادتر، بازیگوشتر، آشکارا ساختهوپرداختهتر و بیش از هر زمان دیگری آماده رفتوآمد میان واقعیت و خیال است؛ گویی با فرهادی دیگری روبهرو هستیم، نه آن فیلمسازی که خیال میکردیم کاملاً میشناسیم
در مرکز فیلم، سیلوی با بازی ایزابل هوپر قرار دارد؛ نویسندهای که به دنبال موضوعی برای کتاب بعدی خود میگردد. او از پنجره
خانهاش شروع به تماشای آدمهای ساختمان روبهرو میکند و کمکم زندگی آنها را به داستان تبدیل میکند. در آغاز، این کار بیشتر شبیه یک بازی خصوصی به نظر میرسد، کنجکاوی طبیعی نویسندهای که میخواهد پشت حرکات، سکوتها و رفتارهای غریبهها را تصور کند، اما بهتدریج فاصله میان چیزی که سیلوی واقعاً میبیند و چیزی که خودش میسازد از میان میرود. آدمهای آن سوی خیابان دیگر فقط کسانی نیستند که او تماشایشان میکند، بلکه به شخصیتهای ذهن او تبدیل میشوند و داستانهایی که دربارهشان میسازد آرامآرام زندگی مستقلی پیدا میکنند
ورود آدم تعادل را بیش از پیش به هم میزند. او وارد زندگی روزمره سیلوی میشود تا به او کمک کند، اما حضورش بهتدریج دنیای بیرون از پنجره را به زندگی خود سیلوی نزدیک میکند. چیزی که در ابتدا فقط نگاه کردن بود، کمکم به درگیر شدن تبدیل میشود و از همینجا فیلم وارد قلمرویی میشود که برای سینمای فرهادی تازه است. در فیلمهای گذشته او، اغلب از ما خواسته میشد تشخیص دهیم کدام شخصیت حقیقت را میگوید، چه کسی چیزی را پنهان میکند، چه کسی دیگری را اشتباه فهمیده و آیا اصلاً میتوان حقیقت را بهطور کامل شناخت یا نه. اما اینجا پرسش تغییر کرده و شاید حتی پیچیدهتر شده است: وقتی خیال شروع به دخالت در واقعیت میکند چه اتفاقی میافتد و اگر داستانی که درباره دیگران میسازیم، نگاه ما به آنها و شاید حتی زندگی خودشان را تغییر دهد، مرز میان حقیقت و ساخته ذهن کجاست؟
در همینجاست که داستانهای موازی از یک بازی هوشمندانه میان واقعیت و خیال فراتر میرود. فرهادی ما را تقریباً در همان موقعیتی قرار میدهد که سیلوی در آن است. ما هم این آدمها را از فاصله نگاه میکنیم، دربارهشان حدس میزنیم، تکههای اطلاعات را به هم وصل میکنیم و کمکم نسخه خودمان را از زندگیشان میسازیم. بعد فیلم آرامآرام باعث میشود به آنچه خیال میکردیم فهمیدهایم شک کنیم. چیزی که قطعی به نظر میرسید زیر سؤال میرود، چیزی که خیالی به نظر میرسید واقعی جلوه میکند و سرانجام خود این مرزبندی اهمیتش را از دست میدهد و جای خود را به این پرسش میدهد که ما انسانها تا چه اندازه برای فهمیدن یکدیگر به ساختن داستان نیاز داریم
بازیها نیز کاملاً با این جهان تازهای که فرهادی ساخته هماهنگاند. ایزابل هوپر در نقش سیلوی ترکیبی از هوش، سردی، طنز و کنجکاوی به شخصیت میدهد که او را هم جذاب میکند و هم خواندنش را دشوار. گاهی کاملاً از نظر عاطفی دور به نظر میرسد و لحظهای بعد به شکلی غیرمنتظره درگیر میشود و همین نوسان، ابهام پیرامون خیال و برداشتهای او را مؤثرتر میکند
شخصیتهای دیگر نیز به همان اندازه جذاباند، زیرا فیلم هرگز اجازه نمیدهد فقط یک نسخه از آنها را بشناسیم. ما آنها را آنگونه که از بیرون دیده میشوند میبینیم، آنگونه که سیلوی تصورشان میکند و بعد آنگونه که فیلم آرامآرام چهره دیگری از آنها آشکار میکند، و این نسخههای مختلف هیچگاه بهطور کامل از هم جدا نمیشوند
حتی عنوان داستانهای موازی نیز هرچه فیلم پیش میرود معنای بیشتری پیدا میکند. اینها صرفاً چند داستان نیستند که کنار هم حرکت میکنند، بلکه چند نسخه موازی از واقعیت، چند برداشت موازی از آدمها و چند امکان موازی از آنچه ممکن است رخ داده باشد یا اصلاً رخ نداده باشد. گاهی این خطوط از هم دورند، گاهی به هم نزدیک میشوند و گاهی در نقطهای یکدیگر را قطع میکنند و ما را وادار میکنند همه چیز را از نو ببینیم. فرهادی همیشه شیفته بیثباتی حقیقت بوده است، اما این بار این علاقه را وارد قلمرویی خیالانگیزتر و بازیگوشتر کرده و خودِ داستانگویی را به بخشی از معما تبدیل کرده است
برای بسیاری از منتقدان سینما، چنین تغییر بنیادیای تقریباً میتواند گناهی نابخشودنی به نظر برسد. در دادگاه ستونهای نقدشان، فرهادی خیلی زود محاکمه و محکوم میشود که به ساختن نسخههای تازهای از جدایی نادر از سیمین بازگردد، انگار فیلمسازی که زمانی آنها را غافلگیر کرده بود، دیگر حق ندارد دوباره غافلگیرشان کند. جدایی فرهادی از سبک تثبیتشده خودش برای کسانی که از پیش تصمیم گرفتهاند فیلمی از فرهادی باید چه شکلی باشد، تحملناپذیر به نظر میرسد. اما برای من درست همین فاصله گرفتن از گذشته است که داستانهای موازی را چنین هیجانانگیز میکند. فیلمسازی که فقط بزرگترین موفقیت خود را تکرار کند شاید هر بار صیقلخوردهتر شود، اما الزاماً رشد نمیکند، در حالی که فرهادی همیشه به نظر میرسد مصمم است به جلو حرکت کند، حتی اگر این حرکت به معنای به خطر انداختن انتظاراتی باشد که شهرت خودش برای او ساخته است
سالهای زیادی است که سینمای فرهادی را دنبال میکنم و یکی از ویژگیهایی که همیشه بیش از هر چیز در کار او تحسین کردهام این است که هرگز به آنچه تا امروز به دست آورده راضی به نظر نمیرسد. حتی پس از ساختن فیلمهایی که برای او شهرت جهانی، جوایز بزرگ و جایگاهی در میان مهمترین فیلمسازان زمانه ما به همراه آوردند، همچنان به حرکت رو به جلو ادامه داده است. با هر فیلم تازه، گامی دیگر به سوی نوعی کمال برمیدارد؛ کمالی که شاید هیچ هنرمندی هرگز بهطور کامل به آن دست نیابد، اما بزرگترین هنرمندان تا پایان راه از جستوجویش دست نمیکشند. پس از دیدن داستانهای موازی، باور دارم که فرهادی بیش از هر زمان دیگری به این کمال نزدیک شده است
برای من، داستانهای موازی بهترین فیلم اصغر فرهادی تا امروز است